Monday, January 01, 2007

هنوزهم یلدا بازی

ما هم توسط کوهیار، نوشین و پروانه دعوت شدیم
این اعترافم .. البته شاید برای بعضی مفید واقع شود و شاید هم بعضی کلی مسخره ام کنند.. اما
1.
شهریور ماه 81.. وقتی برای اولین بار بازداشت شدم و وارد سلول انفرادی شدم.. خوب مشخصا نه هیچ گونه تجربه ای داشتم برای گذراندن ساعات طولانی روز.. نه اینکه اصلا میدانستم.. اینجا چه باید کرد تا کمتر سخت بگذرد.. ..
چند روز که گذشت.. یک روز به ناگهان فکری به سرم زد.. .. ملحفه های داده شده را که میبایست روی پتو میانداختیم.. به خاطر کثیفی بیش از اندازه پتوها.. با دقت تمام.. نخهایش را درآوردم.. یادم است درآوردن نخ ملحفه.. ساعتهای زیادی از وقتم را گرفت و مرا مشغول خود کرد.. تا اینکه نخ به اندازه لازم شد و بعد با آن شروع کردم به اصلاح صورت ( بند انداختن) .. البته در سلول آیینه نداشتم و کاملا حدودی، نخ را حرکت میدادم.. و این کار باعث شد نه از قیافه دنیوی خارج شوم.. نه حوصله ام سر رود... (یکی از دوستان چند روز پیش میگفت؛ این نشان دهنده این است که ذهن خانمها چقدر خلاق است)
سری پیش نیز.. همین کار در 209 تکرار شد و این بار با لباسهای زندان که تمام و کمال نخهایش را شکافتم و از ان استفاده بهینه نمودم.. یادش به خیر روز آخر که لباس را تحویل دادم.. آستینهایش یک ور فتاده بود و بقیه آش طرفی دیگر..
این را گفتم تا اگر گذرتان به سلول انفرادی افتاد .. و حوصله تان زیادی سر رفت.. حتما انجامش دهید.. جواب میدهد..
(با تشکر از وزارت اطلاعات و سازمان زندانها به خاطر دادن لباس و ملحفه، امیدوارم به خاطر این اعتراف، دفعه بعدی از داشتن این وسایل محروم نشوم )
2.
این هم در نوع خود خواندنی است.. قول بدید که فحشم نمیدهید.
امید عباسقلی نژاد را که در راه آمل گرفتند... یک روز به منزلش رفتیم و خانمش چیزهایی گفت و من هم زرتی به منزل که رسیدم روی وبلاگ آوردم... نیت خیری داشتم. البته..
گذشت و گذشت تا امید آزاد شد... و تعریف کرد که روی صندلی های بازجویی و در هواخوری با احمد و کیوان و مهندس موسوی و .. پیغام میگذاشتند و حال و احوال میکردند.. اما گویا اطلاعات بو برد و یک روز صندلی را برداشتند و ارتباطشان قطع شد.... ما هم راستش سریع فهمیدیم که موضوع از کجا آب میخورد.. چرا که بنده در مطلبم در وبلاگ دقیقا این قضیه را در کمال خریت شرح داده بودم و فردای آن روز دوستان اطلاعات، با خواندن این مطلب و فکر کردن به اینکه این شیوا چقدر به وزارت کمک کرده است.. صندلی مذکور را برداشتند و بدین ترتیب من خدمت در خور و شایسته ای را به ان وزارت فخیمه انجام دادم که باز امیدوارم آن را همیشه مد نظر داشته باشند در برخورد با ما....
من البته پیش احمد(باطبی) و سایرین اعتراف نکردم که این قضیه از کجا نشات میگرفت.. شما هم به رویم نیاورید و گذشت کنید بالا غیرتا
3.
بچه بودم و یادم نیست دقیقا چند ساله... تلویزیون رنگی تازه جایش را در خانه ها باز میکرد و تا حالا ندیده بودیمش.. تا اینکه پدر محترم روزی وارد شد ، با یک دستگاه تلوزیون سونی رنگی، و با ذوق و شوق تمام آن را وصل نمود و غیره.. ما هم بینهایت خوشحال از اینکه از این پس، جهان تلویزیونی را با رنگ میبینیم...هنوز چند ساعت بیشتر از وارد شدن این جعبه جادویی که حالا رنگی هم شده بود به منزلمان نگذشته بود که بنده در حرکتی به نهایت به یاد ماندنی، کنترل آن را برداشتم و با سوزن افتادم به جانش و یک ضربدر گنده روی آن تراشیدم.... وقتی چند ساعت بعد همه دهان حیرت باز کردند از این شاهکار در مقابل سوالشان که چرا ان کار را کرده ام؟ فکر میکنید چه پاسخ دادم..؟
واضح است، گفتم : میخواستم کنترل گم نشود و به خاطر همین روی آن علامت گذاشتم.. و البته فکر کنم کتک هم نوش جان کردم به خاطر این شاهکار.. این کنترل علامت گذاری شده هنوز در منزل است و هیچ گاه هم گم نشد.. میتوانید بیایید زیارتش کنید
4.
همیشه به فیلمهای پلیسی علاقه خاصی داشته ام و دارم .. به خصوص که یک پای آن اف بی آی باشد، امیدوارم مسخره ام نکنید.. اما همیشه دلم میخواست یک مامور اف بی آی بودم و گاهی وقتها خودم را در وسط یک صحنه قتل یا معمای یک قتل، تصور میکردم.. اگرچه هرگز دلش را ندارم.. . اما این شغل تنها شغلی بوده که از اول بچگی به آن علاقه داشته و هنوز هم دارم.. . همیشه هم فکر میکنم که نه رشته ی درسیم مطابق با خواسته ام است و نه هیچ چیز دیگر.. من میخواهم پلیس شوم.. و یک روز حتما این کار را میکنم.. البته نه در سیستم موجود ، چون اینجا پلیس شدن فقط فحش پدر و مادر برای آدم درست میکند.. و تنها کاربردش بلند کردن باتوم و فرود آوردن آن بر روی زنانی است که در میدانی مثل هفت تیر جمع شده اند و نه بیشتر.
5.
به فوتبال علاقه غیر قابل تصوری دارم و اگرچه پیشترها فکر میکردم این علاقه خاص سنین نوجوانی و عاشق بازیکنان فوتبال شدن است، اما متاسفانه این علاقه در من باقی مانده و ول کن هم نیست..
به طور وحشتناکی پرسپولیسی هستم و در هنگام پخش مسابقات این تیم ( که با قاطعیت میتوانم بگویم از سن 9 سالگی 90% بازیهایش را دنبال کرده ام) به یک انسان دیگر تبدیل می شوم.. که اگر ببینید مطمئنا نظرتان کاملا نسبت به همه چیز عوض میشود.. یک آدم بی چاک و دهن.. بی ادب از نوع شدیدش و اگر راحتتان کنم یک لات چاله میدونی...بارها هم خواسته ام خودم را اصلاح کنم.. اما نشده..
مادر بزرگ گرامیم.. هنوز هم هر کس را میبیند میگوید که سربازی فوتبال فلان سال( قهرمانی پرسپولیس در آولین دوره لیگ برتر که در دقیقه 90 اتفاق افتاد، با باخت استقلال از ملوان) از بس شیوا داد و بیداد کرد و جیغ کشید من سکته کردم و از پا افتادم...
البته زیاد از این همه تعصبم، که نسبت به قدیمترها معتدلتر شده، راضی نیستم و سعی میکنم که از این حال و هوا خارج شوم.. اما ... عشق است دیگر.. کاریش نمیشود کرد..

پ.ن1: این بازی قرار بود بازی شب یلدا باشد، اما با این سیر صعودی که دارد.. فکر میکنم تا شب یلدای سال بعد، هنوز عده ای درگیرش باشند..

پ.ن2: چند روز پیش سالگرد بم بود، و باز یادم افتاد به 3 سال پیش ... بیمارستانهای امام خمینی، امام حسین و ..، مجروحان خوش شانس را با هلی کوپتر، می آوردند... زنان دسته دسته با شیرینی می آمدند عیادت.. بلای سر مجروحان.. گریه میکردیم، ضجه می زدند آنها، و شیرینی ها را میدادیم تا شیرین کنند دهانشان را ! ... - خانم میخواهم بمان اینجا تا کمکی به زلزله زده ها کنم... – کمکهای اولیه بلدی؟ .. - نه، اما میتوانم حداقل کمکشون کنم تا بلند شن، بخوابن، باهاشون حرف بزنم .. و هزارتا کار دیگه..- نه نمیشه خانم.. برو پی کارت!

پ.ن3: قصد بر هم زدن قاعده بازی را ندارم، اما باور کنید در این دنیای وبلاگستان ، آنهایی که میشناختم قبلا بازی را انجام داده اند، بنابراین، برای رعایت نکردن اصول بازی پوزش میخواهم

11 Comments:

At 8:42 PM, January 01, 2007, Anonymous نوشين said...

وعليكم
اعتراف اولت احتمالا در آينده به درد خيلي ها مي خوره (برادران، شما هم بگرديد شايد بتوانيد يك نابغه ي اينچنيني بيابيد!)

(فعلا تو وبلاگت من ركورددارم در مورد گذاشتن كامنت...)

 
At 9:59 PM, January 01, 2007, Anonymous کوهیار said...

آفرین بر تو
یه اعترافی می کردی به درد مام بخوره
مثلاً اینکه تو انفرادی فسنجون چه جوری بار بذارم

 
At 11:43 PM, January 01, 2007, Anonymous اشکان said...

از روزهای سخت زندان نوشتید
خوبست کمی هم از فعالیت هایتان بگویید شنیده ام در زمینه حقوق بشر کار میکنید در ضمن فکر میکنم درمورد جمال کریمی راد یه ذره با نفرت نوشتی هرچند که من هم معتقدم او در دوران سخنگویی و وزارت سعی در پنهان کردن حقایق میکرد ولی امیدوارم در راه مبارزه برای آزادی هیچگاه گرفتار خشم و رفتار های کینه توزانه نشویم اگر جسارت کردم معذرت میخوام

 
At 12:57 AM, January 02, 2007, Anonymous آخرین ترانه ی باران said...

شیوا جان بادرودی گرم..
همه قسمت های نوشته ات شیرین ودلچسبند
من از اولی خیلی خوشم آمد ویاد تلاشهای پاپیون درآن جزیره افتادم!!
داشتم فکرمی کردم دراوائل دوهزاره سوم
برخی چه بیهوده سعی می کنند مردم راببرند به پیش از هزاره اول!! میشه؟ نه
پس کی می فهمن؟؟ وقتی که دیگه دیره
یادمه درجوانی هاوشوروشرها شاه دریک سخنرانی اندوهگینانه گفت:: مردم من صدای انقلاب شماراشنیدم!! طفلکی تازه دوزاریش افتاده بود ولی افسوس که کمی دیر
حالا چرابرخی درپی تکرارلحظات تلخ تاریخند؟؟ فکرم به جایی قدنمیده
خوب امیدوارم به آرزویت برسی ودرآینده خانم پلیس شوی که البته خوشا بحال آن مجرمی که توسط پلیس مهربانی چون شمادستگیربشه!! اینهم یک شوخی
بهرروی برای شما وتمامی خانم های تلاشگر آرزوی تندرستی و امنیت وشادکامی دارم
ارادتمند ودوستدار همه تلاشگران... سهیک
wellcom to sahik house

 
At 4:32 AM, January 02, 2007, Blogger مجید said...

خیلی بدسلیقه‌ای که پرسپولیسی هستی!

 
At 5:33 PM, January 02, 2007, Anonymous كاوه said...

خيلي جالب بود .. ما يك نسل زودتر از شما تلويزوين رنگي دار شديم و ان موقعي بود كه تلقهايي اومده بود به بازار كه مي گفتند تلويويون و رنگي مي كنه . البته هميشه بالاش سبز بود و وسطش آبي و پايينشم قرمز .. هزينه اش هم خيلي كمتر بود . ديگه هم نيازي به عوض كردن تلويزون نبود كافي بود تلق رو بكشي روي صفحه تلويزونه و تمام

 
At 7:24 PM, January 02, 2007, Anonymous سیاوش شهابی said...

٢۰ دي ماه٬ برابر با ١۰ ژانويه جلسه بررسي نهايي و دادگاه تصميم گيري در مورد نازنين فاتحي است. کمپين نجات نازنين از امروز اول ژانويه ٬ تا ده روز ديگر مجموعه اقداماتي را براي جلب توجه هر چه بيشتر افکار عمومي و براي نجات نازنين در دستور گذاشته است.
از همگان دعوت ميکنيم که کمک کنند در اين ده روز٬ يکبار ديگر توجه ها را به قتل عمد دولتي در ايران جلب کرده٬ و به اعدام کودکان و نوجوانان در ايران اعتراض کرده و جان نازنين جوان را نجات دهيم.
نازنين فاتحي متهم است ٬ در جريان دفاع از خود يک جوان را به قتل رسانده است. او که اکنون هيجده ساله است٬ به اعدام محکوم شده و ممکن است جمهوري اسلامي ايران او را اعدام کند.
براي نجات جان نازنين ٬ کمپين جهاني و گسترده اي از سوي نازنين افشين جم در کانادا و کميته بين المللي عليه اعدام به پيش برده ميشود . اين کمپيني گسترده و جهاني است که با جمع آوري بيش از ٢٣۰ هزار امضا و با جلب توجه افکار عمومي تا همين امروز فشار زيادي را بر عليه حکومت اسلامي ايران اعمال کرده است.
از امروز قرار است در شبکه هاي مهم خبري فيلم مستند کوتاهي در مورد نازنين و فعاليتهاي جهاني ما براي نجات جان او به نمايش گذاشته شود و ملاقات و مذاکره با نهادهاي بين المللي و انجام مصاحبه و تماس با نمايندگان پارلمانها و اتحاديه اروپا و همچنين برگزاري ميتينگ و پيکت از جمله اقداماتي است که ما در دستور گذاشته ايم.
کميته بين المللي عليه اعدام از همگان دعوت ميکند٬ در اين ده روز کاري کنند تا جمهوري اسلامي ايران مجبور شود حکم اعدام نازنين را رسما لغو کرده و نازنين را آزاد کند.
به ما کمک کنيد دست در دست هم جان نازنين را از مرگ نجات داده و حکومت اسلامي را به عقب نشيني وادار کنيم.
صفحه ویژه:
http://www.rowzane.homeip.net/000Index-SafehateVizhe/2006/006_nazanin.html

 
At 9:45 PM, January 02, 2007, Blogger پروانه وحیدمنش said...

خانومی خیلی از اعترافاتت مستفیض شدیم بهتر بود البته از قبل می گفتی دوست داری پلیس بشی تا ما بیشتر در انتخابمون دقت می کردیم ..در مورد کنترل تلویزیون باید بگم لطف کن روی این یکی ضربدر نزن کلی پولشو دادم ....در مورد کمک های شایانت به وزارت علییه اطلاعات جان ....سوتی ندی ها

 
At 4:22 AM, January 06, 2007, Anonymous میرا said...

سلام
خیلی جالب بود ... چه اعترافتون و چه پست قبلیتون راجع به کریمی راد ... شاد وپیروز باشید

 
At 3:00 PM, January 08, 2007, Anonymous nazanin mehra said...

سلام شیوا جان
بابام میگه: توی زندان حافظه ی آدم خیلی قوی میشه و آدما هر چیز ی رو اونجا یاد می گیرن هرگز فراموش نمی کنند !!
تو هنوز دانشجو هستی شیوا ؟

 
At 8:26 PM, January 08, 2007, Anonymous امير راعي فرد said...

شيواي عزيز!
به روزم
سر بزن

 

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home