<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375</id><updated>2011-12-28T17:46:06.291+03:30</updated><title type='text'>زنده باد آزادی</title><subtitle type='html'>سهم من این است، سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>42</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-1628442295427315929</id><published>2007-08-28T20:55:00.000+03:30</published><updated>2007-08-29T14:21:15.479+03:30</updated><title type='text'>صدای پای کمپین</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;کمپین یک میلیون امضا در حالی اولین سال تولد خود را جشن گرفت که همچون سال گذشته، مکانی برای برگزاری مراسم به زنان داده نشد. پارسال در چنین روزی ، در پشت دربهای بسته موسسه رعد، اولین امضاها، اولین برگه ها را سیاه کرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمپین در حالی یکساله شد، که در طول یکسال گذشته فشار نهادهای امنیتی همواره موانع سختی را در پیشبرد این طرح بوجود آورد. اعضای کمپین اما مصمم تر از آن بودند که بازداشت و زندان و تهدید، بتواند آنان را از هدفی که برگزیده اند، منصرف نماید. چه که این زنان طعم تلخ تبعیض را بیش از هر کسی حس کرده بودند. زنان و مردانی که حول یک خواسته به نام تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان گردهم آمدند تا با آگاه سازی جامعه و جمع آوری یک میلیون امضا به حاکمان اثبات نمایند که قوانینشان بسیار عقب تر از فرهنگ و شرایط امروز جامعه است و زنانی که قوانین موجود را ظالمانه می دانند، تنها معطوف به عده ای روشنفکر بالای شهر نشین نیستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;22 خرداد ماه 85 را می توان نقطه شروعی برای شکل گرفتن طرح کمپین دانست، آنجا که یک تجمع مسالمت امیز با هدف رفع تبعیض از زنان، توسط نیروهای انتظامی حاضر در محل با خشونت آمیزترین روش مورد سرکوب قرار گرفت. آنجا که دلارام علی، آنقدر با باتوم کتک خورد تا یادش برود زن بودن را.&lt;br /&gt;و پس از آن بود که زنانی که تجمع و حضور در خیابان برای بیان خواسته هایشان را حق خود می دانستند در مقابل بازجویانی قرا گرفتند که آنها را از حضور در خیابان منع می کردند و می گفتند که زنان راهکارهای دیگری به جز تجمع را پیگیری کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنبش زنان نیز که بسیاری از همراهانش را در جریان تجمع 22 خرداد روانه زندان دیده بود، طرح کمپین یک میلیون امضا را ارئه داد که هم بهانه ای برای سرکوب به نهادهای امنیتی نداده باشد و هم در اقدامی گسترده تر با تلاش برای جمع آوری یک میلیون امضا، بحث تبعیضهای قانونی را در سطح جامعه بسط دهد و به سران حاکمیت نیز برساند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طرح کمپین اما از همان ابتدا با مخالفت همراه شد، آنجا که درب مؤسسه رعد در روز آغاز به کار کمپین به روی حاضران بسته شد تا دایره اعمال ممنوعه در حاکمیت گسترده تر از قبل گردد. بعداز ظهر داغ خیابان .. شاهد شروع و تولد یک طرح بود، طرحی که قرار بود بعدتر تمام لایه های جامعه را تحت تأثیر خود قرار دهد و اولین امضاها بر برگه های سفید کمپین نقش خورد و دوربین های وزارت اطلاعات ناتوان از این همدلی و پشتکار، تنها به گرفتن عکس قناعت کردند و البته بازجویان حاضر در محل نیز ناچار به امضای برگه ها شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک میلیون نفر در سرار ایران قرار است از مجلسشان درخواست کنند، به تبعیضهای قانونی علیه زنان پایان دهد.&lt;br /&gt;سالی سخت گذشت. از روزهایی که زینب پیغمبرزاده و ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده در بند عمومی زندان اوین بر تجربه های زنانه شان می افزودند، تا روزهایی که امیر یعقوبعلی می بایست تنها به جرم جمع آوری امضا، تنهایی های انفرادی را طاقت می آورد و پاسخ می داد، چرا او که یک مرد برای حقوق زنان تلاش می کند و دریغا در مغزهای کوچک بازجویان نمی گنجید که تغییر قوانین نه به نفع زنان، که به سود جامعه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فعالان و اعضای کمپین نیز در دادگاه های مختلف محکوم به احکام حبس شدند و بازداشتگاه وزرا در این سال، مکانی آشنا بود که اعضای کمپین مرتب مقابل درب ان می ایستادند و آزادی دوستانشان را انتظار می کشیدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با وجود تمام سختی ها اما، جنبش زنان با اجرای این طرح برای سایر جنبش های مدنی حاوی یک پیام بود، اینکه می توان با همدلی و پشتکار کارهای بزرگتر از دادن بیانیه و یا ساماندهی یک تجمع انجام داد. و اینگونه حضور خود را نیز به عنوان یک جنبش اجتماعی در جامعه تثبیت کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر چند بعد از یکسال، دولت نمونه نهم برای دهن کجی به زنان هم که شده لایحه حمایت از خانواده را به مجلس ارائه داد که در آن به مردان این اختیار داده می شود که حتی بدون اجازه همسرانشان اقدام به ازدواج مجدد کنند. اما کمپین نیز تأثیر خود را، هم بر جامعه و هم بر حاکمیت گذارده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز بحث سنگسار، دیه برابر، ارث ، حق سرپرستی فرزند، دستگاه قضایی را با چالشی جدی روبرو نموده است که این مهم بدون تلاشهای زنان امکان پذیر نبود. امروز صدای زنان به گوش رهبران کشور نیز رسیده است که در سخنرانی هایشان، از وجود جریاناتی اعلام خطر می کنند!. رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام از لزوم برابری دیه زن و مرد می گوید و نمایندگان مجلس به شدت با لایحه دولت مخالفت می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و صدای پای کمپین، حالا بلندتر از قبل به گوش می رسد و خواب عده ای را آشفته ترمی کند. همان هایی که در طول این یکسال به هر ترفندی متوسل شدند، تا مانع پیشرفت کمپین گردند، اما دیگر دست هیچ کس نیست، طراحان اولیه کمپین نیز دیگر کاری از دستشان ساخته نیست، کمپین آنقدر گسترده شده است که حتی اگر آنها هم نخواهند صدایش در تمام ایران شنیده شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;پی نوشت:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; قرار است فردا یکسال دیگر بزرگ تر شوی رفیق، فردا به دنیا می آیی و باز تجربه می کنی زندان را، بازجویی را و تنهایی را.&lt;br /&gt;چه حس خوبی است که حالا اینجایی و رها شده ای از آن فضای کشنده.. چه حس خوبی است که باز هستی و می شنوم صدایت را.. چه حس خوبی است که متولد می شوی... کاش دیگر هیچ وقت دیوارهای زندان، تنها شاهد هق هق گریه هایت نباشد... کاش دیگر هیچ وقت به آن سوی دیوار نروی که طاقتش این بار سخت تر از قبل است... کاش دیگر هیچ وقت پیام تلفنت خاموشی نباشد برایمان... کاش، همیشه باشی... تولدت مبارک&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-1628442295427315929?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/1628442295427315929/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=1628442295427315929&amp;isPopup=true' title='57 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/1628442295427315929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/1628442295427315929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/08/blog-post_28.html' title='صدای پای کمپین'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>57</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-8495733199127211004</id><published>2007-08-19T20:55:00.000+03:30</published><updated>2007-08-19T21:06:17.416+03:30</updated><title type='text'>اعدام</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نه، مثل اینکه زیادی خودمان را جدی گرفته بودیم..قاضی پرونده پیش از اینکه به خود بیاییم، کارش را کرد و سه جوان را دار زد.. به همین راحتی&lt;br /&gt;با وکیل متهمان که صحبت می کنم می گوید که بهت زده است و عصبانی است از اینکه مدافعان حقوق بشر کجا بودند در این چند روز تا جلوی اجرای حکم اعدام موکلان بی گناهش را بگیرند..؟ می گوید هر چه گشتم نتوانستم شیرین عبادی را پیدا کنم.. و حالا می گوید که در حال بازگشت از ساوه است.. محمود و محمد و داوود اعدام شده اند.. گفتم : آیا می شود قاضی پرونده را تحت پیگیری قرار داد.. تلخ می خندد که در این صورت هم، موکلان من زنده نخواهند شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...آنها مرده اند و من چه خوش باورانه فکر می کردم شاید بتوانیم جلوی اجرای حکم اعدام را بگیریم&lt;br /&gt;وکیل دیروز گفته بود، چند تن از دختران وکیل را فرستاده تا رضایت زن شاکی را بگیرند، گویا خود شاکی هم از اینکه قرار بوده این سه جوان اعدام شوند چندان راضی نبوده اما نمی خواسته طوری رضایت بدهد که خودش زیر سؤال رود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;فارغ از اینکه متهمان گناهکار بوده اند یا نه، باز در مقابل واژه ای قرار می گیریم به نام اعدام که این روزها در ایران بیش از هر کلمه دیگری آن را اینجا و آنجا می بینیم، انگار زینب بخش صفحات روزنامه ها و خبرگزاری هایمان شده..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از فروردین ماه تا کنون، حدود 210 نفر در ایران به اتهامات مختلف اعدام شده اند و در این میان بوده اند سرهای بی گناهی که نه تا پای دار، که بالای دار نیز رفته اند.. کسانی که کسی هم از سرنوشتشان خبردار نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پرونده این سه متهم نیز آنچه بیش از همه به چشم می آید، دلایلی است که مبنی بر بی گناهیشان در مقابل قاضی موجود بوده است، اما به استناد اعترافات آنها در اداره آگاهی رأی بر محکومیتشان صادر شد.&lt;br /&gt;و چه کسی است که نداند در این اداره آگاهی که البته بیشتر سروکار متهمان با جرایمی چون دزدی، قاچاق، قتل، و .. به آن می افتد چه بر سر متهمین می آورند و برایشان هم مهم نیست که مطابق با قانون "هیچ کس را نمی توان مجرم شناخت، مگراینکه جرم او در دادگاه صالح ثابت شده باشد." حال آنکه در مورد این سه جوان اعدام شده و بسیاری دیگر چون آنها نه تنها دادگاه از اثبات مجرم بودن آنها عاجز مانده است، بلکه پایفشاری آنان را که ادعا می کردند شاکی به خواست خود سوار ماشین آنها شده ،را باور نکرده است.&lt;br /&gt;پیش از این شهلا جاهد، متهم به قتل لاله سحرخیزان همسر ناصرمحمدخانی نیز، در دادگاه از فشارهای وارده در اداره آگاهی سخن گفته بود که تحت شکنجه های شدید ناچار به اعتراف به قتل شده است. در حالی که در کلیه مراحل دادرسی این اتهام را رد کرده و نقاط تاریک بسیاری نیز در این پرونده وجود دارد که گواهی می دهد عامل قتل همسر ناصرمحمدخانی، کسی به غیر از شهلا جاهد بوده است، اما علی رغم این موضوع شهلا مدتهاست که در کابوس اجرای حکم اعدام روزهایش را می گذراند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاکنون هم کسی نپرسیده است که واقعا در این اداره آگاهی چه بر سر متهمان می آورند که بدون استثناء&lt;br /&gt;هر که روانه انجا شده به هرچه کرده و نکرده اعتراف می نماید، اما بسیاری در دادگاه اعترافاتشان را پس می گیرند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سال 81 زمانی که به دلیل تجمع در برابر دانشگاه تهران، راهی کلانتری 148 شدم، پسرنوجوانی را که سنش بیش از 18 سال نبود آوردند به اتهام دزدی.. پسر را بردند به اتاق انتهای راهرو.. ما هم روی زمین نشسته بودیم تا تکلیفمان روشن شود و صدای فریادهای پسر بود که دلمان را می لزراند و هنوز هم صدایش در گوشم است که فریاد می زد به خدا من دزد نیستم.. و باز لگدی دیگر و کشیده ای دیگر و ..، و این تنها گوشه ای است از رفتارهای غیرانسانی با این متهمان، که هر کدامشان می دانند اگر پایشان به آگاهی برسد تا حد مرگ باید کتک بخورند و اعتراف کنند به هر آنچه که بازجویان می خواهند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;...کلام آخر&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;انسان آفریده شده است برای زیستن و حق حیات جز ابتدایی ترین حقوق هر انسان است، حقی که با آن آفریده می شویم و به همین دلیل است که در متون شرعی مثلا خودکشی را گناه کبیره می دانند که انسان هیچ گاه بخشیده نخواهد شد، چون تنها او که حیات را داده است، حق بازستاندنش را دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انسان جایزالخطا است و با خطا به دنیا می آید و لازمه انسان بودن، خطا کردن است.. اینکه فردی را به دلیل خطایی که مرتکب شده، بکشیم،در واقع نادیده گرفتن فلسفه انسان بودن است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- سیستم قضایی ایران بر خلاف موازین حقوق بشر و اصول پذیرفته شده ی بین المللی است، از پلیس گرفته تا دادگاه، هیچ یک عملکردی بر اساس استانداردهای حقوق بشری ندارند که نمونه روشنش نیز همین برخوردهای صورت گرفته با افراد موسوم به اراذل و اوباش است، بنابراین چون نه سیستم قضایی ایران پذیرفته است و نه حقوق متهم، امری است که در دستگاه های مربوطه رعایت شده و محترم شمرده شود، واضح است که احکام صادره از سوی این دادگاه ها نمی تواند مورد قبول واقع شود و نمی توان یقین کرد که آیا فرد محکوم شده، واقعا مجرم بوده و یا خیر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;.&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;و&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt; دیگر هیچ&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://schrr.net/spip.php?article403"&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;&lt;strong&gt;تلاش برای نجات جان سه جوان در آستانه اعدام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://schrr.net/spip.php?article410"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;سه جوان ساوه ای، صبح امروز اعدام شدند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-8495733199127211004?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/8495733199127211004/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=8495733199127211004&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/8495733199127211004'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/8495733199127211004'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/08/blog-post_19.html' title='اعدام'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-1604559799900077958</id><published>2007-08-11T23:10:00.000+03:30</published><updated>2007-08-14T12:45:07.040+03:30</updated><title type='text'>کاش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دیوارها را که پشت سر می گذاری و می گویند آزادی.. احساس خاصی داری.. خوشحالی و غم توأمان.. خوشحال که از این چهاردیوار تنگ رها می شوی و باز از فردا طی می کنی خیابان های شهرت را.. که دلت تنگ شده بود برای میدان انقلاب و خیابان ولی عصر ...و غم داری که تو می روی و دیگرانی اینجا می مانند.. اگر با دوستانی با هم بازداشت شده باشید.. دلت می گیرد که تو آمدی بیرون و آنها هنوز پشت دیوارها هستند و پاهایشان تا صبح دراز نمی شود و آن وقت اولین شب آزادی، سخت ترین شب زندگی ات می شود که یک لحظه از فضای شب قبلت بیرون نمی آیی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آمدی بیرون بهار..و با آمدنت هوای دلمان را بهاری کردی این روزها.. که بعد از یک ماه سرم را که روی بالش گذاردم.. نخواستم فکر کنم که تو حالا در چه حالی.. اما نمی توانم از ذهنم بیرون کنم... چهره دردمند مادر احسان منصوری را که بغض کرده بود و می گفت " پسرم را شکنجه کرده اند.. یا مادر احمد قصابان با آن چهره دوست داشتنی اش&lt;br /&gt;...یک ماه به به بازگشایی دانشگاه ها مانده است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دلم می خواهد، فردا صبح که بیدار شدم.. خبر آزادی مجید و احسان و احمد، اولین اس ام اس روی موبایلم باشد.. دلم می خواهد محمد صدیق کبودوند، با آن بیماریهای جواراجورش، بیاید بیرون و در خانه پاهایش را دراز کند.. دلم می خواهد، اسانلو و مددی و سلیمی و گوهری و .. زودتر بروند پشت اتوبوسهایشان بنشینند و من هر روز بلیت را بدهم با احترام دستشان و دلم خوش باشد که اسانلو ، شیفت کاریش که تمام شد می رود خانه..و ربوده نمی شود و کتک نمی خورد.. بچه ها گفته اند، صبح تا شبش در 209 به خواندن آواز می گذرد و سلولهای بی شمار بازداشتگاه اطلاعات، روحیه می گیرند از صدایش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش فردا که بیدار شدم، هیچ اراذل و اوباشی زیر تیغ نباشد و هیچ مادری التماس نکند که برای کمک به فرزندش کاری کنم.. کاش کیوان رفیعی بیاید بیرون و با آن دوربینش برویم جلوی اتوبوسرانی و هی عکس بگیرد و کسی کتکش نزند.. کاش مکرمه می آمد بیرون و و هرشبش را با کابوس بارش سنگها صبح نمی کرد.. کاش شرق و هم هم میهن و صبح امروز و نشاط و سلام و ... فردا صبح روی کیوسک روزنامه فروشی ها بودند.. کاش گروگانهای کره ای زودتر آزاد می شدند و جانشان به مبادله گذاشته نمی شد&lt;br /&gt;کاش فردا که بیدار شوم وبلاگ سهیل آپ دیت شده باشد&lt;br /&gt;کاش فردا که بیدار می شوم بم دوباره سرجایش باشد.. کاش هیچ کس بالای چوبه دار به مرگ لبخند نزند.. کاش کسی کسی را زندانی نکند.. کاش کسی کسی را نکشد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;...کاش " حاجی" آدم خوبی شود از فردا.. کاش همه ای کاش ها؛رنگ حقیقت می گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;پی نوشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;: یک شعر از عباس صفاری که به حالم می آورد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شمع نیستم/ که به یک فوت تو/کلاه از سرم بیفتد/ رسم دهان دوختن نیز تازگی ها/ با رواج شکنجه روح /یکسره منسوخ شده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصلا لازم نیست از این پس/ حرفی بزنم/ دهانم را باز نکرده/ دنباله حرفم را/پرندگان می گیرند و صدا در صدا/ گوش فلک را هم کر می کند/ چه برسد به گوش های تازه تنیده تو/&lt;strong&gt; تو دیر جنبیدی زرنگ/ پیش از آن که سنگ را /به جانب دریا پرتاب کنم/ باید دستم را می گرفتی/حالا جلوی این موج ها را که دایره وار/به سمت اسکله ها می روند/ دیگر نمی توان گرفت&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-1604559799900077958?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/1604559799900077958/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=1604559799900077958&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/1604559799900077958'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/1604559799900077958'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/08/blog-post_11.html' title='کاش'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-1005475469155564540</id><published>2007-08-02T20:31:00.000+03:30</published><updated>2007-08-02T20:46:13.728+03:30</updated><title type='text'>بزرگ بود و از اهالی امروز بود</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;بالاخره آمدم اکبر و چه آمدنی.. که در تمام ساعاتی که اتوبوس پیخ و خم جاده را طی می کرد ، خون دل خوردم و هر نقطه این جاده خاطره ای بود از دوستانی که امسال نه به آمل که به اوین رفته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر درد دارد اکبر، دیدن امازاده هاشم و سکویی که پارسال روی آن نشستیم و عکسی گرفتیم به یادگاری.. حالا از هر پیچ جاده که می گذریم، صورت بهاره است و صدای حبیب.. محمد هاشمی و علی نیکونسبتی&lt;br /&gt;...چه غریبانه است این بار سفر به آمل&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ساعت 11 صبح است و منتظر دوستی در ترمینال شرق ، هی این پا و آن پا می کنم و یادم می افتد به پارسال.. چقدر با گذشته زندگی می کنم این روزها .. انگار آینده دیگر برایم جذابیتش را از دست داده.. بگذار برگردیم به همان روزهایی که همه بودند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ساعت 6 صبح است و مقابل مسجد الجواد، همه هستیم.. در چهره هایمان، شور است و جوانی.. درد داریم و خشم.. سوار مینی بوس ها می شویم.. برای مراسم ختمت می آییم.. امروز خیلی ها روستای چنگمیان را در پرت ترین نقطه شهرستان آمل می بینند&lt;br /&gt;گذر لحظه ها را نمی فهمیم، گاهی می خندیم و گاهی در طول جاده اشک در چشمانم موج می زند که بعد از این همه وقت خانه نشینی، برای تو ، برای مرگت به شمال می آیم.. و چهره ات عین فیلمی از مقابل چشمانم می گذرد.. بیمارستان طالقانی است و تو درد داری و ما بالای سرت هرهر و کرکر راه انداخته ایم.. چهره ات درهم می رود گاهی و ما ساکت..از این پهلو به آن پهلو که می شوی دردت بیشتر است انگار.. اما باز در میان آن همه درد لبخند می زنی و ما باز شروع می کنیم به وراجی.. همه هستند&lt;br /&gt;همسفران دیروز، میهمان بند 209 اوینند، و نیستند تا دوباره با هم فتح کنیم پاسگاه گزنگ را&lt;br /&gt;محمد هاشمی که ساعتی در اتاق بازجویی مانده بود و ما می گفتیم که تا او نیاید، لب به غذا نمی زنیم و از در که می آید بیرون صدای سوت و دست بچه ها، فضای پاسگاه را می پوشاند&lt;br /&gt;...عجب روزی است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...عجب راه پر خاطره ای شده است این جاده هراز... خاطراتی تلخ.. خاطراتی شیرین&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;**&lt;br /&gt;...ساعت 8 صبح است و صدای زنگ تلفن بیدارم می کند و صدایی آن سوی خط می گوید که تو مرده ای&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...من پشت کامپیوتر نشسته و زار می زنم، و انگشتها بی اختیار می نویسند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;**&lt;br /&gt;...تنهایی را اما باید طاقت آورد&lt;br /&gt;....گرمای آمل آزار دهنده است و هی دلم شور می زند که نکند به موقع نرسیم و مراسم تمام شده باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیاد هم دیر نمی رسیم.. وارد مسجد که می شوم، هیچ چهره ی آشنایی نیست و همه محلی هستند و فکر می کنم که چه زود یادمان می رود چه بر سرمان آورده اند.. حیاط مسجد خلوت است و تعداد بچه هایی که از تهران آمده اند انگشت شمار.. گوشه این حیاط صورت عبدالله مؤمنی را می بینم و بهاره که همیشه همه جا هست و دیگرانی که آنقدر این روزها سرشان شلوغ است که یادشان رفت در نقطه کوچکی در اطراف آمل سال گذشته عزیزی را با هزاران درد به دست خاک سپردیم و خاک، خاک، خاک&lt;br /&gt;دیگرانی هستند اما، دوربین های اطلاعات حضورشان مثل همیشه پررنگ است و آنقدر زوم می کنند روی چهره ات تا تمامی حالات صورتت را نیز موشکافی کنند&lt;br /&gt;و باز می گردیم، خسته تر از همیشه.. خسته از حیاطی که خالی بود.. خسته از دیدن جای خالی همسفران پارسال.. و باز خسته از بازداشتی دیگر و اعدامی دیگر&lt;br /&gt;...مادرت هنوز ضجه می زند، اکبر&lt;br /&gt;**&lt;br /&gt;...مقابل پاسگاه گزنگ ، اتوبوس را نگه می دارند.. ایست بازرسی است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...آقای حاج حیدری مثل اینکه همه چیز به اسم شما تمام شد، می خندد که خیالی نیست&lt;br /&gt;موبایلها را نداده اند و ما صف کشیده ایم در انتهای حیاط پاسگاه و به اصطلاح متحصن شده ایم، می خواهند آزادمان کنند.. می گوییم که نمی رویم تا موبایلمان را بدهید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...و بعد " یار دبستانی" خوانان از درب پاسگاه خارج می شویم.. و در راه بازگشت در امامزاده قاسم عکسی به یادگار می گیریم&lt;br /&gt;**&lt;br /&gt;...باز تهران است و آلودگی صوتی و دود.. شب است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بهاره هنوز در 209 است و دیگر احتمالا چشمش عادت کرده به سبزی اتاقک سلول.. چادر را به سرش می اندازد و چشم بند هم رویش.. و راهروی بند 209 را طی می کند از این اتاق بازجویی به ان دیگری.. که ایها الناس، من فقط یک دانشجو ام و نه بیشتر.. و سرش گیج می زند در میان سوالهایی که معلوم نیست چطور به هم بافته شده اند...&lt;br /&gt;...شب است و تاریکی .. و اخباری که هیچ کدامشان این روزها خوب نیست &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-1005475469155564540?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/1005475469155564540/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=1005475469155564540&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/1005475469155564540'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/1005475469155564540'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='بزرگ بود و از اهالی امروز بود'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-3768684879188615706</id><published>2007-07-29T20:56:00.000+03:30</published><updated>2007-07-29T21:11:05.459+03:30</updated><title type='text'>مراسم اکبر محمدی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/RqzOKMR8_OI/AAAAAAAAABs/ViU8IVLj1ig/s1600-h/akbar.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5092671953139727586" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 311px; CURSOR: hand; HEIGHT: 231px; TEXT-ALIGN: center" height="231" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/RqzOKMR8_OI/AAAAAAAAABs/ViU8IVLj1ig/s320/akbar.jpg" width="221" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مراسم اولین سالگرد درگذشت اکبر محمدی روز چهارشنبه برگزار می شود:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زمان: ساعت 2 الی 6 روز&lt;br /&gt;روز دهم مرداد ماه&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مکان: شهرستان آمل-خیابان امام رضا- جاده قدیم آمل به بابل -سرپیچ-روستای چنگه میان&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;تلفن تماس:3263398-0121&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-3768684879188615706?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/3768684879188615706/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=3768684879188615706&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/3768684879188615706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/3768684879188615706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/07/blog-post_29.html' title='مراسم اکبر محمدی'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/RqzOKMR8_OI/AAAAAAAAABs/ViU8IVLj1ig/s72-c/akbar.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-5125502101154951805</id><published>2007-07-22T17:05:00.000+03:30</published><updated>2007-07-22T17:25:00.724+03:30</updated><title type='text'>یک نامه، یک خاطره</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/RqNfrysMB9I/AAAAAAAAABk/kmCz6dt1UbQ/s1600-h/Scan10028.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5090017209804916690" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 372px; CURSOR: hand; HEIGHT: 413px; TEXT-ALIGN: center" height="269" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/RqNfrysMB9I/AAAAAAAAABk/kmCz6dt1UbQ/s320/Scan10028.JPG" width="312" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;پی نوشت 1:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; یک سال پیش همین وقتها بود، شاید هم کمی زودتر.. زنگ زد و خواند.. نوشتم.. گفت می خواهد اعتصاب کند و نامه اش را هم نوشته است برای انتشار، و به مسئولان زندان هم اعلام کرده...گفت که از اول مرداد شروع خواهد کرد و من ساعتها را می شمردم تا صبحگاه اول مرداد .. گمان می کردم مثل همیشه 20 روز زمان داریم تا به روزهای بحرانی اعتصاب برسیم.. اکبر گنجی پیش از آن 60 روز اعتصاب کرده بود.. اما.. اول مرداد ماه آمد و بر سر حرفش ایستاد.. اعتصابش را آغاز کرده بود اکبر.. و هر روز شماره اوین که می افتاد روی گوشی، انتظار خبری از اکبر بود برای ما.. چقدرزود گذشت..و هنوز نتوانسته ام آن کاغذ را جدا کردم از زندگی روزانه ام&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;پی نوشت&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;14:&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;2&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; روز از بازداشت دوستانان گذشته است و انگار گوشمان عادت کرده که هر روز خبر از یورش ماموران به خانه ی یکی از بچه ها بشنویم.. خانه جای امن بود روزی.. اما حالا حتی به مادر محمد هاشمی اجازه نمی دهند لباس مناسب بپوشد.. بنازم اسلام ناب محمدی را... 1 سال گذشت، مرگ اکبر، پاسگاه گزنک.. بازداشت.. بازجویی.. مراسم ادوار.. اشک ها و لبخند ها....&lt;br /&gt;روز است که دوستانمان آفتاب را ندیده اند.. 14 روز است که بهاره تنهاست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;پی نوشت 3:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; احسان منصوری، مجید توکلی و احمد قصابان اعتصاب غذا کرده اند.. همیشه پیش از آنکه فکرکنی اتفاق می افتد... تا بار دیگر عزیزی روانه قبرستان نشده، کاری کنیم..&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-5125502101154951805?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/5125502101154951805/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=5125502101154951805&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/5125502101154951805'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/5125502101154951805'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/07/blog-post_22.html' title='یک نامه، یک خاطره'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/RqNfrysMB9I/AAAAAAAAABk/kmCz6dt1UbQ/s72-c/Scan10028.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-4683290387439727367</id><published>2007-07-14T11:32:00.000+03:30</published><updated>2007-07-14T11:48:14.632+03:30</updated><title type='text'>من از ماندن به هر قیمت در این ویرانه می ترسم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میگفت عجب جراتی داشت این دختر.. در میان این همه مرد، او یکه تاز عرصه زنانگی است..&lt;br /&gt;گفتم آری.. جراتش را زمانی نشان داد که به عضویت شورای مرکزی جماعتی در آمد که می دانست پایانی به وسعت سلولهای انفرادی اوین انتظارش را می کشد.. اما ایستاد..&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بهاره را می گویم که به همراه دیگرانی خاطره 18 تیرماه را از پستوی ذهنمان بیرون کشید، ما که یادمان رفته بود دیگرعزت ابراهیم نژاد را و کم کم فراموش می کردیم خاطرات اکبر را در رخوت این روزها و شبهایی که می آمدند و می رفتند و نفسی اگر می آمد که بوی تند اعتراض می داد، باید روزت را با تهدید آغاز می کردی و خواب اوین را می دیدی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما نشست او، به همراه 5 تن دیگر در مقابل دربی که 60 روز پیش 8 دانشجو را برای گناه ناکرده روانه اوین دیده بود.. دربی که امروز پیش از همیشه یادآور فضای سرکوب است و فشار.. دربی که تا همین 2 ماه پیش علی صابری و عباس حکیم زاده هر روز از چارچوبش رد می شدند..&lt;br /&gt;نشست آنجا.. نه اخلال در نظم ایجاد کرد.. نه در رفت و آمد.. نه شعار دادند.. نه مشتهایشان گره شد.. اما آنان این را نیز تاب نیاوردند.. 1:30 زمان زیادی نبود برای دیده شدن، اما این 6 نفر آنچه را می باید کردند و حالا خود میهمان های دانشگاه تازه احیا شده اوین اند.. دانشگاهی که اگرچه پیش تر از اینها تاسیس شده بود، اما انگار مجددا در حال احیا شدن است&lt;br /&gt;روانه شدند به اوین تا آنجا در کنار همه آنچه آموخته اند، الفبای مقاومت را نیز بیاموزند.. که دیوارهای بلند سلول انفرادی و تنهایی های کرخت کننده اش، برای فرداهایی سخت تر آماده شان می کند&lt;br /&gt;نیازی هم به قانون نیست در این مملکت که داد بزنی، فرزندانمان را به کدامین جرم می برید در تنهایی های اوین با چشمانی بسته پشت صندلی بازجویی می نشانید... اصلا چه نیازی به قانون، قانون را فقط برای خالی نبودن عریضه نوشته اند.. آنچه اجرا می شود، خواست جناب مرتضوی است و حداد.. و وزارت اطلاعات با آدمهایی که نانشان را از قبل آزار همین بچه ها می خورند و عجبا که نمیدانند این نان روزی در حلقومشان گیر می کند&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...بایست خواهر جان&lt;br /&gt;بایست که امروز تو پرچمدار دنیای زنانه ات هستی در جنبشی که همه بر مردانه بودن می شناسندش.. جنبش دانشجویی را می گویم&lt;br /&gt;بایست که امروز خیلی ها چشم بر مقاومتت دوخته اند دختر&lt;br /&gt;می دانم سخت است، می دانم زمان انگار ایستاده است در آنجا.. میدانم که نگهداری متهم در سلول انفرادی غیرقانونی است که انفرادی مصداق شکنجه است.... همه را می دانم خواهر جان&lt;br /&gt;...اما تو هم بدان، که می آیی از آنجا بیرون و آنچه می ماند حدیث توست&lt;br /&gt;حدیث تنها بودنت در میان مشتی از بازجویان مرد که شرم ندارند از اینکه نیمه شب بیدارت کنند برای بازجویی و آنجا سیل اتهامات بی اساسشان را نثارت کنند&lt;br /&gt;...آنچه می ماند حدیث توست خواهر جان.. حدیث ایستادگی ات&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آن در آهنی به همین زودی ها باز می شود... و 209 اوین نیز موزه خواهد شد و این بار راهنمای موزه، نامهای دروغین از شکنجه گران و مبارزان را بر زبان نمی آورد.. آنجه می ماند حدیث مقاومت توست و دوستانت&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-4683290387439727367?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/4683290387439727367/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=4683290387439727367&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/4683290387439727367'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/4683290387439727367'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='من از ماندن به هر قیمت در این ویرانه می ترسم'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-8117992023029621430</id><published>2007-07-10T19:40:00.000+03:30</published><updated>2007-07-11T10:24:56.321+03:30</updated><title type='text'>18 تیرماه است</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/RpOyHVeBJwI/AAAAAAAAABU/LISXPYWiBl8/s1600-h/20070710advar3.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5085604243323299586" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 366px; CURSOR: hand; HEIGHT: 257px; TEXT-ALIGN: center" height="225" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/RpOyHVeBJwI/AAAAAAAAABU/LISXPYWiBl8/s320/20070710advar3.jpg" width="340" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بیست تیرماه 78 است، اخبار تلویزیون را دنبال می کنم.. ناگهان " حیاتی" از بروز تشنج و درگیری در دانشگاه خبر می دهد. ارتباط مستقیم با دانشگاه.. وزیر کشور آنجاست، دانشجویان فریاد می زنند :" استعفا، استعفا.. وزیر کشور ما" .. بعد خبر را ادامه میدهد که عده ای اراذل و اوباش چند ماشین را به آتش کشیده اند.&lt;br /&gt;در دلم غوغایی است و دلم می خواست کمی بزرگتر بودم و خودم را می رساندم به این دانشگاه تهرانی که می گویند در میدان انقلاب است. کلاس اول دبیرستان هستم.. گوشی تلفن را بردارم و اطلاعات بیشتر را از هانیه میگیرم..&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;هجده تیرماه 79 است، شنیده ام تعدادی از دنشجویان با شاخه های گل در میادین چرخیده اند و پیام بیزاریشان از خشونت را به گوش مردم رسانده اند.. فقط شنیده ام.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;هجده تیرماه 81 است، میدان انقلاب شلوغ است و پر از مامورین انتظامی و لباس شخصی.. جمعیت تمام خیابانها و پیاده رو را پوشانده.. 4 نفر هستیم.. که گاهی میان جمعیت سرود می خوانیم و گاهی شروع می کنیم به دویدن.. گاهی هم به زحمت خودمان را از زیر دست و پا می کشیم بیرون.. این اولین تجربه حضور در یک تجمع است و من احساس خوبی دارم...&lt;br /&gt;امروز خیلی داد زده ایم، و صدایمان در نمی آید، شب که می شود با هم مرور می کنیم این اولین تجربه بودن را..&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;هجده تیرماه 82 است.. کنکور را تازه داده ام و با فراغ بال آمده ام برای مراسم.. خبری نیست اما، تهران خلوت است و میدان انقلاب از همیشه خلوت تر.. شنیده بودم، در میدان انقلاب تانک آورده اند تا به روی مردم شلیک کنند.. عجب شایعاتی&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;هجده تیرماه 83 است.. مقابل بیمارستان ساسان در بلوار کشاورز با چند تن از دوستان قرار گذاشته ایم... البته میدانیم که خبری نخواهد بود، اما قصد داریم به سمت میدان انقلاب برویم..&lt;br /&gt;جمع می شویم و هنوز چند قدمی حرکت نکرده ایم که چند ماشین متوقفمان میکند و راهی می شویم به واحد پیگیری وزارت اطلاعات.. چشم ها بسته میشود و تا بامداد 19 تیر، همچنان بسته می ماند... متوجه می شوم که نباید به میدان انقلاب می رسیدیم.. چرایش را نمیدانم اما..&lt;br /&gt;شاید هم اگر می رسیدیم انقلاب می شد!&lt;br /&gt;**&lt;br /&gt;هجده تیرماه 86 است...صدای بوق موبایل بیدارم می کند... و می بینم که کلی اس ام اس و تماس داشته ام، تمامی اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت بازداشت شده اند. اوقاتم خراب می شود دوباره ..&lt;br /&gt;هنوز ساعتی نگذشته که خبر حمله به دفتر ادوار هم می رسد.. شلیک تیر هوایی.. شکستن درب.. و بازداشت همه کسانی که آنجا بودند..&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;چقدر این روزها بیش از هر چیز دیگری نام 209 را می شنویم...&lt;br /&gt;باز مرور می کنم نام ها را و آنقدر زیاد می شود که یادم می رود گاهی.. 18 نفر دیروز، 8 نفر پلی تکنیک، 3 نفر از تابستان گذشته... نمی دانم اوین تا کی قرار است به جای مجرمان پذیرای دانشجویان باشد، نمیدانم وزارت اطلاعات و دادگاه انقلاب کی سیر می شوند از این همه بگیر و ببند.. تا کی " حاجی" قرار است نقش آدمهای خوب وزارت را بازی کند و به دانشجویان بفهماند که فریب خورده اند.. تا کی قرار است، ما چشم بند بزنیم و آنها خودشان را مخفی کنند از دیدمان.. تا کی قرار است شبهای 209 پر از صدای بازجویانی باشد که برای حقوق آخر ماهشان هم شده عبایی ندارند از اینکه تو را جاسوس کنند، و خرابکار، و ...&lt;br /&gt;نمیدانم "حاجی"، تا کی قرار است پسرت نداند بابا چه کاره است، تا کی قرار است شبهایت را به آزار کسانی بگذرانی که میدانی از تو بهترند..&lt;br /&gt;...اما یک چیز را باور دارم، همه اینها می گذرد و روسیاهی می ماند برای ذغال&lt;br /&gt;..پسرت بزرگ می شود و اعتراض می کند به فقر، به نبود آزادی، به سرکوب، به اختناق، ... و تو نمیتوانی او را به بند بکشی &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;...راستی برای پسرت در آن بند جایی را در نظر گرفته ای&lt;br /&gt;...بزرگ می شود&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;پی نوشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;: &lt;a href="http://schrr.net/spip.php?article148"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;برخورد غیرقانونی با دانشجویان را متوقف کنید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;پی نوشت 2&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;: آخرین اخبار در مورد دانشجویان بازداشت شده از&lt;a href="http://schrr.net/"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt; اینجا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; ببینید.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-8117992023029621430?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/8117992023029621430/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=8117992023029621430&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/8117992023029621430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/8117992023029621430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/07/18.html' title='18 تیرماه است'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/RpOyHVeBJwI/AAAAAAAAABU/LISXPYWiBl8/s72-c/20070710advar3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-1426484447560376586</id><published>2007-06-18T21:07:00.000+03:30</published><updated>2007-06-18T21:28:49.379+03:30</updated><title type='text'>برای ستاره های پلی تکنیک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;زمان چه زود میگذرد رفقا، آنقدر که در گذرش یادمان می رود تمام روزهای با هم بودن را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پنجاه روز گذشته است، 50 روزی که پاهایتان در شب تا صبحش مچاله بود که دراز نشود و نخورد به دیوار مقابل.. 50 روزی که چشمتان هر چه دیدنی بود در دنیا محدود کرد به چهار دیوار سبز سلول ... 50 روزی که تمام دلخوشی تان، خلاصه شد در بانگ خشن زندانبان که به هواخوری بروید و بنشینید در یک اتاق بزرگتر.. و فکر کنید که اینجا هوا هست و آسمان هست.. گلدانهای زرد شده را در کنار اتاقک هواخوری ببینید و باز فکر کنید.. که اینها درخت است و زیر پایتان چمن.. دراز هم نمی شود کشید در این هواخوری که هوایی ندارد برای فرو دادن.. باید گوشه دیوار روی یک صندلی بنشینید یا گاهی قدمی بزنید و سرتان را بدزدید تا نخورد به لباسهای دیگرانی که شسته شده و پهن روی طناب وسط اتاق&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زمان چه زود میگذرد رفقا.. برای ما شاید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آنقدر زود که یادمان میرود در تمام این 50 شب لعنتی، چه بر شما گذشت در لحظه لحظه سکوت بند 209.. در ساعتهای بلند سلول انفرادی&lt;br /&gt;تمام روزهایی را که نور خورشید را با ولع به تماشا نشستید که گوشه سلول را روشن کرده بود.. یا خودتان را آویزان کردید تا از دریچه توری بالای سلول شاید بشود آسمان را دید و ماه را&lt;br /&gt;دیدید بالاخره؟ .. هنوز به مانند قبل است، مثل 50 روز پیش.. مثل شبهای خوابگاه.. .. این ماه را آن موقع ها.. حتی نیم نگاهی نمی کردیم که عادت شده بود برایمان روشنایی شبش.. اما این شب ها.. عجب هیجانی دارد دیدنش.. و چقدر مشقت می کشیم برای دیدنش&lt;br /&gt;پنجاه روز گذشته است و انگار همین دیروز بود که حیاط دانشگاه را طی می کردید از دفتر انجمن تا دفتر ریاست.. از کلاس درس تا خوابگاه.. و چه شبهایی که بر شما نگذشت&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حالا 50 روز است که نتوانسته اید حرف بزنید، 50 روز است که هر کس و ناکسی از گرد راه رسیده بر سرتان فریاد زده و ناچار بودید به سکوت.. حالا 50 روز است که حتی زمان رفتن به دستشویی و حمام هم برایتان دل انگیز است که برای لحظه ای شاید ، رها می شوید از تنهایی سلول و راه می روید.. فضا بزرگتر می شود و نفس می کشید در راهروهای پیچ در پیچ این بند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راستی کتف احسان خوب شده است؟ یا هنوز درد دارد و باید کلی در نوبت بماند تا به بهداری برود.. عباس حکیم زاده چه میکند درمیان آن دیوارهای به هم چسبیده..؟.. ستاره هایتان را که برده اید با خودتان، اینجا آسمان عجیب بدون ستاره مانده است&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ملالی نیست اما.. بگذارید قاضی حداد خیالش راحت باشد که معاندان با نظام را یافته است.. بگذارید تا می توانند قانون نقض کنند و هیچ از آنچه کتاب قانون است اجرا نشود برایتان.. بگذارید هر چه نامش حقوق بشر، حقوق شهروندی و .. است بی ارزش باشد برایشان.. چه کسی است که شما را گناهکار بداند و دستهای زنجیر شده و اندیشه به اسارت کشیده شده تان را پاس ندارد&lt;br /&gt;چه کسی قرار است رأی بدهد بر بی گناهیتان ؟..&lt;br /&gt;دادگاه انقلاب یا حافظه تاریخی ملتی که همواره مبارزه برای آزادی را ستوده است؟&lt;br /&gt;**&lt;br /&gt;روزهای امتحان است.. صندلی های خالی در کلاس درس، اسارتتان را فریاد می زند ... بگذار صندلی ها خالی بمانند، بگذار تا کوس رسوایی مسئولینی که دانشجویانشان را به جای میزهای درس، روانه زندان می کنند بیش از پیش به صدا در آید.. بگذار اوین دانشگاه شود بار دیگر.. تاریخ را که نمی توان وارونه نوشت برادر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پس بمانید، که برگی از تاریخ هزار هزارساله این مملکت به نام شما پر می شود نه به نام بازجویانتان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;پی نوشت:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; ما گناهکاریم.. "اقدام علیه امنیت ملی" انجام می دهیم، چون تجمعاتمان مجوز قانونی ندارد، ما که کتک میخوریم و زیر باتوم له میشویم و باز فقط فریاد میزنیم و نه بیش از این&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آنان که مقابل سفارت جمع می شوند و آتش پرتاب میکنند به سوی نیروهای انتظامی، می زنند و دستگیر نمیشوند.. آنها اما نه امنیتی را به مخاطره می اندازند و نه برخورد با نیروی انتظامی جرم است.. مجوز تجمعشان هم صادر شده است لابد.. و دراین میان فقط تجمعات بدون مجوز ما جرم است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...می بینید، به همین آسانی همه قوانین بی ارزش میشوند، چون انگار همه جا مصداق ندارند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;پی نوشت 2:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; دیر به دیر می نویسم، میدانم.. اما هر زمانی، حس نوشتن نیست.. زیاد هم گله نکنید از من، نه نویسنده هستم و نه وبلاگ نویس به معنای واقعی اش.. پس بسازید با ما&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-1426484447560376586?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/1426484447560376586/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=1426484447560376586&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/1426484447560376586'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/1426484447560376586'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title='برای ستاره های پلی تکنیک'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-5980348407574867425</id><published>2007-05-17T20:54:00.001+03:30</published><updated>2007-05-17T21:03:26.729+03:30</updated><title type='text'>18 سالگی- قمست دوم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ساعتی رها میشویم در همان حال، کسی حق ندارد حرف بزند.. صدا که از کسی در بیاید، فریاد میزنند که خفه شویم.. نگران پسرها هم هستیم.. هر چند هیچ کدامشان را نمیشناسیم اما اتهامی مشابه، همدردمان میکند با هم.. من نفر سوم هستم.. صندلی اول مریم است.. دومی را یادم نیست.. اکرم هم پشت نشسته است.. دو سرباز را گذاشته اند برای مراقبت از ما.. سرباز اول که جلوی راهرو است و به من نزدیکتر، انسان خوبی است.. اما آن یکی " آشغال" به تمام معناست.." مهدی مولایی"، اسمش را هیچ گاه در طول این سالها فراموش نکرده ام.. چشممان با پارچه های بوگندو بسته است.. و گاهی پشت این همه تاریکی خوابم میبرد.. دیشب نخوابیده ام و نشستن به مدت طولانی روی این صندلی ها خسته ام کرده.. احساس میکنم تمام بدنم درد گرفته.. کسی به سراغمان نمی آید.. میگویند بازجوها در راهند.. عجیب آرام شده ام و ساکت.. کمی که میگذرد خو میگیریم به محیط.. چشم بندها یواش یواش بالا می آید و سربازها هم مدارا میکنند.. کمی با آنها حرف میزنیم تا چیزی از زیر زبانشان در بیاوریم.. چیزی نمیگویند.. سرباز اولی میگوید.. پسرها همین جا هستند.. دربازداشت.. میگوید آنها دیشب بازجویی داشتند.. مشخصات یکی از آنها را به سرباز میدهم و از حالش میپرسم.. میگوید خوب است و بعد دلش میسوزد و با نهایت شجاعت.. پسر را برای لحظه ای کوچکی با کلی دلهره از سلول می آورد بیرون و از لای در ما را می بیند.. میپرسیم که خوبید.. سرش را تکان میدهد و از حال ما میپرسد.. و بعد میرود.. همان کسی است که با من بازداشت شد.. هم زمان با هم دستگیر شدیم به فاصله ی چند متر.. و با یک ماشین منتقل شدیم به کلانتری.. خیلی کم سن و سال و ریزه است ..&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;:بازجویی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بالاخره وقتی حسابی استخوانهایمان روی این صندلی های چوبی درد گرفت، بازجوها میرسند.. همهمه ای برپا میشود.. اولین کسی که خوانده میشود به اتاق.. یکی از دخترها است که اتفاقا کر و لال است و به همراه دوستش بازداشت شده..بازجوها فکر میکنند که ادا در می آورد. داد میزنند و با لگد میکوبند پایه صندلی اش که حرف بزند و فیلم بازی نکند.. دخترک محکم است.. در طول این مدت حتی ذره ای ترس و نگرانی در چهره اش نبود.. او را که می دیدیم دلمان قرص میشد... حالا او رفته در اتاق.. آنقدر سرش فریاد میزنند که بالاخره اشکهایش سرازیر میشود.. اتاق بازجویی درست کنار من است ... بالاخرصدای ما در می آید که او واقعا کر و لال است و بعد یک متخصص می آورند برای حرف زدن با او.. رعب و وحشت کافی ایجاد شده و قلبم تند تند میزند.. نفر بعدی باید من باشم و تحمل این رفتار را ندارم.. لحظات به کندی میگذرد... کمی بعد مردی بالای سرم است و از من میخواهد چشم بندم را بزنم بالا.. برگه ای را میگذارد جلویم  که مشخصاتم را بنویسم.. و اولین سوال..برای چه به میدان انقلاب آمده بودم؟&lt;br /&gt;پیش از اینکه اقدامی کنم برای نوشتن جوابی که نمیدانم چه باید باشد.. مرد صدایش را آرام میکند و میگوید.." شیوا، یه چیزی بنویس که خلاص شی از اینجا..بنویس اومده بودی کتاب بخری.. یا هر چیز دیگه، خودتو گیر ننداز" .. از برخوردش متعجبم و دلگرم شده ام از این صمیمیت.. مرد خط را دستم داده است.. سوالها را یک به یک جواب میدهم و مرد میگوید که جوابهایم را فراموش نکنم که هربار باید همین ها را بنویسم.. نمیدانم او از کجا آمده که خیال کمک دارد.. اما حالا آرام تر شده ام و فهمیده ام که بای چه بگویم... میگوید که سعی دارد من را پیش از اینکه قاضی بیاید و ماموری که بازداشتم کرده.. مرخص کند تا بروم..&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;برگه های بازجویی من گم شده...نمیدانم این دیگر چه حکایتی است که همیشه برای من اتفاق می افتد، در 209 هم برگه های بازجویی مثلا گم شد و ما دوباره خواسته شدیم برای سوال و جواب... مرد دیگری می آیِد و باز از اول شروع میکند به سوال.. من هم همانها را مینویسم.. چند دقیقه بعد میگوید که ماموری که بازداشتم کرده، آمده است.. دیگر نمیتواند کاری بکند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناهار می آورند برایمان.. بازجو اصرار دارد که باید ناهارم را بخورم تا آزادم کنند.. من امتناع میکنم.. و بعد مجبور میشوم چند قاشق از غذای مزخرفشان بخورم.. فکر میکنم برنج و رب بود... از گلو پایین نمیرود.. فقط یک قاشق.. با وجود اینکه به شدت گرسنه هستم..&lt;br /&gt;حالا سر و کله یک قاضی هم پیدا شده...قاضی یکی از کارکنان دفتر قاضی حداد است.. شعبه 26( بعدا می شناسمش)... من را میخواهند داخل اتاق قاضی.. باز سوالها تکرا میشود و من همان جوابها را میدهم..  اول که وارد میشوم.. با دیدن چهره پسری که در جریان تجمع مدام در کنار ما بود و سوال میکرد برای چه جمع شده ایم، بر جا خشکم میزند.. چهره این پسر به قدری زیبا بود که در تجمع هم توجه را به خودش جلب میکرد و حالا او را در لباس یک مامور می دیدم و کمی هضمش مشکل مینمود.. مامور بازداشت هم هست.. حرفهایم را میزنم.. بالبخند ملایمی گوشه لبم..&lt;br /&gt;...بعدها فکر میکردم که شاید اگر در آن لحظه لبخندم را حذف میکردم، به زندان نمیرفتم.. اما نشد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد یکی یکی میرویم داخل اتاقی دیگر تا برگه ای را امضا کنیم.. داخل که میروم مرد دستش را گذاشته روی برگه.. میگویم باید بخوانمش، شاید حکم اعدامم باشد.. با بی خیالی میگوید بخوان.. اما اینقدر استرس دارم و ذهنم درگیر است که هیچ چیز از برگه نمیفهمم به جز بند 240.. گویا حکم بازداشت موقتمان بوده.. امضا میکنم..&lt;br /&gt;...ما را میبرند به سالن پشت.. و پسرها را می آورند&lt;br /&gt;مریم زده است زیر گریه و هر چه می پرسیم جواب نمیدهد... میروم کنارش و ساکتش میکنم.. میگوید وقتی به دستشویی رفته.. در راه از سرباز خواسته تا شماره اش را بگیرد و به خانواده اش اطلاع دهد.. سرباز هم کمی من و من کرده و گفته خرج دارد.. باید یک لب بدی!.. مریم زده زیر گریه و های های اشک میریزد.. این سرباز همان مهدی مولایی خودمان است.. بعدا اکرم هم تعریف کرد که وقتی به دستشویی رفته.. همین سرباز با پا در را باز کرده اما او در حال خروج بوده و من خدا را شکر میکنم که وقتی من به دستشویی رفتم اتفاقی نیفتاد..&lt;br /&gt;دختر کرو لال و یکی دیگر از دخترها که 17 سالشان است آزاد میشوند.. طلاهایشان را میگیرند و میگویند که زنگ بزنند خانه تا برایشان کفالت بگذارند.. شیرین ومادرش بی تابی میکنند که نمیدانند بر سر دخترشان چه می آید.. یکی از دخترها خواهر شیرین است که با مادرشان آمده بودند..نمیفهمم برای چه طلاهایشان را ضبط میکنند.. فکر میکنیم لابد قانون است دیگر!.. چه حیف شد، اگر فقط چند ماه کوچکتر بودم، حالا آزاد شده بودم.. اما 18 ساله ام و باید بمانم اینجا.. بزرگ شده ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز اما نمیدانیم که تکلیف ما چیست. فاطی خانم 60 ساله به زور راه میرود و گیتی آرام است اما هنوز معتقد است که او را اعدام میکنند!.. چشمهای خانم صادقی پر از نگرانی است... من فقط دلم یک تلفن میخواهد.. سوار یک وانت که پشت آن استتار شده میشویم.. مقصدمان کجاست نمیدانیم.. مهدی مولایی هم با ما سوار میشود.. او هم مدام چرند میگوید.. که آزاد میشوید..و تا به مقصد برسیم.. 100 بار برایمان مقاصد گوناگون تعریف میکند..&lt;br /&gt;درماشین وقتی تنها میشویم به ما قول میدهد که به خانواده هایمان اطلاع دهد.. اما خرجش را از همه میگیرد و این بارهزینه این کار اسکناس است.. هر کس هر چه پول دارد میدهد.. من هم هزار تومان با شماره تلفن میدهم به او.. چشمش حالا زیاد دنبال من است.. نگاهش معذبم میکند..&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;وانت وارد زندان میشود و باز دلم میخواهد یک نفر از پشت آن پنجره پلاستیکی من را میدید.. تمام وجودم فریاد است و سکوت باید.. چقدر دلم میخواست برای آن ماشین پژو که در لحظه ورود ما به زندان از کنار ماشین ما گذشت...فریاد میزدم که آی آقا من را دارند می برند زندان.. برای 4 تا شمع.. فقط 18 سالم است&lt;br /&gt;از ماشین پیاده میشویم... هوای شهریو ماه اوین نوازش میدهد صورتمان را... باورش مشکل است اما حقیقت دارد.. زندانی که اسمش را شنیده بودیم.. حالا روی زمینش ایستاده ایم... اینجا زندگی پشت میله ها محصور است..هوا خنک است، بوی اسارت میدهد اما&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت&lt;/strong&gt;: زینب آزاد شده است و از این بابت خوشحالم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت2&lt;/strong&gt;:&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.schrr.org/"&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;&lt;strong&gt;این&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; هم دیدن دارد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;3&lt;/strong&gt;: بازهم اگر حسش بود، ادامه دارد.. دلیل نوشتنش هم صرفا انتقال تجربه هاست... خودم زیاد از نوشته ها و تجربیات زندان دیگران استفاده میکنم و خواندنگ زارشات از دوران بازداشت برایم جالب است... گفتم شاید دیگرانی نیز چون من&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-5980348407574867425?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/5980348407574867425/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=5980348407574867425&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/5980348407574867425'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/5980348407574867425'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/05/18_17.html' title='18 سالگی- قمست دوم'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-4632494927121906795</id><published>2007-05-09T16:54:00.000+03:30</published><updated>2007-05-09T17:27:58.671+03:30</updated><title type='text'>18 سالگی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خداحافظی میکند و از خانه میزند بیرون... مادر تازه عمل کرده و هنوز در رختخواب است.. با نگرانی نگاهش میکند و میگوید که زود برگرد.. دختر میخندد&lt;br /&gt;شمع ها یک به یک روشن میشود در برابر میله های دانشگاه.. گوشه ای ایستاده و نگاه میکند.. حس فضولی بدجوری گریبانش را گرفته.. یکهو میریزند و چند نفر را میگیرند.. هوا را پس می بیند و میزند به چاک.. باز اما فضولی اجازه نمی دهد.. میگوید یک دور دیگر از مقابل دانشگاه عبور میکنم و باز میگردم به خانه..&lt;br /&gt;صدای مردی متوقفش میکند.. کیفش را میگیرد و چشمش به شمعها می افتد.. نهیب میزند به دخترک که راه بیفتد.. چراغ قرمز است.. ماشینها ایستاده اندو راننده ها با با چهره هایی کلافه از ترافیک و چشمانی متعجب دنبالش میکنند.. نگاه میکند به جماعت.. دارند او را می برند.. بازداشت شده است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;..&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;....کلانتری 148&lt;br /&gt;اسمها مقابل درب ورودی ثبت میشوند.. مسیرشان زیر زمین است.. از پله ها به همراه دو پسر دیگر و یک سرباز پایین میرود.. اینجا نه قانون هست.. نه انسانیت.. اعلامیه جهانی حقوق بشر را باید بگذاری دم کوزه و یک لیوان آب هم رویش بخوری.. وارد اتاق میشود.. مردی با تحکم از او سوال می پرسد.. توضیح میدهد که شمعها متعلق به او نبوده و برای خرید کتاب به آنجا آمده.. انگار کسی باور نمیکند.. اینها گوشششان از داستانهای امثال او پر است&lt;br /&gt;همه نشسته ایم روی زمین.. 11 زن و 10 پسر.. برخی از زنها بی تابی میکنند.. پسرها ساکتند.. کنار مریم( بعدا می شناسمش) می نشینم.. خنده به لب دارد و بلند بلند حرف میزند..انگار با تجربه است.. من اما نگرانم و کمی هم ترسیده ام.. اما به روی خودم نمی آورم.. هدایت میشویم به انتهای راهرو.. صدای کشیده ای ناگهان بر جا میخکوبمان میکند.. یکی از ماموران دستهایش را که هنوز از آب وضو خیس است بلند میکند و میخواباند در گوش یکی از پسرها.. پسر پرت میشود به گوشه دیوار.. دلم آتش گرفته است و از همه چیز بیزار شده ام.. مرد فریاد میزند که چرا با دخترها حرف میزده..او هم قسم میخورد که تنها قصد داشته از او بخواهد اگر زودتر آزاد شد به خانواده اش اطلاع دهند..اسمش علی است..( بعدا می شناسمش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با صدای ملایمی مرد را فحش میدهم" کثافت" و از بدشانسی همان لحظه درب اتاق کناری باز میشود و مرد دیگری بیرون می آِید، میشنود حرفم را.. داد میزند که " کثافت خودتی، کی بود زر زر کرد" قیافه ام را عادی کرده ام.. اما دارم از ترس سکته میکنم! احتمال میدهم که الان حسابی کتکم بزنند&lt;br /&gt;دو پسر را می آورند و میبرند در اتاق انتهایی.. به اتهام دزدی گرفتنشان.. صدای کشیده های پی درپی مغز آدم را سوارخ میکند.. و فریادهای پسر که " به خدا من دزد نیستم" و باز کشیده ای دیگر&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...تحقیقات باید جای دیگری تکمیل شود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوار میشویم داخل اتوبوس، .. میگویم " اجازه بدهید به خانه هایمان اطلاع دهیم" مردی جواب میدهد که " بوش خبرشان میکند!" .. میزنیم زیر خنده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;سرها پایین.. اگه سرتون بالا بیاد شلیک میکنن.. عجب حکایتی شده.. همه جا تاریک است.. ساعت می بایست 10 شب یا بیشتر باشد.. سرم را پایین می آورم و از گوشه چشم محوطه را نگاه میکنم... میگویند اگر سابقه نداشته باشید آزاد میشوید.. خیالمان راحت میشود که امشب حتما به خانه می رویم.. پیاده میشویم و در راهرویی پشت سر هم روی صندلی های تکی می نشینیم.... چند دقیقه بعد یک نفر میگوید که خانمها را ببرید.. باز سوار اتوبوس میشویم .. هر کس از دلمشغولی هایش میگوید.. یکی میگوید که شوهرم طلاقم "میدهد.. اکرم عکس دخترش را نشانمان میدهد.. گیتی هم مدام میگوید " من را اعدام میکنند.. پدر من اعدامی بوده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میرسیم به وزرا.. ساعت 12 شب است.. باز پایین میرویم از پله ها.. دست راست اتاقی است که باید وسایلمان را تحویل دهیم و تفتیش شویم.. و اتاق انتهای راهرو جای ماست.. احتملا کنار شوفاژ خانه است.. چون هوا به شدت گرم است.. دیوارها سیمانی است و کثیف.. سوسکها می آیند و می روند و فرمانروایی دارند برای خودشان.. دو پتو میدهند که زیرمان بیاندازیم.. در بسته شده و تنها یک دریچه داریم برای تنفس.. باید خودمان را روی دو پتو جا دهیم.. خوابمان نمی برد.. بعد از مدتی حرف زدن.. دیگر نا نداریم.. هوایی هم نمانده.. نوبتی میرویم جلوی درچه.. صورتمان را میگذریم آن جلو.. تا هوای خنک استنشاق کنیم.. آب میخواهیم و هر چه میکوبیم به در کسی جواب نمیدهد..بچه ها لباسهایشان را از شدت گرما کنده اند و انگار دارند جان میدهند.. از بی آبی و بی هوایی گوشه ای افتاده ایم.. بی جان.. خواب به چشم کسی نمی آیِد و فکر میکنیم که تا صبح دوام نمی اوریم.. لحظات سختی است..سخت ترین ساعات بازداشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت 6-7 صبح بالاخره در باز میشود.. میریزیم بیرون و یورش میبریم به طرف شیرهای آب.. اینجا هواست.. دیشب دیر رسیدیم وزرا.. غذا ندادند..صبح هم تکه نانی گذاشتند جلویمان که یک لقمه اش را با زور فرو دادم..آمده ایم به اتاق دیگری که تمیزتر است و پنجره دارد و نمی فهمم چرا شب ما را به اینجا منتقل نکرده اند.. از دیوار بالا میروم.. نگاهم می افتد پارک ساعی.. مردم دارند ورزش میکنند.. و من این بالا میخواهم یک نفر من را ببیند.. میگویند آزاد می شوید امروز&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اینجا به جز خودمان کس دیگری را ندیدیم.. ما را از سایر زنان جدا کرده بودند.. دیشب صدای فریادهای دختری که سیگار میخواست، با یورش مامورین و ضرب و شتم او خاموش شد..دختر را با باتوم میزدند.. کمی فریاد زد و بعد ساکت شد..دیگر صدایش در نیامد&lt;br /&gt;یکی از خواهران دست بندها را به دستمان میزند و ماهم اعتراضی نمی کنیم.. باز میرویم همان مکان دیشب.. وارد اطلاعات میشویم و چشم هایمان بسته میشود و روی صندلی ها پشت هم می نشینیم.. کنار این راهروی باریک اتاقهای شیشه ای بازجویی است ..بازجویی ها شروع شده است.. و من نمیدانم باید چه بگویم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوابم می آید و میدانم که اهل خانه تا صبح خواب به چشمشان نیامده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت&lt;/strong&gt;: اگر حوصله ای بود برای نوشتن، ادامه دارد.. اگرهم نه ببخشایید بر من&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت2&lt;/strong&gt;: انگار اوین خوش ندارد این روزها خالی از زنانِ اقدامی باشد... &lt;a href="http://www.schrr.org/spip.php?article34"&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;&lt;strong&gt;زینب&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; همچنان در زندان است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-4632494927121906795?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/4632494927121906795/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=4632494927121906795&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/4632494927121906795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/4632494927121906795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/05/18.html' title='18 سالگی'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-7240544937914904280</id><published>2007-05-01T18:54:00.000+03:30</published><updated>2007-05-01T19:13:58.564+03:30</updated><title type='text'>برای دَعای 17 ساله</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چه صورت خون آلودت خواب را بر چشمانم حرام کرد، خواهر.. که در گوشه ای از این کره خاکی قومی تو را تنها به دلیل عاشقی به زیر باران سنگ گرفت.. قومی از مردان خاندانت که لکه ننگشان شده بودی.. نه اینکه غریب باشد برایم دیدن سر و روی خون آلودت.. نه اینکه تابحال ندیده باشم چنان قساوتی را.. که در سرزمین من نیز بسیاری چون تو قربانی شده اند و میشوند.. اینجا "سنگ اندازی" را در قانون نوشته اند و در گوشه هایی از این سرزمین در میان اقوامی چنان قوم تو به بی قانونی اجرا میشود این حکم و زنی زیر ضربات سنگ له میشود و مردانی از جان کندنش فیلم میگیرند... وای خواهر.. دَعای 17 ساله من.. ببین که این دنیای کثیف مردانه چه بر سرمان آورده که حالم به هم میخورد از هر چه نامش مردانگی است.. و چه خوشحالم که یک زنم و در این جنایت از آنان جدا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زندگی سلطانه امروز منقلبم ساخته بود که دیدن پیکر تو لبریزم کرد از خشم و نفرت..دلم میخواهد برای تو، برای خودم، برای سلطانه و برای تمام زنان دنیا گریه کنم.. اما اراده کرده ام به جنگیدن که اگر تا امروز تنها به زنان این خاک میاندیشیدم، حالا بر این باورم که باید چشم را به پهنای دنیا باز کرد و نابرابری را ریشه برکند.. نمیدانم به کدام گناه این چنین قلوه سنگهایشان را نثارت کردند.. نمیدانم چطور میشود، اینقدر قسی القلب بود.. نمیدانم آین آیین که عملی چنین را بر مردانش توصیه میکند چه آیین است و با چه توجیهی آنان را ازعرصه انسانیت به بیرون هل میدهد.. نمیدانم در آن ساعات مادرت کجا بود، دَعا، اما میدانم که او نیز قربانی همان قوانین نانوشته ای است که تو را به میدان سنگ برد..&lt;br /&gt;خواهرجان.. در سرزمین من، زنانی را که قصد دگرگونی و اصلاح شرایط چون تویی را دارند بازداشت و زندانی میکنند و بعد به حبس محکوم.. در سرزمین تو نیز، آزادگانی چون تو را که سنتها را زیر پا میگذارند به کام مرگ میفرستند.. اما چرا نتوانسته ایم رها شویم از این دنیای مردانه.. چرا نتوانسته ایم یک بار برای همیشه علیه هر آنچه من و تو را جنس دوم میداند و شایسته هر نوع برخورد حیوان گونه، بایستیم و جهان را دگرگون کنیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چه حس بدی است پروانه جان... آیا میرسد روزی که دیگر چشممان برای سیاهی زندگی هیچ زنی خیس نشود.. روزی که انسان را به انسان بودنش بشناسیم.. میرسد روزی که دیگر ناله های دَعا را نشنویم.. آیا میشود که زنان سعودی، روزی از بندگی مردانشان خارج شوند و باور کنند که آنان نیز آفریده شده اند برای زندگی کردن و نه برای بدنیا آوردن فرزندان پسر!..&lt;br /&gt;روزی که پاکی هیچ دختری، شرافت خانواده ای را لکه دار نکند.. روزی که هیچ زنی ناموس خانواده ای نباشد و واژه ای به نام" قتلهای ناموسی" بی معنا باشد؟&lt;br /&gt;چه حس بدی است &lt;a href="http://www.iranprison.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;&lt;strong&gt;پروانه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; جان.. دیدن این همه نابرابری و ناتوانی در تغییر جهان.. که دم از برابری و انسانیت زدن، امنیت مملکتی را به مخاطره می اندازد.. مملکتی که وجب به وجبش را عاشقیم...&lt;br /&gt;چه بیجا دم از تمدن میزنیم که نسیم تمدن هم هنوز صورت مردمانی را نوازش نداده است.. دیگر قانون و لزوم تغییرش به چه کار آید.. که زنان و دخترانی دور افتاده از تمدن شهری در میان قبایل و اقوامی این چنین.. حق طلاق و حضانت و .. به کارشان نمی آِید.. باید فکری جدی کرد و طرحی نو در انداخت.. ..&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-7240544937914904280?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/7240544937914904280/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=7240544937914904280&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/7240544937914904280'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/7240544937914904280'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/05/17.html' title='برای دَعای 17 ساله'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-7494724408554808956</id><published>2007-03-12T13:19:00.000+03:30</published><updated>2007-03-16T12:27:31.627+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/RfWfRkWHurI/AAAAAAAAABI/_hqoxohjpHQ/s1600-h/2ihtmvp.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5041110482074188466" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/RfWfRkWHurI/AAAAAAAAABI/_hqoxohjpHQ/s320/2ihtmvp.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/RfWfBkWHuqI/AAAAAAAAABA/2hVZAneSYx8/s1600-h/2ihtmvp.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نوروز که بیاید هفت سال و نیم گذشته است و او هنوز در زندان است..&lt;br /&gt;آقای شاهرودی، اکبر محمدی را آنقدر در بند نگه داشتید که با اعتصاب غذا هم خودش را جاودانه کرد و هم شمارا... عادت کرده بودیم اسم اعتصاب غذا که بیاید، یادمان بیفتد به "بابی ساندز"، اما همین جا، بغل گوش خودمان، در زندان اوین.. اکبرمان اعتصاب کرد و مرد.. تا دیگر زیاد به ذهنمان فشار نیاوریم برای یادآوری نام کسی که با اعتصاب غذا، جان خودش را برای رسوایی حریفش در طبق اخلاص نهاد.. دیگر لازم نیست..دنبال نامها بگردیم در هزار توی کتابها..همین جا ، بغل گوشمان.. اکبر محمدی در اعتصاب غذا مرد و نام شما را به رسوایی جاودانه کرد در تاریخ هزارهزار ساله این مملکت و نام خودش را ...&lt;br /&gt;دانشجوی رشته مددکاری..&lt;br /&gt;آقای شاهرودی.. شما بگویید.. گناهش چه بود اکبر،که این چنین مجازاتی شایسته اش بود.. اعدام.. هفت سال و اندی زندان که اگر نرفته بود.. برای پر شدن 15 سال، هفت سال دیگر مانده بود.. خوب شد رفت تا نبیند و نبینیم ، روز آزادی اش را که گرد سفید بر موهایش پاشیده شده بر اثر رنج سالیان...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهرداد لهراسبی روانی شده است، میدانید دیوانگی یعنی چه؟&lt;br /&gt;شکنجه های توحید دیوانه اش کرده.. روزهای جهنمی رجایی شهر بیمارش کرده... کتاب فروش میدان انقلاب!...آیا پرتاب یک قلوه سنگ شایسته حکم اعدام است؟ و یا هفت سال از زندگی یک انسان&lt;br /&gt;آقای شاهرودی.. عزت ابراهیم نژاد، هفت سال و نیم است که زیر تلی از خاک آرام گرفته است و هنوز چشم مادرش به در است که دوباره ببیند صورت پسر را... قاتل عزت ، راست راست در خیابانهای شهرتان قدم میزند و چه بسا در کوی دانشگاهی دیگر عزتی دیگر را از پای درآورد..... آنوقت مهرداد لهراسبی گوشه آن زندان کذایی دارد می پوسد و شما هر روز با نام خدا و پیغمبر گوشمان را پر کنید و از عدل علی میگویید..&lt;br /&gt;...جناب شاهرودی.. یک روز قدم رنجه کنید به زندان رجایی شهر.. ببینید بر سر مهرداد لهراسبی چه آورده اید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...و احمد باطبی، با آن پیراهن معروفش&lt;br /&gt;اقرار کنید جناب شاهرودی که قصد احمد نه برهم زدن امنیت ملی بود و نه خراب نمودن چهره نظام.. آن پیراهن،حاصل برخوردهای مغول وار نیروهای پلیس بود که بر دست احمد باطبی بالا رفت، رفیقش را، همکلاسی اش را کشته بودید و از احمدها توقع سکوت داشتید که چشمانشان را ببندند و از روی جنازه همکلاسی هایشان که از طبقات با فریاد یا حسین به پایین پرت میشد، عبور کنند.. نه .. احمد قصه ما، اینقدر بی شرافت نبود...&lt;br /&gt;دانشجوی رشته سینما، با آن چهره جذابش، تنها یک پیراهن را بالا گرفت، مثل هزاران پلاکارد یا دست نوشته ای که در اعتراضهای مختلف بالای سر میرود.. گناه احمد صورتش بود که از او مسیح دوباره ای ساخت که علیه ظلم دادخواهی میکرد.. و شما برای او حکم اعدام بریدید، تا باز همان را بکنید که قوم یهود کرد در هزاران سال پیش و عجبا که شما هم با نام دفاع از دین و شریعت ، احمد ما را، به زیر تیغ جلادان سپردید.. بردینش به پای چوبه دار و دوباره بازش گرداندید.. شکنجه اش کردید، سرش را در چاه مستراح فرو کردید تا به قول خودتان به گه خوردن بیفتد که نیفتاد.. که احمدهای ما، مسیح وار ایستاده اند بر سر آرمانشان&lt;br /&gt;آقای شاهرودی.. 8 سال مجازات کافی است برای بر دست گرفتن یک پیراهن که ممکن بود هر کس دیگری جز او بالا میبردش در هیاهوی آن روزهای دانشگاه&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;...روزی که خانه دانشجو را بر سرش خراب کردید و پیامتان این بود که باید خاموش باشند همه در شهر شما&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;می بینید امروز خاموشی را، خرداد 82 را یادتان هست.. زنان را میبینید، معلمان را.. و دانشگاه را که هر روز تب نارضایتی و آزادیخواهی در آن داغتر میشود.. میبینید آقای شاهرودی، با زندانی کردن احمد از بین نرفت این آمان.. با مردن اکبر خاموش نشد.. با زندانی کردن شادی صدر هم فروکش نمیکند.. و هر سال ناچارید زندانهای جدید بسازید.. که سلولهایتان، به اندازه کافی جا ندارد برای مردمان آزاده این خاک&lt;br /&gt;رهایش کنید، آقای شاهرودی.. بگذارید به جای تمام سالهای جوانی اش که تباه شد.. زندگی مشترکش را با طعم تلخ زندان آغاز نکند...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;هشت سال زندان، تاوان سنگینی است برای اعتراض کوچکشان... به حد کافی تنبیه شان کرده اید.. بس است دیگر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت&lt;/strong&gt;: دریا جان، بی تابی نکن.. بازمیگردد مادر.. با یک بغل پر از آزادی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت 2&lt;/strong&gt;: بخوانید &lt;a href="http://iranprison.blogspot.com/2007/03/blog-post_15.html"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;پروانه&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; را، باز چشمم را سوزاند &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-7494724408554808956?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/7494724408554808956/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=7494724408554808956&amp;isPopup=true' title='34 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/7494724408554808956'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/7494724408554808956'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/03/blog-post_12.html' title=''/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/RfWfRkWHurI/AAAAAAAAABI/_hqoxohjpHQ/s72-c/2ihtmvp.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>34</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-6826244477468681827</id><published>2007-03-08T13:20:00.000+03:30</published><updated>2007-03-08T21:06:35.239+03:30</updated><title type='text'>برای شادی دربندم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/Re_dhFpcNZI/AAAAAAAAAA4/Ckr8UP4P8B0/s1600-h/00352-13-shadi-sadr.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5039490068572288402" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/Re_dhFpcNZI/AAAAAAAAAA4/Ckr8UP4P8B0/s320/00352-13-shadi-sadr.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می بینی خانم وکیل، روزگار غریبی است.. قرار بود ما برویم آنجا و تو از ما دفاع کنی.. حالا تو رفته ای و من اینجا چند خطی مینویسم برای دفاع از تو؟&lt;br /&gt;آخرین بار با هم، مرور میکردیم بند 209 را و تو یاد میدادی برایمان، قانون و غیرقانون را.. که چشم بند غیرقانونی است، که متهم حق سکوت دارد و .. و با آن قدرت درونت به ما بچه ها یاد می دادی و تاکید میکردی بر افعال قانونی..&lt;br /&gt;میبینی خانم وکیل، دنیای کثیفی شده است، وکیلی را به جرم دفاع از موکلش میبرند زندان و می اندازند به سلول انفرادی، تو اولینش نبوده ای ، شادی.. که ناصر زرافشان 6 سال است به همین اتهام، هر روز راهروی بند را طی میکند که نگذاشت خون داریوش و پروانه فروهر و دکتر سامی و.. به فراموشی سپرده شود..&lt;br /&gt;تو آنجایی و موکلینت بیرون.. نازنین مهاباد آن سوی شهر نشسته است، و من به دفاع جانانه ات فکر میکنم.. به حالا که تو در تنهایی سلولت نشسته ای و کوتاه نمی آیی در برابر رفتار غیرقانونی که، خود تجلی قانونی آنجا..&lt;br /&gt;میدانم با همان قدرت و صلابتت می تازی بر بازجویان، میدانم که آنها هم تسلیم شده اند در برابر نفوذ کلامت.. و از همین است که سعی دارند بیشتر آزارت دهند..&lt;br /&gt;، اما 8 مارس امسال به یادت خواهد ماند برای تمام عمر، که یک روز هم در تاریخ به نام تو و دوستانت ثبت شد.. که هر وقت 8 مارس بیاید یادمان بیفتد به شما که قهرمانانه رفتید پشت دیوارهای زندان و کوتاه نیامدید از خواسته هایتان و ما این بیرون چه کوچکیم در برابر استواری و عزمتان..&lt;br /&gt;می آِیی بیرون، خانم وکیل.. به همین زودی ها..&lt;br /&gt;اما چه خوب شد که نام تو هم ثبت شد درتاریخ بند 209 وزارت اطلاعات، که شایسته بودی برای ثبت شدن در دفتر این بند...&lt;br /&gt;روزت مبارک، شادی نازنین.. روزتان مبارک.. که همه ما را بیدار کردید دوباره و یادمان دادید طریق جنگیدن را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;پی نوشت1&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;:&lt;/span&gt; &lt;a href="http://komitegozareshgar.blogfa.com/post-283.aspx"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;تجمع زنان به مناسبت بزرگداشت 8 مارس به خشونت کشیده شد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;پی نوشت 2&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;:&lt;/span&gt; الان جایی خواندم که برای شادی و محبوبه عباسقلی زاده، قرار بازداشت 1 ماهه صادر شده است،امیدوارم که صحت نداشته باشد.. اما همینطور الکی یک هفته از بازداشتشان گذشت.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت 3&lt;/strong&gt;:&lt;/span&gt; نکته جالب امرو درمیدان بهارستان این بود که تقریبا اکثر مردمی که با آنها صحبت میکردیم، قضیه بازداشت زنان را میدانستند. بازتاب این برخورد آنچنان گسترده بوده که بیشتر افراد وقتی میفهمیدند تجمع برای روزجهانی زن است میگفتند: زنان را که بازداشت کردند در مقابل دادگاه؟ و برایشان توضیح میدادیم داستان را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;پی نوشت 4:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; مراسم ادوارهم هرچند باز کمی کج سلیقگی در آن بود، اما خوب برگزار شد و حضور افراد بسیار چشمگیر بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت 5&lt;/strong&gt;:&lt;/span&gt; سال گذشته در یک چنین ساعاتی ما دربدر به دنبال گوشی موبایلی بودیم که یک جناب سرهنگ متشخص از ما ضبط نمود و با کلی دربدری یافتیمش و البته تجربه شیرین دریافت باتوم برقی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دو سال پیش هم این موقع از پارک لاله بازگشته بودیم و شدیدا مورد سرکوب قرار گرفته بودیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سال قبل ترش را یادم نیست...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-6826244477468681827?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/6826244477468681827/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=6826244477468681827&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/6826244477468681827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/6826244477468681827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/03/blog-post_08.html' title='برای شادی دربندم'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/Re_dhFpcNZI/AAAAAAAAAA4/Ckr8UP4P8B0/s72-c/00352-13-shadi-sadr.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-619862937073236649</id><published>2007-03-05T19:17:00.000+03:30</published><updated>2007-03-06T11:13:47.738+03:30</updated><title type='text'>زنده باد زنان</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/Re0bVICkOaI/AAAAAAAAAAo/ZY-2oJuQCOs/s1600-h/zanestan-image4.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5038713607846902178" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 214px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px" height="400" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/Re0bVICkOaI/AAAAAAAAAAo/ZY-2oJuQCOs/s400/zanestan-image4.jpg" width="225" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/Rew8ubsnFAI/AAAAAAAAAAg/czHPGuox5mI/s1600-h/20070305zanest87an-image4[1].jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;گیرم که میزنید&lt;br /&gt;گیرم که میکشید&lt;br /&gt;گیرم که میبرید&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غلت میزنم در رختخواب.. گیر کرده ام بین ماندن و رفتن... نظرم را در مورد این حرکت گفته ام به بچه ها ، اما .. راضی نمیشوم به خوابیدن.. بلند میشوم.. میشکنم دیوار ترس را .. میروم به سوی دادگاه انقلاب..&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;جناب سرهنگ بسیار با شخصیتی! می آید جلو و فریاد میزند که متفرق شوید.. اما زنان مصمم تر از این حرفها هستند، خواست همه اما یک چیز است، حفظ آرامش و پرهیز از خشونت، نیامده ایم اینجا که درگیر شویم... زیاد تحویلش نمیگیریم.. هل میدهد یکی از خانمها را که یک پایش مشکل دارد و فلج است... او هم شروع میکند به داد و بیداد کردن.. بقیه هم حمایت میکنند.. آن یکی سرهنگ می آید جلو، معذرت خواهی میکند و میگوید اینجا نمانید.. جمعیت را دو دسته کرده اند.. عده ای درست روبروی دادگاه روی زمین نشسته اند، همان عده که الان روی موکت های سلول انفرادی به سفیدی سرامیکها خیره شده اند و نور لعنتی مهتابی کلافه شان کرده...&lt;br /&gt;اینها راضی نمیشوند به رفتن.. نمیگذارند یکی شویم... تا اینجا نیروی انتظامی دارد کارها را به پیش میبرد.. انگار وزارتی ها وارد نشده اند..&lt;br /&gt;ساعت 10 است.. جدا میشوم.. تا به کلاسم برسم..&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;سی و سه نفر از فعالین جنبش زنان که در اعتراض به اعمال فشارهای غیر قانونی بر فعالان و اعضای جنبش در مقابل دادگاه انقلاب تجمع کرده بودند، بازداشت شدند.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;دلم میگیرد باز.. به منبع خبر چند بار میگویم مطمئنی؟، تا من آنجا بودم خبری نبود.. و او میگوید که اطمینان دارد..&lt;br /&gt;زینب را میگیرم.. میگوید ابتدا رفته اند عشرت آباد و هم اکنون میروند وزرا.. به شادی میگویم که چه احتمالی میدهد و او هم میگوید، آزادمان میکنند.. کاری با ما ندارند( چه خوش خیال&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;مملکت گل و بلبل به این میگویند.. یک بازداشتگاه برای زنانمان نداریم.. انتقالشان داده اند به وزرا، اداره مبارزه با مفاسد اجتماعی.. و چه کسی بیشتر از اینان جامعه را به فساد کشانده با شعارهای برابری طلبانه شان.. بله جای یک مشت، وکیل و دکتر و دانشجو و مترجم و نویسنده و روزنامه نگار.. حتما همین جاست..&lt;br /&gt;اگر به غیر از این بود، باید تعجب میکردیم..&lt;br /&gt;مقابل ساختمان وزرا شلوغ است، زنان دیگر آمده اند اینجا تا همراهی کنند یارانشان را.. آنها هنوزهم اندکی حتی، پا پس نکشیده اند.. ایستاده اند با خانواده ها..&lt;br /&gt;کسی جواب نمیدهد.. یکی از مامورین زن می آید بیرون، میگوید کلافه مان کرده اند.. از لحظه ای که آمده اند مدام در حال خواندن سرود هستند.. سرود ملی تان!.. صدایشان پیچیده است در ساختمان وزرا..&lt;br /&gt;ما اما این بیرون، دل توی دلمان نیست..&lt;br /&gt;احتمالا انداختنشان در یکی از همان سلولهای ته راهرو.. همان که دیوارهایش سیمانی است و یک دریچه کوچک بیشتر ندارد.. یکی از بچه ها حالش بد شده است، همه نگران او هستند و بقیه هم پیگیر شرایط خانواده ها..&lt;br /&gt;به حق تمامی جنبشهای دنیا و تمامی احزاب و گروهها، باید بیایند و مبارزه را از زنان یاد بگیرند، وقتی این همه انسجام و یکدلی و پیگیریشان را میبینی، لذت میبری..&lt;br /&gt;به یکی از بچه ها میگویم: ببین اگر الان 40 تا از شما مردها رو گرفته بودند، یک نفر هم نمیومد اینجا، یکی راست بود، یکی چپ.. الان هم احتمالا هر 40 نفر توی زندان افتاده بودید به جان هم..&lt;br /&gt;اما زنان.. نه.. ایستاده اند و به فردا می اندیشند.. استوار.. راسخ..&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;پیگیریها به جایی نمیرسد.. بند 209 زندان اوین، امشب را میهمان آنان خواهد بود.. و کاش بداند چه میهمانان عزیزی دارد امشب..&lt;br /&gt;همان دو دستگاه وانی که رسانده بودشان، حالا می آید بیرون.. صدای سوت و کف بچه ها خیابان وزرا را پر کرده.. میبرندشان.. به طرف اوین.. بند 209.. وزارت هم وارد عمل شده است..&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;ساعت 11 شب: الان احتمالا دارند بازجویی پس میدهند.. از شادی می پرسند تو اصلا چرا وکیل شدی؟ و به چه حقی دفاع میکنی از چنین موکلانی ..&lt;br /&gt;به نوشین هم میگویند، ما با مطالبات شما مشکلی نداریم.. اصلا بیایید با خود ما در مورد خواسته هایتان صحبت کنید، خودمان کمک میکنیم تا حل شود..&lt;br /&gt;الناز را هم بازخواست میکنند که خبرنگار را چه به اینجور جاها..&lt;br /&gt;و زینب هم معلوم است دیگر، بچه است و گول خورده.. گول دست نشاندگان آمریکا و انگلیس را..&lt;br /&gt;و تا نزدیکیهای صبح ادامه دارد.. این بازجویی و فشار..&lt;br /&gt;بعد هم میگویند، این هم 209 .. ببینید نه اثری از شکنجه هست و نه وضعیت بدی دارد.. کسی را کتک هم نمیزنیم.. برایتان سوئیت هم آماده کرده ایم.. سوئیتهای 2در2.5 که که فقط یک موکت دارد و یک پتو برای اینکه بنشینید یا بخوابید.. برای دستشویی رفتن باید اجازه بگیرید.. بلند هم حرف نزنید.. تلفن ندارید.. هیچی.&lt;br /&gt;اینجا فقط میشود خوابید.. آن هم اگر نور مهتابی بگذارد..&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;روزنامه کیهان با موضع گیریهای چند روز اخیرش زمینه سازی این برخورد را کرده بود، و حالا هم باید بدانیم که اینها قصدشان، نابودی جنبش زنان و کمپین است... قصد،حاکم کردن سکوت بر زنانی است که فقط و فقط به دنبال مطالبات زنانه خود هستند که نه به امنیت ملی ضربه میزند و نه به اسلام...&lt;br /&gt;اگر نگاهی هم به شماره امروز کیهان بیاندازید، میبینید که چطورانتشاردهندگان اطلاعیه تجمع درمقابل دادگاه را آمریکایی خوانده و مدعی شده که آنها پول میگیرند از دستگاههای اطلاعاتی غرب.. سناریو سازان، ساخته اند آنچه میخواهند...&lt;br /&gt;و دوستان ما احتمالا الان همه شان یا جاسوس هستند یا بدتر از آن و قصدشان برپایی انقلاب مخملین است..!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هشت مارس امسال بنا برفراخوان قبلی در مقابل مجلس با شکوهتر ازهرسال برگزارمیشود... تا ثابت شود زنانی که حقوق برابر میخواهند و برای آن حاضر به دادن هر گونه هزینه ای هستند ، همین 33 نفر نیستند.. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;از امروز همه ما فعال جنبش زنانیم&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت&lt;/strong&gt;: عکسهای &lt;a href="http://kosoof.com/"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;کسوف&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; را ببینید از دوستانمان&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت 2&lt;/strong&gt;: ساقی لقایی دو کودک دوقلوی 5/1 ساله دارد که نیاز دارند به مادرشان &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-619862937073236649?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/619862937073236649/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=619862937073236649&amp;isPopup=true' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/619862937073236649'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/619862937073236649'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/03/blog-post_05.html' title='زنده باد زنان'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/Re0bVICkOaI/AAAAAAAAAAo/ZY-2oJuQCOs/s72-c/zanestan-image4.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-8960187974501067399</id><published>2007-03-04T12:52:00.000+03:30</published><updated>2007-03-05T19:38:28.020+03:30</updated><title type='text'>آزادشان کنید</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;40نفر از زنانی که صبح امروز در اعتراض به اعمال فشارهای غیر قانونی بر فعالین جنبش زنان در مقابل دادگاه انقلاب تجمع کرده &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بودند؛ توسط نیروی انتظامی بازداشت و به زندان وزرا انتقال یافتند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بخوانید خبر را از&lt;a href="http://komitegozareshgar.blogfa.com/post-274.aspx"&gt; &lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;اینجا &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;و &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;اینجا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://komitegozareshgar.blogfa.com/post-275.aspx"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت:&lt;/strong&gt; &lt;span style="color:#000000;"&gt;از اینکه الان من اینجا نشستم و خبر بازداشتشان را میخوانم عذاب وجدان دارم.. تنها چند دقیقه این میان .. جدا کرد من را &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-8960187974501067399?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/8960187974501067399/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=8960187974501067399&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/8960187974501067399'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/8960187974501067399'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='آزادشان کنید'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-2463938448241007907</id><published>2007-02-24T20:18:00.000+03:30</published><updated>2007-02-24T20:39:36.118+03:30</updated><title type='text'>شب شعر برای آزادی احمد باطبی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/ReBszY-GOdI/AAAAAAAAAAM/FXGZOf7nW9Y/s1600-h/view45454.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5035144013532248530" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 354px; CURSOR: hand; HEIGHT: 223px; TEXT-ALIGN: center" height="209" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/ReBszY-GOdI/AAAAAAAAAAM/FXGZOf7nW9Y/s400/view45454.jpg" width="329" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;مراسم شب شعربزرگداشت مقاومت احمدباطبی و سایر زندانیان سیاسی، روز دوشنبه ساعت 5 در دفتر ادوار تحکیم وحدت برگزار &lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;خواهد شد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;---------------------------------------------------------------------&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پیراهن صبوری مان را دریده اند گرگان کمین کرده بر جان یوسف مان،که این شهر پر از آیه های نکبت فرعونیانی است که کودک سر می برند درپی موسی مان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقاحت شان این بار نصیب یاسر و عمار نشده که سمیه به بند می کشند این اخلاف ابوسفیان ها ، که حقد و کینه مرام مادر زادی شان است این طفلان هند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه چیزمان را گرفته اند ، بی هیچ دغدغه ای و پوچ مان کرده اند در دوره این شبان و روزان بی حاصل ، مدرسه ها به تمامه زندان شده است و زندانها مدرسه و ما هنوز دل خوش داریم که کتابی به دست به دانشگاه می رویم که خراب شود بنیان دانشگاهی که اشک مادر احمد را می بیند و دستان بسته سمیه را می بیند و کمر خمیده پدر را می بیند و باز جزوه های بزدلی اش را تکثیر می کند . نفرین بر سر در دانشگاهی که احمد را ممنوع الورود کرده است . نفرین بر مدعیان عدالت علوی&lt;br /&gt;برابر بغض مادر احمد بیایید بی صدا نمانیم ، بیایید یک بار هم که شده تا آخر بایستیم که شرافتمان را با هر حق مسلمی لکه دار نکنند که حق مسلم احمد است آزادی ، که حق مسلم سمیه است آزادی ، که حق مسلم همه ماست آزادانه زیستن و با شرافت زیستن&lt;br /&gt;حرکتی در دانشگاهها برای آزادی احمد در جریان است.. بیایید فارغ از هر مرام و مسلکی ، فارغ از هر خط قرمزی که مدام برایمان رسم می کنند ، فارغ از دلهره خویش برای رهایی احمد و سمیه این بار کوتاه نیاییم که وقت تنگ است و احمد در خطر ....که جلاد خون آشام تر از همیشه در کمین نماد با عظمت پابرجای هیجدهم تیر ماه ماست ، که می رود تا این تصویر اراده دانشجویی راکه رسم جلادی جلادان را بالا برده برای همیشه از لوح عزت مان پاک کند ...زهی اندیشه باطل که این بار نمی گذاریم اکبر دیگری تکرارشود که هویت زنده بودن دانشگاه با آزادی احمد ثابت خواهد شد&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;همسایه ات را بردند&lt;br /&gt;پنجره را بستی ، گفتی من که یهودی نیستم&lt;br /&gt;همسایه ات را بردند&lt;br /&gt;پنجره را بستی ، گفتی من که کمونیست نیستم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;فردا که سراغ تو آمدند دیگرهیچ کس درکوچه نبو&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;د&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;پی نوشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;: &lt;span style="color:#000000;"&gt;متن بالا به قلم&lt;em&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;a href="http://iranprison.blogspot.com/2007/02/blog-post_23.html"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;پروانه&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/a&gt; است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-2463938448241007907?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/2463938448241007907/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=2463938448241007907&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/2463938448241007907'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/2463938448241007907'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/02/blog-post_24.html' title='شب شعر برای آزادی احمد باطبی'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_MVzYbcbUI-c/ReBszY-GOdI/AAAAAAAAAAM/FXGZOf7nW9Y/s72-c/view45454.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-1687189109946697590</id><published>2007-02-22T16:53:00.001+03:30</published><updated>2007-02-22T21:39:44.609+03:30</updated><title type='text'>نامه به احمد باطبی</title><content type='html'>&lt;a href="http://img.villagephotos.com/p/2006-11/1228821/batebi.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://img.villagephotos.com/p/2006-11/1228821/batebi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;عالم پير دگر باره جوان خواهد شد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#6600cc;"&gt;احمد عزيز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گر چه مسلخ را قناريان عاشق سكني شده است. گر چه پنجره ها رو به تهي باز مي شوند و درختان را شور بهار مرده، گرچه صداي پاي هيچ سوار عاشقي خواب جاده را بر نمي آشوبد و ثانيه ها را رمق زنده ماندن نيست، گر چه شكوه دلاوري مرده، بغض حنجره هايمان را ميهمان اند و سوداري هيچ شرري در شريان هاي خشكيده ي بودن مان نيست.آسمان هر شب قصه ابابيل مي بارد و سوز طوفان نوح استخوان سوز شده، گرچه ياران را صلاي هيچ فريادي نيست، كه طاعون به جان شهرمان افتاده، كه درويزه گان را سروري داده اند و سياهه ي فساد جاي قرص خورشيد را گرفته، اما بهار مي آيد، پشت تاريك ترين دريچه ي شهر، خورشيد تو را مي خواند كه هيچ ميله ي زنداني به قد قامت خورشيد نخواهد رسيد، كه شب اگر تمام دريچه هاي زيستن را مسدود كرده انتظار نور در يد بيضاي تو، طلوع را نويد مي دهد.&lt;br /&gt;هر انسان را از بودن سهمي است و سهم هر انسان اشاره اي است، تو كه چون نمادي بر تارك فعل آزادي مي درخشي سهمي بزرگ از اشاره مان هستي.&lt;br /&gt;باز مي گردي، مي دانيم، كه با هم به هلهله مي نشينيم آزادي را در كوچه هاي شهر كه ديگر هيچ مدرسه اي تن به زندان نمي دهد و هيچ كوچه اي بن بست نخواهد بود. مي آيي و همراه تو هي هي و هي هايمان دل تمامي لاله هاي باران خورده را مي شكند و آنگاه بغض هاي فروخورده شلاقشان را بر گرده ي استبداد مي نشانند. كه عمر اين دروغ وضع قتال صفت رو به پاياني است.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;براي تو تا رهايي مي رويم چرا كه آزادي بدون تو ترجمان برده گي است.مي دانيم مي آيي...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بر قرار باش كه قرارمان از پايداري توست..&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...&lt;strong&gt;اندكي صبر&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;برای دیدن امضاها &lt;a href="http://iranprison.blogspot.com/2007/02/blog-post_19.html#links"&gt;&lt;strong&gt;اینجا&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; را کلیک کنید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت1&lt;/strong&gt;:  &lt;a href="http://komitegozareshgar.blogfa.com/post-267.aspx"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;سمیه بینات همسر احمد باطبی بازداشت شده است&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت 2:&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://komitegozareshgar.blogfa.com/post-268.aspx"&gt; &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;احمد باطبی در اعتراض به بازداشت همسرش دست به اعتصاب غذا زده است&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; آی آدمها،  جسم احمد تحمل اعتصاب را ندارد مثل اکبر که تنش رنجور بود و بیمار.. احمد دراعتصاب غذا میمیرد. باور کنید..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک کاری بکنید  آخر.. هر چه از پرچمهای سرخ و سفید گفتید کافی است.. این وسط یک انسان جانش را به بازی گذاشته است.. نگذاریم چون مرداد ماه داغدارمان کنند. ..  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-1687189109946697590?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/1687189109946697590/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=1687189109946697590&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/1687189109946697590'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/1687189109946697590'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='نامه به احمد باطبی'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-116957699277661708</id><published>2007-01-23T21:46:00.000+03:30</published><updated>2007-01-23T21:59:52.806+03:30</updated><title type='text'>زنده باد آزادی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سیاه است.. نمیبینم.. با چادری روی سر ایستاده ایم گوشه دیوار و هی ور میزنیم و ریز می خندیم... گاهی سنگینی نگاهی را احساس میکنیم... راهرو  شلوغ است ، هی می آیند و میروند.. هیاهویی است اینجا.. دانسته ام کجا هستیم.. عجب شلوغ است امشب راهروهای بند.. بند 209..&lt;br /&gt;ایستاده ایم گوشه و نیشمان مثل همیشه باز است.. من میگویم و اکرم میخندد.. او میگوید و من میخندم...&lt;br /&gt;...تارهای پارچه آنقدر ضخیم نیست تا نتوانم هیکلش را تشخیص دهم از پشت چشم بند.... از جلویمان رد میشود&lt;br /&gt;(بهروز( آرام میگویم-&lt;br /&gt;پس او را هم گرفته اند...&lt;br /&gt;راهنمایی میشویم.. هر یک به سویی... میرویم پشت دیوارها.. هر کدام در یک اتاق.. روی یک صندلی.. مقابل یک میز.. مینویسم روی میز...شیوا(...) 27 مرداد ماه 1383&lt;br /&gt;دیگر جدا شده ایم ازهم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;ساکت است.. صدای وز وز پشه ها می پیچد در سکوت سلول... یک خط دیگر روی دیوار میگذاری.. و باز می شماریشان.. 10روز گذشته است..&lt;br /&gt;دکتر فرزاد حمیدی، حسن قیصری، بینا داراب زند... آقا سلول منو عوض کردن.. آوردنم این ور..&lt;br /&gt;بهروز است.. همین نزدیکی هاست.. شاید روبروی من.. میروم کنار دریچه ها که نمیدانم برای تهویه است یا...به خودم جرات میدهم.. دلم نمیخواهد، این زندانبانان چیزی به من بگویند یا دستوری دهند.. جرات میدهم به خود&lt;br /&gt;بهروز... نمیشنود صدایم را.. بلند ترصدا میزنم-&lt;br /&gt; بهروز-&lt;br /&gt; جانم، کیه-&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; منم، شیوا-&lt;br /&gt; ا... مگه شما رو آزاد نکردند-&lt;br /&gt; نه، هنوز هستیم-&lt;br /&gt; کی دیگه اونجاست-&lt;br /&gt; خانم ساران( همسر امیر ساران)، فریبا( همسر امید عباسقلی نژاد) ، اکرم، من و مامانم-.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; بذار به بچه ها بگم- &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میرود ته سلول، از دریچه هایی که میخورد به راهروی بغلی.. داد میزند باز&lt;br /&gt;دکتر فرزاد حمیدی، حسن قیصری، بینا داراب زند..&lt;br /&gt; آقا شیوا اینا اینجان.. هنوز آزادشون نکردن.. ولی به ما تو بازجویی گفتن، خانمها رو آزاد کردیم....&lt;br /&gt; نمیشنوم آنها چه میگویند&lt;br /&gt;باز برمیگردد این ور..&lt;br /&gt;  چی بهتون گفتن، کتکتون که نزدند-&lt;br /&gt; نه-&lt;br /&gt;صدای قدمهای زندانبان است.. در سلولش باز میشود، گوشم را چسبانده ام به دریچه.&lt;br /&gt;با کی حرف میزدی؟-&lt;br /&gt; با هیچ کس-&lt;br /&gt;( واسه چی با بند زنها حرف زدی.. ، کی بود، شیوا ( .. ) بود و اکرم(...) ، ( اسمهای ما را از کجا میداند این زندانبان؟-&lt;br /&gt; کاری نداشتم، فقط میخواستم حالشونو بپرسم&lt;br /&gt; میدونی جرم داره..اگه برم بگم.. اونها رو اذیت میکنن-&lt;br /&gt;نه  حاجی، بیخیال شو.. دیگه حرف نمیزنم-&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هوا بدجوری پس است، میکوبم به در.. صدای زندانبان می آِید.. اسمش را گذاشته ایم "پری بلنده"، تقریبا قیافه خوبی دارد.. جوان هم هست.. در را باز میکند.. میروم حمام.. فرار میکنم از مهلکه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;******&lt;br /&gt;صبح فردا.. باز صدایش می آیِد.. بلند داد میزند(برای اینکه بشنویم)..  میگوید، ... آقا منو دارن میبرن یک سلول دیگه..&lt;br /&gt;تنها صدایی که گاهگاهی سکوت این محیط را میشکند.. صدای اوست.. روزی چند بار.. فریاد " زنده باد آزادی، برقرار باد دموکراسی، پاینده ایرانش" به پاست..&lt;br /&gt;چه حالی میکنیم، وقتی فریاد میزند و کسی نمیتواند چیزی به او بگوید.. میکوبد به در.. در را باز نمیکنند برایش.. میکوبد و میکوبد.. و باز شعار میدهد" زنده باد آزادی، برقرار باد دموکراسی، پاینده ایران"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و چه روحیه ای میدهد صدایش در آن تنگنای سلول انفرادی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;خرداد 84 است... از دانشگاه بر میگردم به سوی خانه..زنگ میخورد تلفنم و صدایی آن سوی خط&lt;br /&gt; الان ریختند تو خونه مون.. دارن میان بالا-&lt;br /&gt;تو با کی هستی بهروز-&lt;br /&gt;من و کیوانیم (رفیعی -&lt;br /&gt;و صدای بوق ممتد تلفن..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;خرداد 86 ، دو سال تمام است که بهروز جاوید تهرانی پس از این آخرین بازداشت در زندان است،  این بار از سوی دادگاه 3 سال حکم گرفت.. و هنوز یکسال و چند ماهش مانده است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زندان رجایی شهر کرج... بگویید در جهنم... بدون هیاهو، دارد حبسش را میگذراند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;!پ. ن&lt;/strong&gt;: گذشته کسی را نمیتوان از او گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-116957699277661708?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/116957699277661708/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=116957699277661708&amp;isPopup=true' title='31 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116957699277661708'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116957699277661708'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/01/blog-post_23.html' title='زنده باد آزادی'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>31</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-116913948049343880</id><published>2007-01-18T20:12:00.000+03:30</published><updated>2007-01-18T20:28:01.023+03:30</updated><title type='text'>این بار دلارا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;نازنین ما تبرئه شد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://antiedam.blogfa.com/" target="_blank"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://antiedam.blogfa.com/" target="_blank"&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تبرئه شد تا به قول محمد مصطفایی روح شجاعت در جامعه از بین نرود، تا این معضل در جامعه فراگیر نشود. اما .. داستان ما همین جا تمام نمیشود.. خیلی ها، درزندانهای ما به جرمهایی مشابه زیر تیغ هستند، خیلی ها نه کشته اند و نه حرفی زده اند و  در برابر یک تجاوز ناچار به سکوت شده اند، که از منظر جامعه مطرود نشوند..&lt;br /&gt;دوستی نوشته بود، نازنین برای چه به آنجا رفته بود و برای چه چاقو در جیب داشت.. باز همان بحث پیشین است که درهرصورتی  باز شما مقصرید چون زنید..!&lt;br /&gt;نازنین.. در حاشیه نشین ترین منطقه کرج زندگی میکند، در مکانی به نام سهرابیه.. که باید برای رسیدن به خانه هر روز مسیر آن بیابان را طی میکرد، برای دختری که یکبار در 15 سالگی مورد تجاوز واقع میشود، آیا این غیرمنطقی است که به دلیل سکونت در چنان مکانی وسیله دفاعی با خود به همرا داشته باشد. دختری که یکبار به دلیل تجاوز، به پلیس این مملکت شکایت میبرد و راه به جایی نمیبرد. پس باید به او حق داد که این بار خودش برای دفاع وارد عمل شود، که من سخت به این معتقدم که زمانی که مرجعی برای دفاع از شما وجود ندارد، باید و باید خود به این کار اقدام کنید..  من هم تا همین 1 سال پیش همیشه چاقویی را همراه داشتم که البته قابلیت کشتن کسی را نداشت، اما وقتی همراهم بود، برای سوار شدن به تاکسی و .. اعتماد به نفس داشتم.. من یک آدمکش نبوده ام، چه بسا که امروز من و یا هر یک از ما پشت میله های زندان به جای نازنین بودیم. بحث بر سر محروم نمودن یک انسان از زندگی، البته کلامی قابل قبول است، اما صحبت این است که چگونه نازنین در آن گیرو دار میبایست تشخیص میداد که چاقو را کجا فرود آورد، و تناسب بین جرم و مجازات را رعایت کند؟ شاید بهتر بود به یوسف میگفت او را ول کند تا چاقو را به پایش بزند.. که البته بار اول همین کار را کرد، یعنی ضربه اول به کتف یوسف زده شده اما...&lt;br /&gt;بگذریم از داستان هر روزه این شهر که اینبار عینیتش را در وجودی به نام نازنین دیدیم..&lt;br /&gt;بهتر است حالا دلارا را دریابیم... فارغ از اینکه دختران قصه های ما، همگی متهمند که یک انسان را کشته اند و این شایسته مجازات است، اما باز هم واژه ای تکرار میشود به نام اعدام که همه ما را روی این گزینه مشترک در کنارهم قرارمیگیریم .. از تمام بحثهای جانبی هم که بگذریم، اعدام یک عمل غیر انسانی است و به همین دلیل با آن مخالفیم...&lt;br /&gt;دلارا که پس از وارد شدن ایراداتی ،پرونده اش به دادگاه بدوی ارجاع داده شده بود،بار دیگر به اعدام محکوم شده است به اتهام قتل دخترعموی پدرش...&lt;br /&gt;دلارا پس از اعتراف اولیه، بارها عنوان نموده است که مهین را نکشته و قاتل، امیر حسین ( دوست پسرش) است اما دادگاه تنها اعترافات اولیه وی را مورد استناد قرار داده.است.  و به ایرادات موجود از جمله چپ دست بودن وی و عدم توانایی جسمانی برای وارد کردن 18 ضربه چاقو به مقتول توجهی نشان نداده و البته یادمان باشد که او در زمان ارتکاب جرم تنها 17 سال داشته.. و یک کودک محسوب می گشته است.&lt;br /&gt;و حالا یک دختر نقاش که تمام زندگی اش را با رنگ و شعر پر مینمود ، با احساسات ظریف یک هنرمند.. میباست بالای چوبه دار برود به دلیل کار نکرده و حتی کرده...&lt;br /&gt;قصد؛ محکوم نمودن امیر حسین و تبرئه دلارا نیست، دلارا دارابی اول نباید اعدام شود.. چون  در جامعه انسانی هیچ یک در مقامی نیستیم که بخواهیم انسانی را از زندگی ؛محروم کنیم حتی اگر خود او چنین کرده باشد.&lt;br /&gt;دلارا نباید اعدام شود.. چون یک کودک است هنوزهم.. و در هنگام ارتکاب قتل 17سال داشته...&lt;br /&gt;و دلارا نباید اعدام شود، چون بی گناه است..&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt; غیر منصفانه است که از تبرئه نازنین بگوییم و نامی از شادی صدر و تلاش بی نظیرش برای دفاع از نازنین نبریم.. و یک خسته نباشی جانانه به خاطر تمامی زحمات و پیگیریهای دلسوزانه اش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-116913948049343880?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/116913948049343880/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=116913948049343880&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116913948049343880'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116913948049343880'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/01/blog-post_18.html' title='این بار دلارا'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-116837117309098627</id><published>2007-01-09T22:53:00.001+03:30</published><updated>2007-01-10T20:14:21.106+03:30</updated><title type='text'>قتل یا دفاع!</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;میخواهد برود خارج از شهر با دوستانش...تازه وارد 17 سال شده است و هنوز بچه است.... میروند تا هوایی تازه کنند و خوش بگذرانند.. دخترک یک انسان است، مثل من ، مثل شما&lt;br /&gt;میرود از خانه بیرون و نمیداند چه در انتظارش است... حوالی اکبر آباد کرج است.. . نمی فهمد چطور اتفاق افتاد.. همه چیز مثل یک کابوس بود.. سه مرد به آنها حمله میکنند.. میخواهند فرار کنند نمیشود.. نگاه شهوت زده ی مردان، لختش میکند و تقلا میکند برای رهایی از چنگالشان... نمیشود.. انگار از وقتهای دیگر، نیرومندتر شده اند.. جیغ میکشد.. کمک میخواهد.. التماس میکند.. زار میزند.. کسی نمیشنود صدایش را.. مرد، مثل بختک افتاده است روی او.. نگاهش میچرخد به سوی دیگر.. سمیه است که فریاد میزند.. سمیه است که کمک میخواهد...سمیه ... او تنها 14 سالش است.. هنوز خیلی بچه است برای به همراه کشیدن کابوس یک تجاوز..&lt;br /&gt;...رها میکند خودش را..برای سمیه است این نیرو در دستانش نه برای خودش.. هنوز خیلی کوچک است سمیه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کیفش را برمیدارد و میدود به سوی سمیه.. بچه گریه میکند.... تمام زندگی اش از مقابل چشمانش میگذرد...راه دیگری نمانده.. باید خلاصش کند از دست این نامردان...ضربه را میزند... نه برای گرفتن جان یک انسان.. برای نجات خودش و سمیه.. برای روزهایی که می آید و او نمیتواند زندگی کند با یاد نگاه شهوت زده ی مردی که برهنه اش کرده است و... نمیتواند زندگی کند با این کابوس... ضربه را میزند.... مرد به زمین می افتد و سرخی خون اطرافش را میگیرد... خونش مثل انسانست و مردنش نیز.. اما او شباهتش بیشتر به حیوان بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دستان کوچک سمیه را میگیرد.. میدود.. برای فرار از خودش.. برای فرار از داغ ابدی یک تجاوز.. برای فرار از همه چیز، &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی باز میگردد به خانه، او دیگر یک قاتل است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;...آقای قاضی.. صندلی ات جایگاه ارزش مندی است، چه که مسندی است برای تشخیص حق از باطل&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...آقای قاضی ، دختر قصه ما، قربانی است.. قربانی یک جامعه آفت زده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...نازنین، تنها یک دختر بچه 18 ساله است و مثل هر انسان دیگری حق دارد برای زندگی&lt;br /&gt;از شما می پرسم که اگر او از خودش، از تنش که بزرگترین دارایی اوست، دفاع نمیکرد.. اگر تسلیم دستان هرزه مرد میشد، آیا محکمه ای بود برای باز ستاندن حق او...که اگر بود، من به نزد آن دادگاه شکایت میبرم از نگاه متجاوز هر روزه مردان این شهر.. که من و ما؛ هر روز و هر روز مورد تجاوز واقع میشویم از سوی مردانی که شما رهایشان کرده اید در پهنای کلان شهری به نام تهران... شهری که در و دیوارهایش را به نام خدا رنگ زده اند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آقای قاضی نگاهی منصفانه بیندازید به پرونده پیش رویتان.. یک دختر 17 ساله، چه انگیزه ای جز دفاع از خود، میتوانسته داشته باشد برای کشتن مردی در بیابانی حوالی کرج؟&lt;br /&gt;آقای قاضی، فکری به حال اجتماعتان بکنید و گرنه اعدام نازنین و نازنینها دردی را از این شهر کثیف دوا نخواهد کرد.. . فردا پرونده ای دیگر پیش رویتان است که باز دختری، برای دفاع از خود مرد متجاوزی را کشته است و عجبا که متجاوزان هیچ گاه محاکمه نمیشوند....&lt;br /&gt;آیا اقدام شما در محکومیت نازنین و دیگرانی چون او ، جز اشاعه این معضل، نتیجه دیگری را در بر دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;********&lt;br /&gt;پاهایش میلرزد.. چشم بند ، همه جا را تاریک کرده است... دیشب تا صبح خواب به چشمانش نیامده.. شانه هایش خم شده از این اتهام.. او قاتل است.... چیزی نمی بیند.. به عنوان آخرین خوسته اش.. صورت مادرش را دید.. و تنها یک سوال پرسید؟ - مادر آیا کار درستی کردم؟.. زن اشکهایش را پاک کرد و لبخند زد.. نمیدانست چه بگوید به دختر 18 ساله اش...&lt;br /&gt;پاهایش میلرزد.. پله ها را بالا میرود.. یک .. دو .. سه.. پایش میخورد به چهارپایه.... وقتی چوبه اعدام را مقابل خود میبیند و آن حلقه کذایی بالای سرش تاب میخورد.. با خودش تنها به این می اندیشد که آیا اگر یک بار دیگر در چنان شرایطی قرار گیرد، باز همان کار را میکند.. آیا میکشد یا ترجیح میدهد آن کابوس برای تمام عمر همراهش باشد، اما زنده باشد!.. نمیداند.. هنوز نمیداند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;طناب را دور گردنش می اندازند.. .. میترسد از آویزان شدن.. چقدر تحقیر آمیز است این مرگ.. باز مرور میکند افکارش را.. بالاخره جوابش را یافته است.. پس از سه سال زندان .. پس از این همه کلنجار رفتن با خودش.. بالاخره پاسخ سوالش را یافته است... اگر زمان به عقب باز میگشت... در مقابل دستان مرد، مقاومتی نمیکرد، خود را در اختیار او میگذاشت حتی سمیه را نیز.. زندگی ، حتی با این خاطره وحشتناک خیلی بهتر بود از مردن، آن هم به عنوان یک قاتل....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;:نتیجه گیری اخلاقی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر روزی روزگاری، مردی در کوچه ای، بیابای، خیابانی، جایی، قصد تجاوز به شما را داشت.. اصلا ناراحت نشوید.. مقاومت هم نکنید، که بیفایده است.. بهترین کار این است که ساکت باشید تا ایشان کارش را بکند... اینقدرهم دست و پای بیخود نزنید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://komitegozareshgar.4-all.org/"&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;پ.ن :نازنین فاتحی اعدام میشود.. اعدام نمیشود؟&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://komitegozareshgar.4-all.org/"&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;پ.ن.2: مشروح گزارش دادگاه نازنین فاتحی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://iranprison.blogspot.com/2007/01/blog-post_10.html"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;پ.ن.3:مطلب پروانه را از دست ندهید که با خواندنش ضرورتی ندیدم برای نگاشتن آنچه امروز گذشت در دادگاه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-116837117309098627?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/116837117309098627/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=116837117309098627&amp;isPopup=true' title='26 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116837117309098627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116837117309098627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/01/blog-post_116837117309098627.html' title='قتل یا دفاع!'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>26</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-116766921460485617</id><published>2007-01-01T19:48:00.000+03:30</published><updated>2007-01-01T20:16:56.170+03:30</updated><title type='text'>هنوزهم یلدا بازی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ما هم توسط &lt;a href="http://www.ernesto.blogfa.com/"&gt;کوهیار&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://yaredabestaani.blogfa.com"&gt;نوشین&lt;/a&gt; و&lt;a href="http://iranprison.blogspot.com/"&gt; &lt;strong&gt;پروانه&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; دعوت شدیم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این اعترافم .. البته شاید برای بعضی مفید واقع شود و شاید هم بعضی کلی مسخره ام کنند.. اما&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;1.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;شهریور ماه 81.. وقتی برای اولین بار بازداشت شدم و وارد سلول انفرادی شدم.. خوب مشخصا نه هیچ گونه تجربه ای داشتم برای گذراندن ساعات طولانی روز.. نه اینکه اصلا میدانستم.. اینجا چه باید کرد تا کمتر سخت بگذرد.. ..&lt;br /&gt;چند روز که گذشت.. یک روز به ناگهان فکری به سرم زد.. .. ملحفه های داده شده را که میبایست روی پتو میانداختیم.. به خاطر کثیفی بیش از اندازه پتوها.. با دقت تمام.. نخهایش را درآوردم.. یادم است درآوردن نخ ملحفه.. ساعتهای زیادی از وقتم را گرفت و مرا مشغول خود کرد.. تا اینکه نخ به اندازه لازم شد و بعد با آن شروع کردم به اصلاح صورت ( بند انداختن) .. البته در سلول آیینه نداشتم و کاملا حدودی، نخ را حرکت میدادم.. و این کار باعث شد نه از قیافه دنیوی خارج شوم.. نه حوصله ام سر رود... (یکی از دوستان چند روز پیش میگفت؛ این نشان دهنده این است که ذهن خانمها چقدر خلاق است)&lt;br /&gt;سری پیش نیز.. همین کار در 209 تکرار شد و این بار با لباسهای زندان که تمام و کمال نخهایش را شکافتم و از ان استفاده بهینه نمودم.. یادش به خیر روز آخر که لباس را تحویل دادم.. آستینهایش یک ور فتاده بود و بقیه آش طرفی دیگر..&lt;br /&gt;این را گفتم تا اگر گذرتان به سلول انفرادی افتاد .. و حوصله تان زیادی سر رفت.. حتما انجامش دهید.. جواب میدهد..&lt;br /&gt;(با تشکر از وزارت اطلاعات و سازمان زندانها به خاطر دادن لباس و ملحفه، امیدوارم به خاطر این اعتراف، دفعه بعدی از داشتن این وسایل محروم نشوم )&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;2.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;این هم در نوع خود خواندنی است.. قول بدید که فحشم نمیدهید.&lt;br /&gt;امید عباسقلی نژاد را که در راه آمل گرفتند... یک روز به منزلش رفتیم و خانمش چیزهایی گفت و من هم زرتی به منزل که رسیدم روی وبلاگ آوردم... نیت خیری داشتم. البته..&lt;br /&gt;گذشت و گذشت تا امید آزاد شد... و تعریف کرد که روی صندلی های بازجویی و در هواخوری با احمد و کیوان و مهندس موسوی و .. پیغام میگذاشتند و حال و احوال میکردند.. اما گویا اطلاعات بو برد و یک روز صندلی را برداشتند و ارتباطشان قطع شد.... ما هم راستش سریع فهمیدیم که موضوع از کجا آب میخورد.. چرا که بنده در مطلبم در وبلاگ دقیقا این قضیه را در کمال خریت شرح داده بودم و فردای آن روز دوستان اطلاعات، با خواندن این مطلب و فکر کردن به اینکه این شیوا چقدر به وزارت کمک کرده است.. صندلی مذکور را برداشتند و بدین ترتیب من خدمت در خور و شایسته ای را به ان وزارت فخیمه انجام دادم که باز امیدوارم آن را همیشه مد نظر داشته باشند در برخورد با ما....&lt;br /&gt;من البته پیش احمد(باطبی) و سایرین اعتراف نکردم که این قضیه از کجا نشات میگرفت.. شما هم به رویم نیاورید و گذشت کنید بالا غیرتا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;3.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;بچه بودم و یادم نیست دقیقا چند ساله... تلویزیون رنگی تازه جایش را در خانه ها باز میکرد و تا حالا ندیده بودیمش.. تا اینکه پدر محترم روزی وارد شد ، با یک دستگاه تلوزیون سونی رنگی، و با ذوق و شوق تمام آن را وصل نمود و غیره.. ما هم بینهایت خوشحال از اینکه از این پس، جهان تلویزیونی را با رنگ میبینیم...هنوز چند ساعت بیشتر از وارد شدن این جعبه جادویی که حالا رنگی هم شده بود به منزلمان نگذشته بود که بنده در حرکتی به نهایت به یاد ماندنی، کنترل آن را برداشتم و با سوزن افتادم به جانش و یک ضربدر گنده روی آن تراشیدم.... وقتی چند ساعت بعد همه دهان حیرت باز کردند از این شاهکار در مقابل سوالشان که چرا ان کار را کرده ام؟ فکر میکنید چه پاسخ دادم..؟&lt;br /&gt;واضح است، گفتم : میخواستم کنترل گم نشود و به خاطر همین روی آن علامت گذاشتم.. و البته فکر کنم کتک هم نوش جان کردم به خاطر این شاهکار.. این کنترل علامت گذاری شده هنوز در منزل است و هیچ گاه هم گم نشد.. میتوانید بیایید زیارتش کنید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;4.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;همیشه به فیلمهای پلیسی علاقه خاصی داشته ام و دارم .. به خصوص که یک پای آن اف بی آی باشد، امیدوارم مسخره ام نکنید.. اما همیشه دلم میخواست یک مامور اف بی آی بودم و گاهی وقتها خودم را در وسط یک صحنه قتل یا معمای یک قتل، تصور میکردم.. اگرچه هرگز دلش را ندارم.. . اما این شغل تنها شغلی بوده که از اول بچگی به آن علاقه داشته و هنوز هم دارم.. . همیشه هم فکر میکنم که نه رشته ی درسیم مطابق با خواسته ام است و نه هیچ چیز دیگر.. من میخواهم پلیس شوم.. و یک روز حتما این کار را میکنم.. البته نه در سیستم موجود ، چون اینجا پلیس شدن فقط فحش پدر و مادر برای آدم درست میکند.. و تنها کاربردش بلند کردن باتوم و فرود آوردن آن بر روی زنانی است که در میدانی مثل هفت تیر جمع شده اند و نه بیشتر.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;5.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;به فوتبال علاقه غیر قابل تصوری دارم و اگرچه پیشترها فکر میکردم این علاقه خاص سنین نوجوانی و عاشق بازیکنان فوتبال شدن است، اما متاسفانه این علاقه در من باقی مانده و ول کن هم نیست..&lt;br /&gt;به طور وحشتناکی پرسپولیسی هستم و در هنگام پخش مسابقات این تیم ( که با قاطعیت میتوانم بگویم از سن 9 سالگی 90% بازیهایش را دنبال کرده ام) به یک انسان دیگر تبدیل می شوم.. که اگر ببینید مطمئنا نظرتان کاملا نسبت به همه چیز عوض میشود.. یک آدم بی چاک و دهن.. بی ادب از نوع شدیدش و اگر راحتتان کنم یک لات چاله میدونی...بارها هم خواسته ام خودم را اصلاح کنم.. اما نشده..&lt;br /&gt;مادر بزرگ گرامیم.. هنوز هم هر کس را میبیند میگوید که سربازی فوتبال فلان سال( قهرمانی پرسپولیس در آولین دوره لیگ برتر که در دقیقه 90 اتفاق افتاد، با باخت استقلال از ملوان) از بس شیوا داد و بیداد کرد و جیغ کشید من سکته کردم و از پا افتادم...&lt;br /&gt;البته زیاد از این همه تعصبم، که نسبت به قدیمترها معتدلتر شده، راضی نیستم و سعی میکنم که از این حال و هوا خارج شوم.. اما ... عشق است دیگر.. کاریش نمیشود کرد..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن1:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; این بازی قرار بود بازی شب یلدا باشد، اما با این سیر صعودی که دارد.. فکر میکنم تا شب یلدای سال بعد، هنوز عده ای درگیرش باشند..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن2:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; چند روز پیش سالگرد بم بود، و باز یادم افتاد به 3 سال پیش ... بیمارستانهای امام خمینی، امام حسین و ..، مجروحان خوش شانس را با هلی کوپتر، می آوردند... زنان دسته دسته با شیرینی می آمدند عیادت.. بلای سر مجروحان.. گریه میکردیم، ضجه می زدند آنها، و شیرینی ها را میدادیم تا شیرین کنند دهانشان را ! ... - خانم میخواهم بمان اینجا تا کمکی به زلزله زده ها  کنم... – کمکهای اولیه بلدی؟ .. - نه، اما میتوانم حداقل کمکشون کنم تا بلند شن، بخوابن، باهاشون حرف بزنم .. و هزارتا کار دیگه..- نه نمیشه خانم.. برو پی کارت!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن3:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; قصد بر هم زدن قاعده بازی را ندارم، اما باور کنید در این دنیای وبلاگستان ، آنهایی که میشناختم قبلا بازی را انجام داده اند، بنابراین، برای رعایت نکردن اصول بازی پوزش میخواهم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن.4:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;a href="http://komitegozareshgar.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;&lt;strong&gt;کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;را از&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://komitegozareshgar.4-all.org/"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;اینجا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://komitegozareshgar2.4-all.org/"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;اینجا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;، &lt;strong&gt;&lt;a href="http://komitegozareshgar2.4-all.org/"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;، &lt;strong&gt;&lt;a href="http://komitegozareshgar3.4-all.org/"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt; &lt;/span&gt;و &lt;a href="http://komitegozareshgar1.4-all.org/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;اینجا &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;ببینید&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-116766921460485617?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/116766921460485617/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=116766921460485617&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116766921460485617'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116766921460485617'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='هنوزهم یلدا بازی'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-116750566182839040</id><published>2006-12-30T22:16:00.000+03:30</published><updated>2006-12-30T23:07:29.233+03:30</updated><title type='text'>شب اول قبر است، جمال خان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;که مادران سیاه پوش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;داغداران عزیزترین فرزندان آفتاب و باد، &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;هنوز از سجاده ها&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;سر بر نگرفته اند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;ا&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;ز سرنوشت جمال کریمی راد همه مطلع شده ایم.. پیشتر میخواستم چیزکی بنویسم- جناب کریمی راد در طی این 4-5 سال اخیر بیش از هر کسی دیگر اسمش به گوشمان خورد و حرفهایش، دلمان را آزرد( یا بهتر است بگوییم دروغهایش)- اما بی خیال نوشتن شدم و این چند خط را تنها نوشتم برای یادگاری...&lt;br /&gt;آقای کریمی راد، امشب شب اول قبر است.... خیلی دلم میخواهد بدانم با نکیر و منکر چه میکنی.. برای دروغهای بی پایانتان، چه پاسخ مناسبی دارید به این بازپرسان شب اول قبر... عمری ما بازجویی شدیم و حالا شما در آن پایین.. زیر تلی از خاک.. دارید جواب میدهید.. و امشب تا صبح بی رحمانه بیدار نگهتان میدارند تا برگه های بازجویی را پر کنید.. پرونده تان ، درهمین چند سال اخیر که من به یاد می آورم ، بی نهایت سیاه است.. مثل همانهایی که برای ما درست میکردید.. اما یک تفاوت دارد.. میگویند آنجا عدالت اجرا میشود.. وزارتی نیست که اعمال نظر کند یا دادستانی.. همه چیز بر پایه عدل است.. آقای کریمی راد.. امشب از اکبر محمدی می پرسند؛ که چرا خبر اعتصابش را تکذیب کردید؟ که چرا گفتید، فیض مهدوی در زندان خودکشی کرده است که چرا در این چند سال ؛ اینقدر بازی دادید جماعتی را...&lt;br /&gt;حالا رفته ای.. مرده ای.. بیش از این نمیگویم که میگویند پشت سر مرده حرف زدن؛جایز نیست.. اما جمال خان، فکر میکردی با این همه بر و بیا، اینگونه در جاده ای خلوت.. زیر تریلر روی و جنازه ات را له شده بیرون بکشند... فکرش را میکردی؟&lt;br /&gt;نمی گویم که خواهیم گذشت از تو و گناهانت.. اما برایت آرامش آرزو میکنم و امیدوارم بازپرسانت.. نه چون باز پرسان ما.. دلی پر رحم داشته باشند و امشب مجالت دهند تا آسوده بخوابی.. نه جناب کریمی راد.. آتش جهنم را برایت نمیخواهم.. تو به همان بهشتی برو که وعده اش را به ما میدادی... ما راهمان را کج میکنیم به سوی جهنم.. که بی شما حکم بهشت را دارد برایمان...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;جمال خان، تو مرده ای و ما هنوز هستیم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#330099;"&gt;پ.ن:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; صدام هم امروز به دار آویخته شد.. هنوز صدای آژیرهای خطر در گوشم است دیکتاتور و دوان دوان رساندن خودمان به زیر پله ها یا زیر زمین.. دلم برایت سوخت ... نه ... اینگونه نباید می مردی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-116750566182839040?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/116750566182839040/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=116750566182839040&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116750566182839040'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116750566182839040'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/12/blog-post_30.html' title='شب اول قبر است، جمال خان'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-116670746080458056</id><published>2006-12-21T16:44:00.000+03:30</published><updated>2006-12-21T16:57:16.940+03:30</updated><title type='text'>یلدا مبارک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;پسرک دستهایش را جمع میکند .. روی کارتنی که برایش حکم زیر انداز را دارد .. این ور و آن ور میشود... سرد است آخر.. پاییز تمام میشود.. بسته ی آدامسهایش را در مقابلش روی زمین گذاشته و نیم نگاههی هم به صورت عابران نمی اندازد.. جعبه هنوز پر است.. سوز سرما آزار دهنده است.. دفتر را باز کرده و چمباتمه زده روی آن و مینویسد.. نگاه میکنم روی دفتر " بابا نان داد" ... نگاهش آنقدر با کلمات بیگانه است که تو گویی هیچ گاه نان دادن بابا را ندیده است.. . دستهایش را "ها" میکند و باز مینویسد.. " بابا انار داد" .. نگاهی به آب انار فروشی که چند قدمی با او فاصله دارد میاندازد.. صف مشتریانش طویل است و همه برای یک لیوان آب انار ایستاده اند و پولهایشان را میدهند به آب انار فروش.. . چقدر دلش انار میخواست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;نگاهم میچرخد روی صورت پسری دیگر.. لم داده در ماشین پرشیای پدر.. و چشم دوخته به رستوران تا غذایش را برایش بیاورند.. ....شیشه را بالا کشیده ... تا ته.. نکند سرما بخورد بچه&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;اینجا خیابان ولی عصر است... صدای موزیک ماشینهای مدل بالا هر از گاهی، سرت را به سویی خم میکند.. توی این ماشینها را که نگاه میکنی.. انگار غمی نیست در وسعت این شهر به جز مدل ماشین و ضبط ... صدای خنده ها تا اوج آسمان میرود.. بوی تعفن می آید اما.. حالم به هم میخورد از نگاه آدمهای اینجا..... چشمانم روی پسر بچه ثابت است و بغض گلویم را گرفته.. مشق فردایش را مینویسد و هیچ کس حتی بسته ای آدامس از او نخریده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هوا رو به تاریکی میرود و خیابان ولی عصر زودتر از همیشه خاموش شده.. شب یلدا است آخر.. همه زودتر رفته اند خانه تا به سور و سات هندوانه و انار و آجیل برسند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پسرک به لرزش افتاده و سرما سخت سوزان است.. باز مینویسد و مینویسد.. و به یاد میاورد که دستان پینه بسته ی پدر هیچ گاه نانی نداشت تا به او بدهد..&lt;br /&gt;جعبه هنوز پر است.. و پسر امشب برایش با شبهای دیگر یک معنا را دارد.. باید آدامسها را بفروشد.. بلند میشود و میرود به مقصدی نامعلوم... بوی فقر می اید ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*******************&lt;br /&gt;شب یلداست امشب و شبهای زندان بلندتر از هر شبند..&lt;br /&gt;نه هندوانه ایست؛ نه انار.. نه آجیل.. نه جوجه هایی برای شمردن.. اینجا به هر طرف که نگاه میکنی دیوار است... دیوارهایی که جوانیت را انگار در خود گرفته اند.. دیوارهایی که در حصارشان پیر شده ای.. پیر... اجازه میگیری برای دستشویی .. تا برای لحظه ای از شر دیوارها خلاصی یابی.. امشب بیقراری.. بیقرار نور ماه.. میخواهی کامل شدنش را ببینی و تقلا میکنی تا از گوشه ای چشمت بیفتد به نورش .. میدانی که امشب؛ یلداست..&lt;br /&gt;یادت می افتد به پارسال .. که باز هم شب یلدا همین جا بودی.. تنگ همین دیوارها.. و باز برمیگردی به قبل و قبلتر.. . آهی میکشی و میبینی تا ذهنت کار میکند.. شبهای یلدایت را در همین چهاردیواری سر کرده ای..&lt;br /&gt;امشب اما عجیب بی قرار ماهی... ماه.. ماه..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;زن گوشه ای نشسته و گاهگاهی چشمهایش را با گوشه ی روسری پاک میکند.. نگاهش به صورت بچه هاست که دور میوه ها حلقه زده اند و دارند خودشان خفه میکنند امشب.. خنده اش میگیرد.. اما چیزی عجیب به گلویش چنگ انداخته.. جای یک نفر خالی است.. پسرش.. چند سالی میشود که یلدا در کنارش نیست..&lt;br /&gt;پسر؛ گوشه ای دراز به دراز خوابیده است و گذشت روزها را هم نمیفهمد... در کنج یک چهاردیواری ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;******&lt;br /&gt;خان تو در چه حالی هستی امشب؟ آیا لحظه ای برای دل آن مادر منتظر که امشب را تا صبح اشک میریزد ذهنت را مغشوش میکنی؟ یا برای چشمهای خیره آن پدر که 8 سال است نگاهش صورت پسر را در چهارچوب در میکاود.... یا برای تمام سالهای جوانی آن دختر که مردانه ایستاد در برابر نامردان و زخم را به جان خرید و روزهای متمادی که زل زد به درب آهنین تا باز شود و بگویند دیگر برای همیشه آزادی؟&lt;br /&gt;...خان در تمام ساعاتی که لبهای دخترکت به خنده باز میشود به یاد بیاور دیوارها را و بهترین فرزندان این آب و خاک را&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خان امشب را تا صبح به بلندای یلدا ، فکر کن.. به صورت سرخ شده پسر دست فروش سر چهارراه.... به آن پنجره آهنی بالای دیوار.. به فقر.. به آزادی.. به عدالت&lt;br /&gt;...خراب کن دیوارها را، خان.. فروبریز آن را برای همیشه&lt;br /&gt;و بدان حتی اگر تو نیز نخواهی... روزی ماه، پسر را از نور خوش سیراب خواهد کرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن&lt;/strong&gt;: &lt;a href="http://iranprison.blogspot.com/2006/12/blog-post_19.html"&gt;&lt;span style="color:#333399;"&gt;&lt;strong&gt;تولدت مبارک همسفر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-116670746080458056?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/116670746080458056/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=116670746080458056&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116670746080458056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116670746080458056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='یلدا مبارک'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-116436746781140374</id><published>2006-11-24T14:30:00.000+03:30</published><updated>2006-11-24T14:54:28.626+03:30</updated><title type='text'>جامه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;ای زن بی جامه، گامهای سرد و خشک خود را بر زمین پربرف محکم بگذار، آن چترکه بر سر داری تنها عایق نمناکی برف و باران است که سرمای سوزناک بر مغز استخوان تو دمیده؛هم اکنون که جامه سبز درختان زرد و خشک شده و بر زمین ریخته، آیا میبینی که بازهم درختان عریان ایستاده اند و زمین پوشیده شده از جامه پیشین درختان همچنان خفته.؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پس تو نیز بیدارو ایستاده باش و آنچنان فریاد بزن تا فریادت تو را در برگیرد و آن جامه داران خفته را از خود دورکن و با دستان پینه بسته ات به دست کودکت نانی بده که شاید روزی کودکت به دادخواهی دست پینه بسته تو و اشکهایی که تنها نقشش را بر چشمان تو دید و یا به یاد آن درختان ایستاده که با تیشه جامه داران به زمین خفته پیوست، دست گره شده اش را بالای سر برد و فریاد عدالت سر دهد و مطمئن باش حتی اگر به خفتگان زمین پیوسته باشی، فریاد او آنقدر بلند است که سرود فراموش شده مان را خواهی شنید&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.به امید آن روز که من و تو در کنار فرزندان خود فریاد بلندتری از بلندترین فریادها سر دهیم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-116436746781140374?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/116436746781140374/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=116436746781140374&amp;isPopup=true' title='21 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116436746781140374'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116436746781140374'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/11/blog-post_24.html' title='جامه'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-116393286299154141</id><published>2006-11-19T14:02:00.000+03:30</published><updated>2006-11-19T14:21:13.800+03:30</updated><title type='text'>بدون شرح...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من داریوش فروهرم.دست کم سی سال بی امان جنگیده ام و گهگاه خسته و بسیار خسته اما همیشه سرشار از امید و ایمان.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سی سال جنگیده ام بدون استراحت،بدون آسایش،بدون اندیشیدن به سرنوشت فردی خویش.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سیاست را یک قمار نپنداشته ام که انسان در آن گاه می بازد و گاه می برد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سیاست را چیزی ندانسته ام به جز در خدمت دیگران بودن با تمام قدرت در راه دیگران جنگیدن و به خاطر دیگران زیستن و مردن &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-116393286299154141?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/116393286299154141/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=116393286299154141&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116393286299154141'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116393286299154141'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/11/blog-post_19.html' title='بدون شرح...'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-116358295046135049</id><published>2006-11-15T12:55:00.000+03:30</published><updated>2006-11-15T12:59:10.473+03:30</updated><title type='text'>پسر دریا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دختر تکه کاغذش را از کیف در می آورد و شروع میکند به خواندن.. شعر که تمام میشود، میگوید این برای شماست.. برای شما سرودمش &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در تخت کمی جابجا میشود، درد دارد آخر.. همانطور که نشسته است است کاغذ را میگیرد و در جیب پیراهنش میگذارد و مرتب میگوید " آفرین، آفرین، خیلی زیبا بود" .. قطره اشکی در چشمانش می لرزد و باز روی تخت دراز میکشد..&lt;br /&gt;و او دیگر نیست..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; پسر شالیزارهای شمال،   پسر جنگل،   پسر دریا.... او رفته است&lt;br /&gt;و من این کوله بار را مدام با خود میکشم، از این ور به آن ور.. و کمرم خم میشود از سنگینیش.. هر از گاهی دستم را میکنم در کوله و خاطره ای بیرون می آورم از آن.. کمرم خم میشود و خم تر..بیمارستان کسری...بیمارستان طالقانی &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...چقدر حالم از خودم به هم میخورد این روزها... و چقدر این سکوت آزارم میدهد&lt;br /&gt;...و چقدر تشنه ام و دلم آب نمیخواهد... کمی هوا شاید تا نفسی تازه کنم&lt;br /&gt;...سردم است و هیچ آتشی نمی سوزاند وجودم را... شعله ها سر و رویم را میگیرد و باز گرم نمیشوم&lt;br /&gt;....دارم یخ میزنم از این بی تحرکی .. از این سکوت&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-116358295046135049?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/116358295046135049/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=116358295046135049&amp;isPopup=true' title='16 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116358295046135049'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116358295046135049'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/11/blog-post_15.html' title='پسر دریا'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-116332988145303730</id><published>2006-11-12T14:18:00.000+03:30</published><updated>2006-11-14T14:11:44.586+03:30</updated><title type='text'>زن، عشق می کارد و کينه درو می کند</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;شعری(یا بهتر بگویم مرثیه ای) را با عنوان " &lt;span style="color:#990000;"&gt;زن عشق میکارد و کینه درو میکند&lt;/span&gt;" در سایت &lt;a href="http://www.rojhelat.info/files/farsi.php?id=493"&gt;روژهه لات&lt;/a&gt; دیدم که از طرف شخصی به نام کژال درخشان نگاشته شده بود.. ضمن اینکه گذاشتن این شعر دوستم، هانیه نعمتی، را دراینجا بی مناسبت با حال و هوای این روزهایم ندیدم.. این توضیح را هم لازم میدانم : که این شعر متعلق به هانیه نعمتی است که در سال 82 در وبلاگش( که البته الان فعال نیست) قرار داد ( احتمالا مسئولین محترم سایت یاد شده و دوست عزیز کژال درخشان نیز به اشتباه نام هانیه نعمتی را حذف نموده اند و اند) و پس از آن من نیز آن را &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...در وبلاگ قرار دادم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;: و اما شعر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زن، عشق می کارد و کينه درو می کند&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ديه اش نصف ديه توست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و مجازات زنايش با تو برابر&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;می تواند تنها يک همسر داشته باشد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای ازدواجش – در هر سنی – اجازه ولی لازم است &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و تو هر زمان بخواهی – به لطف قانونگزار می توانی ازدواج کنی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او می زايد و تو برای نوزادش نام انتخاب می کنی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او بيخوابی می کشد و تو خواب حوريان بهشتی را می بینی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او مادر می شود و همه جا می پرسند : (نام پدر )؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و هر روز،او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پير می شود و بعد می ميرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و قرنهاست که او :عشق می کارد و کينه درو می کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چرا که؛ در چين و شيارهای صورت مردش &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به جای گذشت زمان ، جوانی برباد رفته اش را می بیند &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و در قدمهای لرزان مردش &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گامهای شتاب زده جوانی برای رفتن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و دردهای منقطع قلب مرد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سينه ای را به ياد او می آورد که تهی از دل بوده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و پيری مرد ، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اينها همه کينه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-116332988145303730?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/116332988145303730/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=116332988145303730&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116332988145303730'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116332988145303730'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='زن، عشق می کارد و کينه درو می کند'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-116151409864978095</id><published>2006-10-22T14:11:00.001+03:30</published><updated>2006-10-22T14:18:18.660+03:30</updated><title type='text'>خاک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من اینجا ریشه در خاکم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من اینجا عاشق این خاک، اگر آلوده یا پاکم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من اینجا تا نفس باقی است، میمانم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;،من از اینجا چه میخواهم &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;... نمیدانم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;امید روشنایی گر چه در این تیرگیها نیست&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt; گل بر می افشانم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;سرود فتح میخوانم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-116151409864978095?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/116151409864978095/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=116151409864978095&amp;isPopup=true' title='32 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116151409864978095'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/116151409864978095'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/10/blog-post_116151409864978095.html' title='خاک'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>32</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-115996872413754817</id><published>2006-10-04T16:54:00.000+03:30</published><updated>2006-10-04T17:08:06.266+03:30</updated><title type='text'>يك توضيح و تكذيب</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;امروز دوستي در سايت &lt;a href="http://peykeiran.com/"&gt;پيك ايران&lt;/a&gt; مطلبي را نشانم داد، در قسمتي از اين مقاله كه به قلم شخصي به نام سهراب سليماني نوشته شده بود و عنوان " اخباري از كردستان " را داشت ؛ چنين آمده :&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#993399;"&gt;چندی پیش به نوشته ای برخوردم از خانم شیوا نظر آهاری در مورد سفر ایشان به سلیمانیه و نظرشان در مورد تحولات این شهر پس از اشغال عراق و تحت حاکمیت جلال طالبانی در این نوشته او گفته که سازندگی یک بند ادامه دارد و می رود که سلیمانیه دوبی بشود&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در توضيح اين نوشته بايد بگويم كه اولا چنين مطلبي هرگز از سوي من نوشته نشده است و اصلا اساسا من به سليمانيه نرفته ام كه بخواهم در مورد اين شهر و اينكه بعد از اشغال عراق سازندگي در آنجا چطور است، نظر بدهم&lt;br /&gt;...دوما: من به دليل داشتن حكم تعليقي، اصلا پاسپورت ندارم كه از ايران خارج شوم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...سوما:اگر چنين سفري وجود داشت، تا بحال مطمئا وزارت اطلاعات از آن سردر آورده بود و به اتهام جاسوسي زنداني شده بودم&lt;br /&gt;...چهارم : اينكه حمله آمريكا به عراق و دموكراسي وارداتيش هم مورد تاييد نيست&lt;br /&gt;...اين دوست عزيز با اين مقاله، نزد دستگاههاي امنيتي اين ذهنيت را بوجود مي آورد كه بنده به عراق رفته و چه و چه &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;البته نميدانم شايد چنان مقاله اي كه ايشان ميگويند، از طرف من جايي درج شده باشد.. اما لازم ميدانم اينجا قويا نگارش چنين مقاله اي را تكذيب كنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ضمن پرونده من به قدركافي سياه است و اتهامات ريز و درشت مزينش كرده، جاسوسي را به آن اضافه نكنيد.. لطفا&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باز هم خود دانيد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-115996872413754817?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/115996872413754817/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=115996872413754817&amp;isPopup=true' title='14 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115996872413754817'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115996872413754817'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='يك توضيح و تكذيب'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-115882845838437626</id><published>2006-09-21T12:11:00.000+03:30</published><updated>2006-09-21T12:35:04.016+03:30</updated><title type='text'>بازگشت ؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;....&lt;strong&gt;تهديد..... توهين..... تحقير&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#993399;"&gt;.....و من هنوز هستم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-115882845838437626?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/115882845838437626/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=115882845838437626&amp;isPopup=true' title='29 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115882845838437626'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115882845838437626'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/09/blog-post_21.html' title='بازگشت ؟'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>29</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-115850202826922445</id><published>2006-09-17T17:25:00.001+03:30</published><updated>2006-09-19T17:30:26.080+03:30</updated><title type='text'>و زندان ؟..</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.. قاضی پرونده گفته : پرونده ات را میفرستیم اجرای احکام،حکمت اجرا شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... یک سال حبس که برای 5 سال تعلیق شده است، .. 5 سال.... 1 سال و نیمش رفته است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنگ زد و گفت: این اولتیماتوم آخر است.. ما هر چه با شما صحبت کردیم.. یک گوشت در بود و آن یکی دروازه.. دادگاه تصمیم دارد، حکمت را اجرا کند.. و با پرونده های دیگری هم که داری باز هم حبست اضافه میشود.. راحت بگویم، بروی زندان به این زودی ها بر نمی گردی.. می شنوی شیوا خانم؟&lt;br /&gt;بله .. می دونم -&lt;br /&gt;فضا عوض شده -&lt;br /&gt;بله میدونم -&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گازش را گرفته ای و میروی به پشت سرت هم نگاه نمیکنی.. دادگاه زیادی دارد با تو مدارا میکند، چون دانشجویی و دختری، سن و سالت هم کم است.. اما خودت نمیخواهی..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.. یک سال.... یک عمر.. دو ترم تحصیلی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میدانم که بلوف نمیزند.. بعد از 4 سال دیگر میتوانم شرایط را و اوضاع مملکت را تجزیه تحلیل کنم.. میدانم که اوضاع با 2 سال پیش یا همین 1 سال پیش فرق کرده... میدانم که تیغ تیزشان همه را خواهد گرفت.. و شروع کرده اند&lt;br /&gt;از بستن دفاتر انجمن اسلامی در دانشگاهها.. از تهدید به اخراج کلیه اساتید سکولار و لیبرال.. از عدم ثبت نام چند دانشجوی دوره ارشد.. از نگهداری طولانی مدت مهندی موسوی در زندان.. از مرگ دو زندانی سیاسی به فاصله کمتر از یک ماه در زندان و&lt;br /&gt;میدانم که اوضاع عوض شده و این روزها بیشتر از همیشه با صدای هر زنگی به پشت پنجره میروم و انتظار مامورین را میکشم&lt;br /&gt;...... میدانستم که همین روزها سراغم خواهند آمد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستی میگفت نگذار از درس محرومت کنند، اگر روزی خواستی انتخاب کنی بین درست و مبارزه ات.. درس را انتخاب کن.. چند صباحی ساکت باش تا چند ترم باقی مانده هم تمام شود..&lt;br /&gt;آن یکی میگفت، مبارزه ادامه دارد شیوا.. درست را بخوان.. و برای درست اگر مجبور شدی مدتی ساکت باش..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم میگوید : بگذار بگیرنت، مگر خونت از بقیه رنگین تر است که الان در زندانند.. نباید در مقابلشان کم آورد که اگر امروز سکوت کنی فردا هم مجبوری آن را ادامه دهی..&lt;br /&gt;سکوت اما برایم سخت است.. من 4 سال است که فریاد زده ام.. حالا چطور میتوانم چیزی نگویم.. این تنها کاری است که به من احساس رضایت میدهد و اگر نتوانم آن را نیز انجام دهم ، همان بهتر که نباشم..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منطقم اما چیز دیگری میگوید.. عقلم میگوید بمان و ادامه بده حتی اگر شده با چراغ خاموش..&lt;br /&gt;عقلم میگوید: رسیده ای به دست انداز شیوا، باید سرعتت را کمتر کنی و پایت را از روی گاز برداری.. آرامتر بودن بهتر از نبودن است.. ..&lt;br /&gt;بعد از تو همین کار کوچکی هم که تو میکنی.. کسی نیست تا انجامش دهد...&lt;br /&gt;آدم احساساتی نیستم اما زیاد هم عقلانی تصمیم نمیگیرم..&lt;br /&gt;این بار اما موضوع فرق میکند...&lt;br /&gt;دوستی میگفت : اونی از همه زرنگ تره که بیشترین ضربه رو بزنه و کمترین ضربه رو بخوره..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازجو میگفت: دیگر حرفی نداریم برای زدن به تو.. به قاضی پرونده گفته ام:" حریفش نشدیم.. بفرستینش اجرای احکام..&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;زندان&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;!!!درسم؟&lt;br /&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هنوز 3 ترم مانده &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;!!!گیج شده ام.. گیج ...و سه شنبه باید بروم.. شاید به اجرای احکام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*****&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-115850202826922445?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/115850202826922445/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=115850202826922445&amp;isPopup=true' title='14 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115850202826922445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115850202826922445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/09/blog-post_115850202826922445.html' title='و زندان ؟..'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-115756121357471906</id><published>2006-09-06T20:08:00.000+03:30</published><updated>2006-09-06T20:16:54.640+03:30</updated><title type='text'>نفر بعدی کیست؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;انگار در این مملکت تنها چیزی که ارزش ندارد، جان انسانهاست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;....ولی الله فیض مهدوی هم مرد &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دریغ از کک که کسی را گزیده باشد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و خبر &lt;a href="http://www.ilna.ir/shownews.asp?code=344395&amp;amp;code1=1"&gt;ایلنا&lt;/a&gt;، ، به نقل از مقامات، سراسر دروغ&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-115756121357471906?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/115756121357471906/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=115756121357471906&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115756121357471906'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115756121357471906'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/09/blog-post_06.html' title='نفر بعدی کیست؟'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-115729170581516658</id><published>2006-09-03T17:22:00.000+03:30</published><updated>2006-09-03T17:25:05.823+03:30</updated><title type='text'>فیض مهدوی هم رفت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر&lt;br /&gt;Student committee of&lt;br /&gt;human right reporters&lt;br /&gt;تاریخ 12/6/1385&lt;br /&gt;شماره 114-2006&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنا بر گزارشات رسیده از زندان رجایی شهر و به نقل از آقای شهبازی کارمند حراست این زندان، ولی الله فیض مهدوی شب گذشته پس از اینکه در پی 9 روز اعتصاب غذا دچار ایست قلبی شد، به بهداری این زندان منتقل گشت و با تلاش پزشکان زندان قلب وی احیا شد، اما درهمین حال فیض مهدوی دچار سکته مغزی شده و به گفته ی حراست زندان رجایی شهر وی شب گذشته دچار مرگ مغزی شد.&lt;br /&gt;گفته میشود که از ساعات ابتدایی صبح امروز، مسئولین زندان رجایی شهر از پاسخگویی به زندانیان در مورد وضعیت فیض مهدوی خودداری میکردند، اما دقایقی پیش این خبر از سوی حراست زندان به سایر زندانیان سیاسی اعلام شد.&lt;br /&gt;به گفته ی مسئولین زندان فیض مهدوی به بیمارستانی در خارج از زندان منتقل شده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر&lt;br /&gt;&lt;a href="mailto:Komite_gozareshgar@yahoo.com"&gt;Komite_gozareshgar@yahoo.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="mailto:Komite.gozareshgar@gmail.com"&gt;Komite.gozareshgar@gmail.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.komitegozareshgar.blogfa.com/"&gt;http://www.komitegozareshgar.blogfa.com&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-115729170581516658?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.komitegozareshgar.blogfa.com/post-143.aspx' title='فیض مهدوی هم رفت'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/115729170581516658/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=115729170581516658&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115729170581516658'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115729170581516658'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/09/blog-post_03.html' title='فیض مهدوی هم رفت'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-115712922590239388</id><published>2006-09-01T20:12:00.000+03:30</published><updated>2006-09-06T16:20:41.393+03:30</updated><title type='text'>یک روز در خاوران</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;قرار ساعت 9 است و من ساعت 8:30 به زور از رختخواب دل میکنم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;راه می افتیم به سوی خاوران.. تا بحال آنجا نرفته ام، هر سال دقیقا زمانی که قصد رفتن داشتم مشکلی پیش آمد و موجب شد تا باز هم خاوران را نبینم..&lt;br /&gt;بعد از مدتی سردرگمی در خیابان، حدود ساعت 9:50 میرسیم به محل مورد نظر.. تعداد زیادی از آدمهایی که میشناسم و نمیشناسم جمع شده اند، مقابل ورودی گورستان و نیروی انتظامی راه را بسته..&lt;br /&gt;از ماشین پیاده میشویم و میریم تا ببینیم چه خبر است... زنان و مردان با دسته های گل، منتظر ایستاده اند تا مجوز حضورشان بر سر مزار عزیزانشان صادر شود، میگویند " فراخوان داده اید و قصد دارید شلوغ کنید" نمیدانم، آخر یک نفر نیست بگوید " گیریم که قصد شلوغ کردن داشته باشیم، در این بیابان صدایمان به کجا میرسد؟!&lt;br /&gt;حدودا 15 دقیقه ای منتظر میمانیم تا اجازه میدهند از ایست پلیس عبور کنیم..&lt;br /&gt;جمعیت زیاد است.. میگفتند حدود 300 نفر هم داخل هستند و مراسمشان را برگزار میکنند...&lt;br /&gt;همه شاخه های گل بدست دارند.. مادران پیر و پدران پیرتر .. که امروز اگرچه هنوز لرزش اشک را در چشمانشان پس از 17 سال میبینی، اما سرخوشند از این همه شور و شوق برای بزرگداشت پسران و دخترانشان...&lt;br /&gt;اینجا هیچ نشانی از یک گورستان ندارد ... نه علامتی.. نه نشانی... هیچ... زمین صاف صاف است.. اما گل باران..&lt;br /&gt;اینجا بی آنکه بخواهی دائم مجبوری بغضت را فرو بدهی.. اینها، کسانی که زیر این خاکها خوابیده اند بهترین فرزندان این خاک بوده اند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;*******&lt;br /&gt;پدر بگذار بگویم که در تمام این سالها، در زمانی که در سالهای دبستان هموراه ننگ داشتن پدری چون تو را بر سرم میکوبیدند .. در تمام سالهایی که از ترس ، جرات نداشتم تا بگویم پدرم اعدام شده است..&lt;br /&gt;در تمام سالهایی که در میان سوالهای دوستانم که شغل پدرت چیست، ناچار به سکوت بودم.. هیچ گاه هیچ گاه تو را برای مرگت، و برای آرمانت سرزنش نکردم.. اگرچه بی تو بزرگ شدن سخت بود.. اما میخواهم بدانی که امروز بیش از همه سالهای کودکی به تو افتخار میکنم .. هر چند که در تمام آن سالها نیز ارزشمندترین کلام عالم برایم " آزادی " بود که تو برایش جانت را ....&lt;br /&gt;*******&lt;br /&gt;امروز همه آمده اند در خاوران..&lt;br /&gt;بعضی از مادران در حالی که عکس فرزندانشان را در دستشان است و دسته گلی در دست بر سر مزار آنها میروند و اشکی میریزند.. کسانی که پیش از این دیده بودم و نمیشناختم.. زنی که پیش از این در جریان تحصن مقابل اوین برای آزادی دکتر زرافشان دیده بودم و امروز قاب عکسی در دست داشت از 5 پسر و یک دختر که اگر خیلی سنشان بوده باشد، 20 سال است و نه بیشتر.. بغضم را بیشتر فرو میخورم..&lt;br /&gt;********&lt;br /&gt;به به چشمم دوباره به جمال جناب بازجو روشن شد.. چه خوش تیپ آمده بود امروز.. به هر کس نشانش دادم باور نمیکرد این بازجوی اطلاعات باشد، کت و شلوار، عینک آفتابی.. شش تیغه..&lt;br /&gt;و البته یکی دیگر از دوستانی که در پاسگاه گزنگ دیدارش کرده بودیم.. او هم امروز بود و خیلی های دیگر که آنقدر دیدیمشان که کاملا برایمان شناخته شده هستند..&lt;br /&gt;بازجو اما هر بار من را میدید تا می خواستم معرفی اش کنم غیب میشد.. در برنامه یکشنبه گذشته زنان در موسسه رعد، حسابی معروفش کرده بودم.. و بچه ها هم کلی از او عکس انداختند، هر چند نتوانستم هنوز عکسها را پیدا کنم...&lt;br /&gt;خلاصه امروز هم آنجا آمده بود و از دور همه چیز را زیر نظر داشت.. البته اینم بگم که تو برنامه زنان خیلی ناراحت شدم از اینکه بازجوی من اومده عکاس شده، کلی کلاسم اومد پایین..&lt;br /&gt;********&lt;br /&gt;دکتر زرافشان هم آمده، همه دورش جمع شده اند و زرافشان هم با آن کلام شیرینش همچنان می تازد ... کلی به قول خودمان شاکی است و فریاد میزند" اگر امروز برای رفتن بر سر مزار از کسی اجازه بگیریم، فراد برای نفس کشیدن هم به ما اجازه نمیدهند" جمعیت دست میزند و " درود بر زرافشان میگوید" پسری از آن میان دستش را بلند میکند که شعار ندهید ( نیتش خیر است البته و می شناسمش) زرافشان برافروخته فریاد میزند: نترسید، شعار هم بدهید.. باز صدای " درود بر زرافشان" بلند میشود .. و او میگوید، نه برای من شعار ندهید بگویید" زندانی سیاسی آزاد باید گردد" و شور و شوقی در جمع ایجاد میشود، جمعیتی که رفته رفته قصد رفتن داشت.. با زرافشان در حالی که شعار میدهد به سمت مزارها حرکت میکند، سرود خوانان ادای احترام میکند.. و برمیگردد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه با هم قصد خروج از درب گورستان را داریم که دوربین کسی را گویا میگیرند، زرافشان هم دوباره به داخل برمیگردد تا مذاکره کند و دوربین را پس بگیرد، مثل اینکه آقایان حاضر نیستند چنین کاری بکنند.. باز او فریاد میزند، که به همه بگید برگردند.. می مانیم.. و جمعیت هم یکصدا میگوید " میمانیم"&lt;br /&gt;با نوشین و علی ایستاده ایم و منتظر تا ببینیم چه میشود و جناب بازجو هم پشت سر..&lt;br /&gt;تا بالاخره بینا و &lt;a href="http://ernesto.blogfa.com/"&gt;کوهیار&lt;/a&gt; و.. هم میرسند&lt;br /&gt;بینا هم آن وسط با یکی از امنیتی ها به گمانم جرو بحث پیدا میکند.. و صبح ناز نگران عرقهایش را پاک میکند.. بچه ها جمع شده اند و آرامش میکنند..&lt;br /&gt;گویا مذاکرات نتیجه بخش بوده است... زرافشان در جلوی جمعیت و بینا هم، حرکت میکنند و " زندانی سیاسی آزاد باید گردد" گویان از درب خارج میشویم..&lt;br /&gt;خداحافظی میکنیم و به سمت ماشینها میرویم..&lt;br /&gt;مسیر طوری است که ماشینها تک تک باید عبور کنند.. و جناب بازجو در محل عبور ماشینها ایستاده و درون را با دقت نگاه میکند..&lt;br /&gt;در حال رد شدن هستیم که میبینم ناگهان یکی از مردان را میگیرند، چند نفری میریزند سرش و مشت و لگدی است که بر او وارد می آورند.. جمعیت رفته است و کسی نیست به دادش برسد.. مشتها پشت سر هم بلند میشود و بر سر و روی مرد فرود می آید و او را کشان کشان به داخل گورستان میبرند..&lt;br /&gt;داد میزنم که نزنیدش .... و حصار ماشین اجازه نمیدهد تا بدوم به عادت همیشگی به سمت مرد و تلاشی کنم برای آزادیش.. هر چند اگر میرفتم.. زیر ضربات مشت و لگد خرد میشدم&lt;br /&gt;از مقابل بازجو میگذریم ... درون ماشین را خوب نگاه میکند... سرم را از شیشه بیرون میبرم تا ببینم بر سر کسی که گرفتند چه آمد که میبینم جناب بازجو کشیده ای حواله ی یکی دیگر از مردان میکند و بر سرش فریاد میزند که برود.. روی دیگرش را هم دیدم... دست سنگینی هم دارد.. صدای آن کشیده هنوز در مغزم است..&lt;br /&gt;*******&lt;br /&gt;میگفتند زرافشان مانده تا سایرین را آزاد کنند، و حدود 30 دقیقه بعد هم دستگیر شدگان را آزاد کردند و هم دکتر به خانه اش برگشت..&lt;br /&gt;نمیدانم این خبر تا چه حد درست است ..&lt;br /&gt;تصویر کتک زدن آن مرد هنوز در جلوی چشمم است ...نمیدانم در جیبش دنبال دوربین میگشتند یا چیز دیگر...&lt;br /&gt;به هر حال بازگشتیم و خاوران یک سال دیگر بزرگتر شد..&lt;br /&gt;صدای بازجو هنوز در گوشم است که میگفت:" آخه شما به منافقین هم مگر کار دارید، اونها یک مشت منافق بودند"&lt;br /&gt;و آنقدر کوچک بود که جوابی به حرفش ندادم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فغان که سرگذشت ما&lt;br /&gt;سرود بی اعتقاد سربازان تو بود&lt;br /&gt;که از فتح قله روسپیان باز می آمدند..&lt;br /&gt;باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد&lt;br /&gt;که مادران سیاه پوش&lt;br /&gt;داغداران زیبا ترین فرزندان آفتاب و باد&lt;br /&gt;هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-115712922590239388?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.komitegozareshgar.blogfa.com/post-140.aspx' title='یک روز در خاوران'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/115712922590239388/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=115712922590239388&amp;isPopup=true' title='14 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115712922590239388'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115712922590239388'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title='یک روز در خاوران'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-115658837988254869</id><published>2006-08-26T13:56:00.000+03:30</published><updated>2006-08-26T14:11:05.960+03:30</updated><title type='text'>بینا داراب زند</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دیروز رفته بودیم دیدن بینا ( داراب زند)... از آخرین دیدارمان 2 سال میگذشت و کمی بیشتر.. بینا را سال 81 برای اولین بار دیدم، بزرگترمان بود، معلممان بود.... بودیم و بود تا اینکه بالاخره پایمان به اطلاعات و زندان باز شد، یادم نمیرود وقتی 18 تیر ماه من به همراه اکرم و مادرم بازداشت شدیم، بینا رفت روی خط رادیو یاران و گفته بود و گفته بود که چرا کسی از این بچه ها یادی نمیکند، دوستمان داشت و دوستش داریم..&lt;br /&gt;برای برگزاری هفت سین در مقابل زندان اوین، یک ماه تمام شهر را زیر پا گذاشتیم از خانه علیرضا جباری تا خانه دکتر فرازد حمیدی، از شمال تهران به جنوب.. از غرب به شرق.&lt;br /&gt;و مشاوره های بینا و دلگرمی اش آنگاه که مستأصل و درمانده بودیم، امیدبخشمان بود &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; ...مراسم هفت سین برگزار شد . با شکوه هر چه تمام تر&lt;br /&gt;شاید از جمعیتی که آن روز سرد بهاری که بارش برف هم زیباترش کرده بود در مقابل اوین حاضر شده بودند، کسی نمیدانست که بانیان این گردهمایی چه کسانی هستند.. کسی نمیدانست که مردی که این میان با شور و حرارت صحبت میکرد و خواهان آزادی زندانیان سیاسی بود، مردی که فریاد میزد" زندانی سیاسی آزاد باید گردد" تنها چند ماه بعد خود در پشت میله های زندان چشم امیدش به ماست که روزگاری مشاورمان بود&lt;br /&gt;در این دو سال اما بینا به همراه خیلی های دیگر از دوستان زندانی، همواره کنارمان بود.. &lt;br /&gt;روزی که زنگ زدم به او " و در حالی که بغض در گلویم بود و اشکم ناخودآگاه بر زمین میریخت، گلایه کردم از همه و گفتم وقتی بچه ها از زندان آزاد شوند، من دیگر هرگز کار نخواهم کرد" در تصمیم مصمم بودم.. دلداریم داد، و خواست بمانم و گفت که در راهی که پیش گرفته ای باید تحمل کنی این مسائل را که متهمت کنند به آنچه هرگز نبوده ای&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سخت بود که از صبح تا شب برای آزادی دوستانی به این در و آن در بزنی و بعد مادری که داعیه دار دفاع از فرزندش هست، حرفهایی بارت کند که تا مغز استخوانت را بسوزاند..&lt;br /&gt;وقتی مادر یکی از دوستان( زمانی که من زنگ زدم تا آخرین اخبار را از او بگیرم ودلداریش بدهم) هر آنچه خواست بارم کرد و بعد فقط صدای بوق ممتد تلفن را شنیدم و دانستم که حتی لایق یک خداحافظ هم نبودم... به صورتم آبی زدم و زار زار گریه میکردم.. تا بحال هیچ وقت آنطور تحقیر نشده بودم..&lt;br /&gt;و بینا .. بینا .. مرا دوباره بازگرداند.&lt;br /&gt;مرداد ماه ، به مقابل سازمان ملل رفتیم.. قصد تجمع و یا شعار دادن نداشتیم.. نامه ای تنظیم کرده بودیم، برای آزادی زندانیان سیاسی.. پای آن را امضا کردیم &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در حالی که جمع کوچکمان دور هم جمع شده بودیم و به حرفهایش گوش میدادیم.. تحرکات مامورین اطلاعات هم از دیدمان پنهان نبود.. تمامی خیابان پر بود از لباس شخصی ها.. بازجویم را دیدم که آن سوی خیابان قدم میزد و سیگار میکشید..&lt;br /&gt;نیروی انتظامی آمد و خواست متفرق شویم، قبول کردیم.. نامه را به دفتر سازمان دادیم و آمدیم تا سوار ماشین شویم.. قبل از همه بینا را گرفتند، فکر کردیم او را میبرند.. خواستیم اعتراض کنیم که خودمان را هم در ماشینهای از قبل آماده شده انداختند... نگاهم بیش ازهمه نگران، بینا را میکاوید وخانم ساران.و..&lt;br /&gt;ماشینها از جا کنده شد، ما هم به خیال اینکه به اطلاعات میرویم و بازجویی میشویم و بعد هم به خانه برمیگردیم، راحت نشسته بودیم در ماشین&lt;br /&gt;اما مسیر ناآشنا شده بود، راه اداره پیگیری را دنبال نمیکرد.. و بالاخره همه فهمیدیم که به کجا میرویم..آخرین بار بینا را همانجا دیدم.. پشت چراغ قرمز.. ماشینمان در کنار ماشینشان ایستاد، نگاهی به او انداختم و با سر اشاره کرد که " به اوین میبرنمان" و لبخندی زد و من هم خندیدم..&lt;br /&gt;در مقابل بند 209 جدایمان کردند،&lt;br /&gt;چشم بند زدیم و عکس گرفتند و آمدیم بالا.. منتقل شدیم به سلولها...&lt;br /&gt;******************&lt;br /&gt;من سه هفته بعداز آن سلولهای سبز رنگ ، رها شدم... در حالی که درگوشم صدای فریادهای بهروز بود و در جیبم، سوییچ ماشین بینا که که از طریق یکی از بچه ها به دستم رسید تا به خانه اش برسانم..&lt;br /&gt;بینا اما تا همین چند روز پیش در حبس بود..&lt;br /&gt;و چه 2 سالی که بر ما نگذشت..&lt;br /&gt;دیشب دوباره بعد از 2 سال دیدمش.. مثل قبل بود، زندان، نه شکسته اش کرده بود نه پیرش..&lt;br /&gt;از رجایی شهر گفت و از روزهای جهنمی که در آنجا گذراند.... و هنوز هم عده ای چون بهروز جاوید تهرانی، امیر ساران، مهرداد لهراسبی، فیض مهدوی و ... میگذرانند...&lt;br /&gt;از آنچه بر او گذشت...&lt;br /&gt;اما نه ما میدانیم که که دراین 2 سال چه بر او در زندان گذشت ونه او میداند که بر ما چه گذشت...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-115658837988254869?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/115658837988254869/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=115658837988254869&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115658837988254869'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115658837988254869'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/08/blog-post_26.html' title='بینا داراب زند'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-115632846656399497</id><published>2006-08-23T13:46:00.000+03:30</published><updated>2006-08-23T13:51:06.576+03:30</updated><title type='text'>امید</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;رفته بودم خانه امید.. پیش از این بارها به آنجا رفته بودم، در زمانی که زندان بود، این مسیر اتوبان تهران – کرج را زیاد طی کردم و هر بارهم از آن اتفاقات هر روزه جامعه در این مسیر پیش میامد، خانه ای در محلی وسط اتوبان، اسم مکانش را یادم رفته.. اما هر چه هست، مسیرش دشوار بود، باید با ماشین میرفتم، تا پل کلاک از آنجا هم مسافت زیادی را پیاده میرفتم تا میرسیدم به خانه اش، و تازه هنگامی که قصد بازگشت میکردم و معمولا هم هوا تاریک شده بود، در دلم خدا خدا میکردم که کنار این اتوبان، اتفاقی برایم نیفتد، آخر باید کنار اتوبان می ایستادم و تا ماشین سوار شوم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از زمانی که از زندان آزاد شد، دیگر به خانه اش نرفته بودم، اینقدر این مسیر لعنتی در طول این مدت عذابم داده بود واینقدر اتفاقات جوراجور برایم افتاده بود که دیگر دلم نمیخواست تا زمانی که مجبور نشوم آنطرفها آفتابی شوم، الان که فکرش را میکنم میبینم واقعا سر نترسی داشتم که در تاریکی شبهای تهران، کنار اتوبان می ایستادم تا سوار ماشین شوم به مقصد آزادی.. و از زمانی که در ماشین می نشستم خدا خدا میکردم که سالم به آزادی برسم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امید را همان روزی که برای شرکت در مراسم اکبر به آمل می رفتیم ، بازداشت کردند.. همه را آزاد کردند، اما او منتقل شد به تهران و به بند 209... فریبا میگفت دوشنبه که رفته بود ملاقاتش حالش اصلا خوب نبوده، و چیزهایی نوشته بود که فریبا به بعضی از دوستان برساند، نوشته اش را که خواندم ، دلم فروریخت، امید را میشناسم.. آدمی نیست که انفرادی طاقتش را تمام کند، نوشته اش نشان میداد که خیلی زیاد زیر فشار است، خیلی زیاد... و گله کرده بود که چرا حمایتی از او نمیشود&lt;br /&gt;نوشته اش در نهایت استیصال بود...&lt;br /&gt;و گفته بود که سلولش در کنار سلول احمد و مهندس موسوی است.. گفته بود روی صندلی های بازجویی برای هم پیغام میگذاریم.. من از حال مهندس می پرسم و او جواب میدهد&lt;br /&gt;و گفته بود که شدیدا زیر فشار بازجویی است، از ابتدای شب تا 4 صبح...&lt;br /&gt;پیشترها وقتی می رفتم خانه شان، دو دختر کوچکش زیاد دو رو ورم میامدند و " خاله" صدایم میکردند، وقتی مدتی میگذشت و نمی رفتم، سراغ " خاله شیوا " را از مادرشان میگرفتند.. امید میگفت، بچه ها خیلی سراغت را میگیرند&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فریبا بازهم درمانده شده بود، نابسامانی زندگی، با دو بچه کوچک که حالا یکی از آنها باید به کلاس اول میرفت، خرج زندگی، نداری...&lt;br /&gt;دلارام چند روز بود که مریض شده بود و تب شدید داشت، دختر بچه ی شیطونی که از سر و کولت بالا میرفت، از غصه نبود پدر دیروز حتی نتوانست چشمانش را باز کند تا ببیند که " خاله" بار دیگر آمده است.. بازهم در نبود پدر.. دستی به صورتش کشیدم، و "گفتم"آرام خوبی خاله، ببین خاله واسه ات چی آورده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چشمان گود افتاده و بی حالش را برای تنها چند لحظه به من دوخت و انگار که نتواند باز نگهش دارد، دوباره خوابید.. چیزی به دلم چنگ می انداخت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه بچه ها داشتند با پدر بودن را تجربه میکردند، 3 سال تمام هر کسی در مهد کودک از آنها پرسیده بود پدرتان کجاست، جوابی نداشتند که بدهند و مادر هم همیشه خاموش بود.&lt;br /&gt;سال 81 که امید بازداشت شد، آروز 2 ساله بود و آرام 3 ساله بود و وقتی امید از زندان بیرون آمدد.. آرام در شرف رفتن به مدرسه بود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما حالا باز هم...&lt;br /&gt;نمیدانم باز چه خواهد شد.. از خانه که می آمدم بیرون، به فریبا گفتم به امید سلام من را برساند و بگوید ما هر کاری که بتوانیم برایش میکنیم، نگران هیچ چیز نباشد..&lt;br /&gt;خودم هم میدانستم که حرفم فقط برای دلخوشی است و گرنه کاری از دستم بر نمی آید، اما میدانستم که این کلام بیشترین دلخوشی است که میتوانی به یک زندانی بدهی.. و باز میدانستم که آنچه در زندان، در آن چهاردیواری سبز رنگ که از هر سو احاطه ات کرده، تو را از پا درمی آورد، بی تفاوتی دوستانت است..&lt;br /&gt;در بازجویی ها با نشان دادن، سایتها به امید گفته بودند، اون بیرون هیچ کس به فکر تو نیست، همه سرگرم زندگی خودشان هستند و هیچ کس برای زندگی تو و سرنوشتت تره هم خورد نمیکند...&lt;br /&gt;جالب نیست؟!&lt;br /&gt;این شیوه جدید بازجویی است...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-115632846656399497?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.komitegozareshgar.blogfa.com/post-134.aspx' title='امید'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/115632846656399497/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=115632846656399497&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115632846656399497'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115632846656399497'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/08/blog-post_23.html' title='امید'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-115541382521190014</id><published>2006-08-12T23:36:00.000+03:30</published><updated>2006-08-13T14:23:39.150+03:30</updated><title type='text'>مراسم گرامیداشت "اکبر" را هم لغو کردند</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;می شناختمش، صدایش را بارها شنیده بودم، با چشمان باز یا بسته، همانی بود که درخرداد ماه 83 که ساعت 6 صبح ریختن خانه و بردنم، در اتاقکی کوچک که بیشتر به آشپزخانه می ماند، نصیحتم کرده بود " برو شوهر کن، بچه دار شو، هیچ لذتی تو دنیا بالاتر از مادر شدن نیست، تو حیفی شیوا خانم، خودتو قاطی این کارها نکن، چی کم داری، الحمدالله نه کوری، نه کچلی، همه چیم که خدا بهت داده، برو ازدواج کن" .. من هم فقط لبخند می زدم&lt;br /&gt;من در حالی که 12 ساعت بود چشمانم بسته بود، و تنها می شنیدم، این نصایح را هم شنیدم، اما یک گوشم در بود و دیگری دروازه، زیاد نگذشت، شاید کمتر از یک ماه، دوباره گذرم به آن حوالی افتاد... 18 تیر ماه، سالگرد بازداشت اکبر و اکبر ها...&lt;br /&gt;باز بردنمان همانجا..&lt;br /&gt;صدایش را میشناختم، همانی بود که بر سر مادرم فریاد کشید" چشم بندتو بزن پایین وگرنه همچین میزنم که بری تو دیوار" ... همانی که با خودکار تو سرم زد و با لحنی خشن گفت " تو دست از این کارا برنمی داری" من ریشخندی زدم و فریاد کشید " نیشت رو ببند" اما نبستم&lt;br /&gt;!همانی بود که آن شب به من گفت " چه خوب می نویسی" شیوا خانم&lt;br /&gt;آخر شکایتی نوشته بودم علیه وزارت اطلاعات به خاطر تهمتهایی که زده بودند به من و دوستانم، چه ساده بودم من!....گفت بنویس پیگیری میکنیم و نوشتم... میدانستم که چرند میگوید اما نوشتم&lt;br /&gt;صدایش را می شناختم، صورتش را هم در ذهن داشتم، مقابل سازمان ملل وقتی امتناع کردم از سوار شدن به ماشینهایشان، آمد جلو و گفت سوارشو شیوا خانم! گفتم حکم نشانم دهید، گفت من خوم حکمم، به ما اعتماد نداری؟ گفتم نه، اما چاره ای نبود باید سوار می شدم..&lt;br /&gt;می شناختمش، همانی بود که در زندان... بند 209.. هنگامی که در سلول نشسته بودیم، و یکی یکی برای بازجویی برده میشدیم.. آمد و اولین نفر صدایم کرد.. شیوا نظرآهاری.. زندانبان آمد و خواست بروم.. باز امتناع کردم، گفتم بازجویی پس نمی دهم، گفت باید بری، گفتم نمی روم، قبلا هرچه باید گفته باشم، گفته ام و چیز بیشتری ندارم برای گفتن.. گفت آنقدر اینجا نگهت میداریم که التماس کنی بازجویت را بیاوریم.. گفتم " نمی کنم" .. اما باز صدا میزد.. بگویید شیوا بیاید.. بروید صدایش کنید.. به خاطر مادرم رفتم ...&lt;br /&gt;ساعتی حرف زد، اما سوالهایش را پاسخ ندادم، گفت به دعوت کی آمده اید ؟ گفتم خودمان.. گفتم مردمی را که گرفته اید گناهی ندارند، آزادشان کنید، گفت همین امشب آزادشان میکنیم...دروغ میگفت... چقدر سعی میکرد با من خوب رفتار میکند، میگفت توی این وزارت اطلاعات هیچ کس حریف تو نشد، همه ی بچه ها از دستت شاکی اند.. خیلی تلاش می کرد، به نحوی خودش را دوست نشان دهد... به قول وکیلم ( بهرامیان) میگفت: "توی اطلاعات ، اونکه از همه بیشتر سعی میکنه خودشو دوست نشون بده، بزرگترین دشمنه، از اون بترس&lt;br /&gt;این بار اما مثل هیچ یک از دفعات قبلی نبود، صدایش پرخاشگرانه بود، فریاد میزد و تهدید میکرد.. که برنامه ی فردا کنسل است وشما هم حق ندارید بروید، .. گفتم خوب اگر کنسل شود، ما هم نمی رویم.. صدایش را بلندتر کرد " من بهت میگم کنسله، و همانطور پرخاشگرانه ادامه داد که شما حکم تعلیقی داری، از طرف دادگاه هم حکم بازداشت شما اومده، گفتن حکم تعلیقی داره، برید بگیرینش"... خندیدم گفتم به من چه، مگه من مراسمو گذاشتم، گفت هر کی که گذاشته لغوش میکنه، فقط بهت بگم اگه فردا بیای میگیریمت&lt;br /&gt;بعد هم تماس قطع شد.. بعدا فهمیدم که که با خیلی از بچه های دیگر هم تماس گرفتن و تهدید کردن و قبل از اون هم خودشون مراسم رو کنسل کردن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وحرف آخر اینکه، اکبر محمدی، دوستمان، دو هفته پیش در زندان اوین در اثر اعتصاب غذا درگذشت، و ما نه اجازه یافتیم بر سر مزارش رویم نه اینکه مراسمی برایش برگزار کنیم.. همین کافی است تا همه بدانند، مرگ اکبر اتفاقی عادی نبود &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-115541382521190014?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.komitegozareshgar.blogfa.com/post-120.aspx' title='مراسم گرامیداشت &quot;اکبر&quot; را هم لغو کردند'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/115541382521190014/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=115541382521190014&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115541382521190014'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115541382521190014'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/08/blog-post_13.html' title='مراسم گرامیداشت &quot;اکبر&quot; را هم لغو کردند'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-115485778050412499</id><published>2006-08-06T13:12:00.000+03:30</published><updated>2006-08-06T13:19:40.513+03:30</updated><title type='text'>هفت روز گذشت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;هفت روز گذشته است اکبر، و اشکهایمان هنوز تمام نشده است... باورت می شود  همه چیز تو بوده ای، زندگی ای وجود نداشته اکبر، فقط تو بوده ای..&lt;br /&gt;هفته ی پیش همین موقعها بود که نمایندگان مجلس آمده بود اوین برای بازدید، و تو را در بهداری با زنجیر به تخت بستند و دهانت را چسب زدند تا نکند خاطر نمایندگان از دیدنت و یا شنیدن صدایت مکدر شود... آخر میدانی که انسانهای زود رنجی هستند&lt;br /&gt;تو رفته ای و ما همچنان دلتنگ هستیم و نمیدانیم چطور باید از این پس تحمل کنیم نبودنت را، هنوز برگه ای که روی آن رنجنامه ات را نوشته بودم، تو میخواندی و من مینوشتم، مقابلم است و من هنوز در باور آن چه بر ما گذشت مرددم. سران حاکمیتی که تو آنها را مسئول سلامتی ات دانسته بودی، روز جمعه حتی نگذاشتند ما بر سر مزارت حاضر شویم و خودمان را سبک کنیم، از زنده ات میترسیدند و از مرده ات نیز بیشتر... صبح جمعه راه افتادیم تا بیاییم بر سر آرامگاه ابدیت و برای چند لحظه ای هم که شده همه چیز را فراموش کنیم و بغضهایمان را که در گلویمان سنگینی میکرد، رها کنیم .. اما نگذاشتند و من هنوز احساس سنگینی می کنم، انگار یک چیزی جلوی تنفسم را گرفته است و خوب میدانم همان بغضی است که مرتب آن را فرو خورده ام تا نگویند کم تحملم&lt;br /&gt;ما اما در پاسگاه هم مراسممان را برگزار کردیم و گریستیم، برای روزهایی که باید کاری میکردیم و نکردیم.. در این یک هفته منتظر بودم تا یک نفر بیاید و بگوید که من مقصرم، که قصور از فلان مسئول بوده است اما انگار در مرگ تو هیچ کس مقصر نیست، خودت مقصر بوده ای که اعتصابت را نشکستی.. دارم باور میکنم اکبر، که تو با علم بر اینکه میدانستی ادامه اعتصاب منجر به مرگت میشود، آن را ادامه دادی. میخواستی مرگت فریادی باشد برای توجه چشمهایی که مدعی دفاع از حقوق بشرند، بر آنچه برشما در اوین گذشت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;بگذار حالا که هیچ کس در مرگ تو مقصر نیست صادقانه اعتراف کنم که آقایان ، خانمهای محترم.. من مقصرم ، مرا برای این فاجعه ملامت کنید، سرزنشم کنید ، محاکمه ام کنید اما ترا به خدا نگذارید با این عذاب وجدان روزها را سپری کنم.. من مقصرم ، من می دانستم اکبر در زندان چه وضعی دارد، من همه چیز را میدانستم، اما  کاری بیشتر از دستم بر نیامد به جز چند اطلاعیه و مصاحبه.. باور کنید که بیشتر از این کاری نتوانستم بکنم.. من مقصرم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;با منوچهر که صحبت میکردم، صدایش به زور شنیده میشد.. یادم است که در طول اعتصاب هر روز تماس میگرفت و حالت را می پرسید.. در بند دیگری بود آخر و از وضعیتت بی اطلاع.. و مخالف اعتصابت، از اینکه اعتصاب کرده بودی ناراحت بود، میگفت در این اوضاع منطقه کسی به او توجهی نمیکند ، شاید هم راست میگفت اما نمیدانست اکبر، که تو نیازی به توجه کسی نداشتی، و برای این اعتصاب نکرده بودی...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;باید همان پارسال که در جاده سعی کرده بودند ماشینت را سرنگون کنند ، می فهمیدیم که بودنت را بیش از این تاب نمی آورند اما از&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;کنار آن اتفاق به راحتی گذشتیم و حالا ناراحتیم که چرا آنقدر بی خیال بوده ایم&lt;br /&gt;به روزهای گذشته باز میگردم، یادم است اولین آشناییم با جماعت زندانیان سیاسی، با تو بود .. نگویم که چگونه.. اما سال 81 بود، بعد از آزادیم از زندان.. یادم است اکبر، زمانی که مقابل دانشگاه بازداشت شدیم و به سلولهای انفرادی 240 زندان اوین منتقل شدیم، تنها چیزی که جلوگیری می کرد از بی تاب شدنم ..یاد شما بود، تو، احمد باطبی، منوچهر محمدی و یادآوری آنچه شما در زندان تحمل کردید.. آنوقت خجالت میکشیدم از اینکه بخواهم ناله کنم.. و یک ماه در سلولهای وحشتناک انفرادی بند 240، در حالی که تنها 18 سالم بود، سکوت کردم.. سکوتی که زندانبانان را نیز متعجب میکرد و هر بار از من می پرسیدند که تو از صبح تا شب در این سلول چه میکنی که صدایت در نمی آید و گاهی اوقات تحسینم میکردن که چقدر ساکتم و چقدر از نظر آنها خانم!&lt;br /&gt;صورتت را در بیمارستان کسری و طالقانی یادم می آید، وقتی شوخی میکردیم، لبخندی می زدی و سرخ میشدی.. از نجابت بود یا خجالت... در آن سرمای زمستان، در ولنجک، برف می آمد و با بچه ها آمده بودیم ملاقاتت.. دو سرباز را گذاشته بودن تا نگذارند کسی از تو دیدن کند، اما سربازان خوبی بودن، خوراکیهایی را که برایت آورده بودیم، می خوردن و به ما هم اجازه میدادند که بالای سرت باشیم و تمام بیمارانی که در اتاق بودند، عاشقت شده بودند.. و گاهی سرباز با التماس از ما می خواست که برویم ، و ما تا شب بالای سرت بودیم... و بعد دوباره باز میگشتی به زندان..&lt;br /&gt;بچه ها میگفتند سال 78 در توحید، بیشترین کسی که شکنجه شد تو بودی، همه به این مسئله اتفاق نظر داشتند... اما کسی هم نمیدانست که چرا تو را آنطور بی رحمانه شکنجه کرده بودند &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;از 18 تیر 78، 7 سال گذشته است اکبر، و تو تازه آرام شده ای..&lt;br /&gt;بخواب اکبر.. دیگر صدای هیچ بازجویی خلوتت را به هم نمی زند.. دیگر دیواری نیست تا احاطه ات کند، دیگر برای آزادیت نیاز به مجوز نداری... بعد از 7 سال تو آرام شده ای وما هر چه میکنیم نمی توانیم آرام باشیم.. بی قراریم رفیق، همچنان بعد از 7 روز .. بی تابیم، بی تاب..... و اشکهایمان تمام نمی شود...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-115485778050412499?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.komitegozareshgar.blogfa.com/' title='هفت روز گذشت'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/115485778050412499/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=115485778050412499&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115485778050412499'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115485778050412499'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/08/blog-post_06.html' title='هفت روز گذشت'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-115460959984231071</id><published>2006-08-03T16:20:00.000+03:30</published><updated>2006-08-03T16:23:19.850+03:30</updated><title type='text'>مراسم بزرگداشت محمدی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مراسم بزرگداشت اکبر محمدی روز جمعه از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعد از ظهر در منزل وی در آمل برگزار خواهد شد، خانواده ی محمدی از همه مردم وآزادیخواهان دعوت کرده اند تا در ان مراسم حضور پیدا کنند.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آدرس: آمل- خيابان امام رضا – كوچه رحيمي – شهرك مرواريد- كوچه شقايق- فرعي 4بلوك 37 منزل محمدي&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-115460959984231071?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/115460959984231071/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=115460959984231071&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115460959984231071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115460959984231071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='مراسم بزرگداشت محمدی'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-115435116581309312</id><published>2006-07-31T16:31:00.000+03:30</published><updated>2006-09-22T13:18:27.666+03:30</updated><title type='text'>در سوگ اکبر محمدی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;کاش روزی که زنگ زدی و گفتی میخواهم اعتصاب غذا کنم.. سعی میکردم که مانعت شوم، چه که من با خبر بودم از بدن رنجور و جسم بیمارت.. گفتی احضارت کرده اند و گفته اند که اگر اعتصاب بکنی می برنت انفرادی، گفته بودند که در این اوضاع منطقه خبر اعتصابت گم میشود که شد، گفته بودند رهایت میکنند تا بمیری که کردند، اما گفتی که برای آزادی ایستاده ای حتی به قیمت جانت و مسخره ات کرده بودند و تو ساکت بودی اکبر، مثل همیشه با آن چهره متینت&lt;br /&gt;چه بیدار باش بدی داشتم امروز، ساعت 8:30 صبح بود، صدای زنگ تلفن مثل کلاغهایی که بی وقت قارقارمیکنند نوید بدی را میداد، همه میدانند که این ساعت صبح ما خوابیم، موبایلم را جواب نداده ام به خانه زنگ زده اند.. حتما خبری شده&lt;br /&gt;صدای مادرم بریده بریده است.. جرات ندارم از روی تخت بلند شوم.. در باز میشود و مادرهراسان به داخل میآید ، گوشی تلفن را دستم میدهد، چشمانش مرا میترساند، چی شده؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;"صدایی از پشت خط میگوید "اکبر دیشب مرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;و بعد بینا داراب زند که از زندان زنگ میزند و جزئیات را میگوید، صدایش بغض آلود و گریان است و چند دقیقه ای یکبار ساکت میشود ، میفهمم که دارد اشک میریزد و نمیخواهد صدای گریستنش را بشنوم ، من اما ابایی ندارم از این که صورت اشک آلوده ام را به همه نشان دهم و صدایم را آنگاه که زار میزنم، اکبرم، اکبرمان از دست رفته است، را کسی بشنود.. بگذار همه بدانند که در دلم چه بلوایی است،&lt;br /&gt;رنجنامه ات را که خواندی اکبر، مثل همیشه نوشتم و گفتم که منتشرش میکنیم، خداحافظی کردی و فردا صبح باز صدای آشنایت از درون زندان سوال میکرد که آیا منتشر شده یا نه؟ چه خبرگزاریهایی پوشش داده اند،؟ آیا پس از 7 سال کسی اکبر محمدی را به یاد میاورد؟.. اعتراف میکنم که به دروغ نام بسیاری از سایتها را به زبان آوردم که هرگز خبر اعتصابت را درج نکرده بودند، نخواستم که ناراحتت کنم.. گفتم که با من در تماس باش، ما پشتت هستیم تا آخر، حتی اگر هیچ کس نباشد.&lt;br /&gt;و دیگر نتوانستی تماسی بگیری اکبر، همبندانت هر روز از زندان خبر میدادند که توان حرکت نداری، که روی تخت در اتاق کوچکت در زندان خوابیده ای و هر کس زنگ میزد میگفت که حالت خیلی بد است... که از پا افتاده ای... و دلم میگرفت و خبری تنظیم میکردیم، اما این بیرون در میان انسانهایی که تو برایشان رنج 7 سال زندان را تحمل کرده بودی ، کسی پیگیر وضعت نبود.. چرا نگویم که حتی از درج خبر اعتصابت نیز خودداری میشد .. شاید دیگر خبرش تکراری شده بود.. اما برای کدام یک از آنان مهم بود که امروز یک اکبر دیگر در زندان دارد از گرسنگی میمیرد و ادعایی هم ندارد.. نه برنده جایزه صلح پشت سرت بود، نه کانونی با عنوان حقوق بشر، تنها حامیانت همین جمعهای دانشجویی کوچک بود که بیشتر از حد توانشان تلاش میکردند اما دنیا فقط جایزه صلح را میشناخت.. چقدر تفاوت است بین اکبرها&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;از صبح تابحال حتی یک لحظه هم چشمانم خشک نشد ، در رنجنامه ات گفته بودی که " اکنون که مسئولین مرگ با ذلت را برای من تدارک دیده اند ُ تصمیم دارم زیر بار ظلم و ذلت نروم و اگر قرار است در شرایط اسارت بمیرم ُ نوع مرگ خود و شرایط آن را خود تعیین کنم." اما اعتراف میکنم که باور نداشتم این چنین به آغوش مرگ بروی&lt;br /&gt;گوشی تلفن را که قطع کردم، همه اهل خانه بیدار شده بودند.. پدرم در حالی که اشکهایش را پاک میکرد پشت سرم، مادرم همچنان بهت زده، گمان کنم به مادرت فکر میکرد اکبر...&lt;br /&gt;من هم مثل دیوانه ها پشت میز کامپیوتر نشسته بودم و زل زده بودم به صفحه مانیتور خاموش، چرا بین اینهمه آدم من انتخاب شده ام برای اینکه خبر رفتنت را به دیگران بدهم، چقدر بد اقبالم من.. چرا فکر میکنند تحملم از همه بیشتر است.. ؟&lt;br /&gt;با پشت دست اشکهایم را پاک میکنم.. دستانم میلرزد، خبر را تایپ میکنم، مغزم فرمان نمیدهد که چه بنویسم، چشمانم "تار است، این اشکهای لعنتی مجال نمیدهند که ببینم چه نوشته ام.." اکبر محمدی درگذشت&lt;br /&gt;من همچنان مبهوت، همچنان مات.. اختیار دستهایم را ندارم، طبق یک عادت خبر را تایپ کرده و میفرستم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;صدای زنگهای تلفن پشت سر هم ، همه می پرسند راست است، خبر موثق است؟&lt;br /&gt;این اولین باری است که دلم میخواهد یک نفر پیدا شود و خبرم را تکذیب کند، اما در ساعتهای دیگر، پی در پی تاییدیه ها میرسد.. از سلیمانی تا کریمی راد.. همه میگویند اکبر دیشت درگذشت..&lt;br /&gt;یاد روزهایی که در بیمارستان بودی افتادم اکبر، با بچه ها آمدیم ملاقاتت.. خسته ات کردیم بس که هر روز پیشت آمدیم و با آن درد غیر قابل وصفت بلند میشدی و به زحمت روی تخت می نشستی، چند دقیقه ای که میگذشت میگفتی که خیلی درد داری و دراز میکشیدی.. چقدر بالای سرت خندیدیم و جک گفتیم&lt;br /&gt;هانیه برایت شعری نوشته بود، وقتی خواند، بغض گلویت را گرفته بود، بی ادعا بودی، و انتظار نداشتی کسی برایت شعری بسراید&lt;br /&gt;آن روزها باورمان نمیشد که روزی تو در اعتصاب غذا از میانمان بروی...&lt;br /&gt;و فردا تشییع جنازه ات است اکبر، باورت میشود.. تشییع جنازه تو..&lt;br /&gt;من که هنوز امیدورام یک نفر من را از این خواب لعنتی بیدار کند و ببینم که ساعت 9 صبح است، وسایلم را بردارم و بروم باشگاه.. اما نمیدانم، چرا کسی بیدارم.. نمیکند..&lt;br /&gt;چرا امروز حتی مادرم هم فراموش کرده که من خواب مانده ام.. شاید او هم امروز خواب مانده باشد...&lt;br /&gt;حالا همه جا خبرت هست، مثل همیشه مردم مرده پرست ما به مدح و ثنایت میپردازند، که چقدر خوب بودی چقدر متین بودی.. چقدر با گذشت بودی..&lt;br /&gt;اما آیا واقعا آنان متاتنت را دیده بودند، آیا واقعا خوبی ات را درک کرده بودند؟&lt;br /&gt;نمی دانی اکبر، از صبح دوستانت چه ها که نکرده اند، چقدر بی تابی ات را کردند.. سپیده زنگ زد و زار زار پشت تلفن با هم گریه کردیم.. اکرم را هیچ وقت اینطور ندیده بودم،حتی وقتی نزدیکترین کسش را از دست داده بود، برایت ضجه میزد که اکبرمان رفت و ما نشسته ایم و تماشا میکنیم و ....&lt;br /&gt;نمیدانستم طبرزدی هم گریه میکند، اما امروز او هم گریه کرد.. همه گریه کردیم، چرا که میشناختیمت و با تو سالها زندگی کرده بودیم..&lt;br /&gt;پس از هفت سال امشب اولین شب آرامش است اکبر، امشب را راحت بخواب...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-115435116581309312?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.komitegozareshgar.blogfa.com/' title='در سوگ اکبر محمدی'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/115435116581309312/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=115435116581309312&amp;isPopup=true' title='18 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115435116581309312'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115435116581309312'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/07/blog-post_31.html' title='در سوگ اکبر محمدی'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28844375.post-115384526971118824</id><published>2006-07-25T20:00:00.000+03:30</published><updated>2006-09-22T13:21:03.416+03:30</updated><title type='text'>!شهر من</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;...خسته ام.. از این شهر خسته ام&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از نگاه هرز مردای این شهر حالم به هم میخوره... اینجا دیگه هیچی نمونده.. هیچی سر جای خودش نیست... همه چی به هم ریخته&lt;br /&gt;تو این چند وقت بیشتر تو خیابون به رفتارای مردم دقیق میشم... قبلا اگه تو خیابون یکی بهم چیزی میگفت بی تفاوت میگذشتم و چیزی نمیگفتم.. اما امروز ،" روزگار غریبی است نازنین" .. تو این شهر هر کسی به خودش اجازه میده بهت هزار تا متلک بگه و تو هیچی نمی تونی بگی&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;...تو این شهر اگه بدزدنت.. مقصر تویی&lt;br /&gt;...اگه بهت تجاوز بشه، مقصر تویی&lt;br /&gt;...اگه جلو یه مرد وایسی و به خاطر حرفی که بهت زده، بزنی تو دهنش مقصر تویی&lt;br /&gt;...اگه کیفتو بزنند مقصر تویی&lt;br /&gt;...اصلا همیشه مقصر ماییم، چون زنیم&lt;br /&gt;...مقصر ماییم، اگه لباس پوشیدنمون درست باشه، کیفمونو نمی زنند، بهمون تجاوز نمیشه، بهمون متلک نمیگن&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وای خدا چقدر از رفتن به خیابونایی که از هر 10 نفری که از کنارت رد میشن، 9 نفر فقط نگاهشون به تو مثل یه جنسه، که اگه خوششون بیاد یه جوری تحقیرت میکنن و اگه بدشون بیاد یه جوردیگه ، متنفرم&lt;br /&gt;نمیدونم تو این شهر چند نفر مثل من این احساسو دارن.. نمی دونم چند نفر مثل من از نگاه هیز جامعه عذاب میکشن&lt;br /&gt;چند وقت پیش وقتی احضار شدم و رفتم اطلاعات در جواب بازجوم که ازم مرتب سوالای مختلف میپرسید.. گفتم : مشکل جامعه ما تو یه تجمع غیر قانونی خلاصه نمیشه آقا، این جامعه بیماره.. وقتی همه چی بهم می ریزه وقتی همه ی ساختارها بهم میریزن، منی که فکرم هم مثل یه زن سنتی واپس گرا نیست.. منی که ادعا میکنم مدرنم و خیلی از ارزشهایی که شما واسه یه زن خوب قائلید، واسم ارزش نیست.. من که اعتقاد دارم من به عنوان زن، نباید وقتی تو خیابون راه میرم سرم رو پایین بندازم تا همه مردم بگن به به چقدر نجیبه&lt;br /&gt;اینقدر تو این جامعه همه چی بهم ریخته که منم ترجیح میدم وقتی دارم از خیابون رد میشم، نگاهم به زمین باشه تا نکنه چشمم بیفته تو چشمه هرز یه مرد که هر چی دلش خواست بهم بگه و بدتر اینکه از کنارم رد بشه و واسم قیمت تعیین کنه..!! واسه مردای شهر من همه زنها به یه چشم دیده میشن، صحبت از قوانین ضد زن و مردسالاری حقوقی نیست.. صحبت از جامعه است،، جامعه ای که مرداش طوری بزرگ شدن، طوری رشد کردن که به خودشون اجازه ی هر تحقیری رو میدن، چون جنس برترند.. چون حق همیشه با اونهاست &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;"دیگه اینجا اون شهری نیست که من دوستش داشتم و "مردمی که بیش از این آنها را بارها ستوده بودم&lt;br /&gt;...تهران پر شده از دود و آلودگی صوتی و &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ازماشینهایی که وقتی از کنارت رد میشن، صدای بوقشون کلافه ات میکنه و نگاه میکنن ببینن چی کاره ای،.. بدم میآد&lt;br /&gt;...از نگاه کثیف مردایی که تو خیابون فقط چشمشون اندامتو برانداز میکنه، بدم میآد&lt;br /&gt;...از این شهر و آدماش بدم میاد&lt;br /&gt;...از مردای این شهربدم میاد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28844375-115384526971118824?l=azadiezan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://azadiezan.blogspot.com/feeds/115384526971118824/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28844375&amp;postID=115384526971118824&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115384526971118824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28844375/posts/default/115384526971118824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://azadiezan.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title='!شهر من'/><author><name>shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06362186217862935016</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry></feed>
