Thursday, August 02, 2007

بزرگ بود و از اهالی امروز بود

بالاخره آمدم اکبر و چه آمدنی.. که در تمام ساعاتی که اتوبوس پیخ و خم جاده را طی می کرد ، خون دل خوردم و هر نقطه این جاده خاطره ای بود از دوستانی که امسال نه به آمل که به اوین رفته اند.

چقدر درد دارد اکبر، دیدن امازاده هاشم و سکویی که پارسال روی آن نشستیم و عکسی گرفتیم به یادگاری.. حالا از هر پیچ جاده که می گذریم، صورت بهاره است و صدای حبیب.. محمد هاشمی و علی نیکونسبتی
...چه غریبانه است این بار سفر به آمل
ساعت 11 صبح است و منتظر دوستی در ترمینال شرق ، هی این پا و آن پا می کنم و یادم می افتد به پارسال.. چقدر با گذشته زندگی می کنم این روزها .. انگار آینده دیگر برایم جذابیتش را از دست داده.. بگذار برگردیم به همان روزهایی که همه بودند
ساعت 6 صبح است و مقابل مسجد الجواد، همه هستیم.. در چهره هایمان، شور است و جوانی.. درد داریم و خشم.. سوار مینی بوس ها می شویم.. برای مراسم ختمت می آییم.. امروز خیلی ها روستای چنگمیان را در پرت ترین نقطه شهرستان آمل می بینند
گذر لحظه ها را نمی فهمیم، گاهی می خندیم و گاهی در طول جاده اشک در چشمانم موج می زند که بعد از این همه وقت خانه نشینی، برای تو ، برای مرگت به شمال می آیم.. و چهره ات عین فیلمی از مقابل چشمانم می گذرد.. بیمارستان طالقانی است و تو درد داری و ما بالای سرت هرهر و کرکر راه انداخته ایم.. چهره ات درهم می رود گاهی و ما ساکت..از این پهلو به آن پهلو که می شوی دردت بیشتر است انگار.. اما باز در میان آن همه درد لبخند می زنی و ما باز شروع می کنیم به وراجی.. همه هستند
همسفران دیروز، میهمان بند 209 اوینند، و نیستند تا دوباره با هم فتح کنیم پاسگاه گزنگ را
محمد هاشمی که ساعتی در اتاق بازجویی مانده بود و ما می گفتیم که تا او نیاید، لب به غذا نمی زنیم و از در که می آید بیرون صدای سوت و دست بچه ها، فضای پاسگاه را می پوشاند
...عجب روزی است
...عجب راه پر خاطره ای شده است این جاده هراز... خاطراتی تلخ.. خاطراتی شیرین
**
...ساعت 8 صبح است و صدای زنگ تلفن بیدارم می کند و صدایی آن سوی خط می گوید که تو مرده ای
...من پشت کامپیوتر نشسته و زار می زنم، و انگشتها بی اختیار می نویسند
**
...تنهایی را اما باید طاقت آورد
....گرمای آمل آزار دهنده است و هی دلم شور می زند که نکند به موقع نرسیم و مراسم تمام شده باشد

زیاد هم دیر نمی رسیم.. وارد مسجد که می شوم، هیچ چهره ی آشنایی نیست و همه محلی هستند و فکر می کنم که چه زود یادمان می رود چه بر سرمان آورده اند.. حیاط مسجد خلوت است و تعداد بچه هایی که از تهران آمده اند انگشت شمار.. گوشه این حیاط صورت عبدالله مؤمنی را می بینم و بهاره که همیشه همه جا هست و دیگرانی که آنقدر این روزها سرشان شلوغ است که یادشان رفت در نقطه کوچکی در اطراف آمل سال گذشته عزیزی را با هزاران درد به دست خاک سپردیم و خاک، خاک، خاک
دیگرانی هستند اما، دوربین های اطلاعات حضورشان مثل همیشه پررنگ است و آنقدر زوم می کنند روی چهره ات تا تمامی حالات صورتت را نیز موشکافی کنند
و باز می گردیم، خسته تر از همیشه.. خسته از حیاطی که خالی بود.. خسته از دیدن جای خالی همسفران پارسال.. و باز خسته از بازداشتی دیگر و اعدامی دیگر
...مادرت هنوز ضجه می زند، اکبر
**
...مقابل پاسگاه گزنگ ، اتوبوس را نگه می دارند.. ایست بازرسی است

...آقای حاج حیدری مثل اینکه همه چیز به اسم شما تمام شد، می خندد که خیالی نیست
موبایلها را نداده اند و ما صف کشیده ایم در انتهای حیاط پاسگاه و به اصطلاح متحصن شده ایم، می خواهند آزادمان کنند.. می گوییم که نمی رویم تا موبایلمان را بدهید
...و بعد " یار دبستانی" خوانان از درب پاسگاه خارج می شویم.. و در راه بازگشت در امامزاده قاسم عکسی به یادگار می گیریم
**
...باز تهران است و آلودگی صوتی و دود.. شب است
بهاره هنوز در 209 است و دیگر احتمالا چشمش عادت کرده به سبزی اتاقک سلول.. چادر را به سرش می اندازد و چشم بند هم رویش.. و راهروی بند 209 را طی می کند از این اتاق بازجویی به ان دیگری.. که ایها الناس، من فقط یک دانشجو ام و نه بیشتر.. و سرش گیج می زند در میان سوالهایی که معلوم نیست چطور به هم بافته شده اند...
...شب است و تاریکی .. و اخباری که هیچ کدامشان این روزها خوب نیست

4 Comments:

At 5:04 PM, August 03, 2007, Anonymous محمد حسین مهرزاد said...

سلام.یادش بخیر پارسال تو پاسگاه کیانوش هم بود.اتفاقا تو اوین کلی یاد پارسال کردیم.دلم واسه بچه ها تنگ شده وامیدوارم زودتر بیان بیرون.
از تلاش هاتون هم خیلی ممنونم.اما نگرانی ها پابرجاست.

 
At 10:44 PM, August 03, 2007, Anonymous رضا said...

سلام
امید وارم حالت خوب باشه
پیام می دم که بیایی سایت منو ببینی و نظرتو بگی
http://haje_reza.mihanblog.com/

 
At 8:57 PM, August 05, 2007, Anonymous alef said...

تو چه بدبختی که این بچه کونی آشغال اولین بار وبلاگ تو نفهم رو خونده

خاک عالم و آدم تو سرتون

کافر های بدبخت

 
At 12:54 AM, August 12, 2007, Anonymous آرمين said...

درود عزيز
چشمم بسيار مي سوزه. شايد از احساسات شديديه كه امشب و پيش از اين تيكه پاره كردم و شايد هم از خستگي و شايد هم از نوشته ي تو! اكبر همشهري منه! حس عجيبي نسبت بهش دارم و از اين كه هر دو سال به دليلي نتونستم كنار دوستان به نسبه كمي كه موفق به حضور شدند باشم ناراحتم. درگيري هاي اين شهر لعنتيه ديگه...... خلاصه خيلي دلم گرفت و باز ياد خاطرات پارسالم و سمفوني شهادت اكبر رو برام زنده كرد.
شيوا اين وفاداريت به آرمان شهادت و مخصوصا در مورد اكبر برام زيبا و
باارزشه. شاد باشي مهربان
راستي يك مطلب جديد هم از آزادي و دفاع از زندانيان كمپيني نوشته ام

 

Post a Comment

Links to this post:

Create a Link

<< Home